داستان از این قرار است که ایمان کفائی مهر که اهل بابل مازندران و اکنون پا به میانسالی گذاشته است در زمان نوجوانی به جبهه میرود و اتفاقهای عجیب و پرماجرایی برای او و همرزمان همسن و سالش رخ میدهد. در سال ۱۳۸۹ دوبرادر اهل قلم به نامهای حسن وحسین شیردل به دفتر محل کارش میروند و از او میخواهند خاطرات جبههاش را برایشان تعریف کند.
اوهم تمام ماجراها و وقایع گذشته را جزء به جزء به صورت شفاهی برای آنها تعریف میکند و بعد از ضبط صدای ایمان کفائی مهر، برادران شیردل، تصمیم میگیرند اثر اورا روی کاغذ پیاده کنند و به دست ناشر بسپارند.
آنطور که نویسندگان کتاب در مقدمه کتاب گفتهاند این خاطرات در۱۴ جلسه جمع و جور شده و راوی خاطرات، وقتی از گذشتههای جبهه میگفته دیگر یک مدیر ۴۰ساله یک شرکت خصوصی نبوده بلکه نوجوان ۱۴ ساله شیطان و جسوری بوده که داشته خاطرات واقعیاش را برای دونویسنده تعریف میکرده است.
شروع داستان با یک تعلیق خوب همراه است که مخاطب را از همان پاراگراف اول جذب داستان میکند: «مرده بودم. دکتر با اطمینان به پدر و مادرم که آن لحظه نمیدانستند چه کار کنند، نگاهی انداخت و گفت: مرده. نه میشه بهش آمپول زد و نه سرم وصل کرد... میبینی که نفس نمیکشه...». این شروع فصل اول خاطرات ایمان کفایی مهر است؛ خاطرات نوجوان رزمندهای که در دل توپ و آتش و خون پخته وآبدیده میشود و بعدازهمنشینی با رزمندگان مخلص، به کمال وبلوغ فکری میرسد.
بخش اعظم ساختار این کتاب از ماجراهای طنزآمیزی تشکیل شده است که از زبان راوی میشنویم. او با نگاهی طنز آمیزرفتار و حرکات رزمندگان کم سن وسال وریش سفید جبهه را در بحرانیترین لحظههای نبرد به تصویر میکشد، البته میتوان گفت که این کار راوی هم کاملاً تعمدی بوده تا حوادث جنگ را از زاویه دیگری برای مخاطب تشریح کند، اما نکته مهمتر این است که نویسندگان کتاب با نثر ادبی و داستانی که به خاطرات این رزمنده دادهاند، باعث شدهاند فصلهای کتاب باهم هماهنگ باشد و ساختار آن ازتعلیق مناسبی برخوردار باشد.
همچنین نویسندگان کتاب با استفاده از تکنیکهای داستانی واوج و فرودهای به موقع، خاطرات ایمان کفائی مهر را در پرداخت، به رمانهای دفاع مقدس شبیه کردهاند واین نکته در توصیفات وفضاسازی صحنهها و بیان دیالوگها کاملاً مشهود است.
در فصلی از کتاب این گونه میخوانیم: «گفتم خیلی تشنمه! گفت: چاکرتم! الان بهت آب میدم! سرش را برگرداند. دست گذاشت روی پهلویش. قمقمهاش را درآورد و داد به من... با دست رفقایش را نشان داد و گفت: ما شش نفر شیمیایی شدیم! به همدیگه قول دادیم که هیشکی آب نخوره! قرارمون هم اینه که اینقدر اینجا کار کنیم تا بمیریم! بریم لب حوض کوثر، امام حسین (ع) بهمون آب بده. این نذر ماست!».
اما یکی از ضعفهای نویسندگان این کتاب استفاده بیش از حد و بی دلیل از علامت مکث و تعجب است که در پاراگراف بالا کاملاً مشخص است. استفاده نا بجا از علامت تعجب در همه فصلهای کتاب دیده میشود.
نکته مهم دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که درونمایه ماجراهای این کتاب جنگ است و ما با نوجوان ۱۴سالهای روبهرو هستیم که تا پایان جنگ درجبهه میماند، اما جای تعجب این است که در فصل اول کتاب برادران شیردل از زمان به دنیا آمدن او تا هنگامی را که میخواهد عازم جبهه شود برای مخاطب توضیح دادهاند و همین باعث شده فصل اول کتاب شکل و شمایل بیوگرافی به خود بگیرد، درصورتی که اگر آغاز داستان از همان نوجوانی راوی شروع میشد، هیچ لطمهای به کلیت کتاب وارد نمیشد و مخاطب هم با اشتیاق بیشتری خاطرات واقعی ومستند این رزمنده را دنبال میکرد.
این کتاب در ۲۴۵ صفحه توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است.