
باران شدیدی در شهر شروع به باریدن کرده بود. دادسرا تعطیل شده بود، اما من هنوز در شعبه در حال بررسی پرونده قتل مرد جوانی بودم. عقربههای ساعت چهار بعدازظهر را نشان میداد. پرونده را داخل کشوی میزم گذاشتم. وسایلم را جمع کردم و راهی خانه شدم. باران شدت گرفت و مانند طنابی الماسی آسمان را به زمین دوخته بود. هنوز از دادسرا فاصله نگرفته بودم که تلفن کشیک قتل به صدا درآمد. افسر کلانتری 12 شهر بود. «سلام آقای قاضی! 20 دقیقه قبل مرگ مشکوک پیرزنی به کلانتری گزارش شده به سرعت راهی آنجا شدیم. شواهد موجود در صحنه، حکایت از قتل دارد.»
آدرس خانه مورد نظر را گرفته و به سمت آنجا حرکت کردم.
خانه پیرزن در یکی از محلههای جنوبی شهر قرار داشت. مقابل خانه اهالی کنجکاو زیر باران ایستاده بودند. جمعیت را شکافته و مقابل خانه قدیمی توقف کردم.
وارد ساختمان شدم. مأموران اداره تشخیص هویت در حال بررسی و نمونهبرداری از محل جنایت بودند. پیکر بیجان پیرزن در آشپزخانه افتاده بود. قاتل برای صحنهسازی یخچال را روی جسد انداخته بود. پس از صحبت با افسر کلانتری دریافتم، زهرا، 67 ساله به تنهایی در این خانه زندگی میکرده است.
او هر روز تلفنی با تنها دخترش صحبت میکرد. زن میانسال آن روز وقتی تماسهایش بیپاسخ مانده بود به موضوع مشکوک شده و به اینجا آمده بود.
دختر بیچاره پس از مشاهده جسد مادرش شروع به شیون و زاری کرده بود و ماجرا را یکی از اهالی گفته بود.
پس از برداشتن یخچال، متوجه دو سر انگشت دستکش شدم که روی آنها آثاری از گچ بود.
پزشک جنایی مشغول بررسی جسد شد. آثار کبودی روی گردن پیرزن نشان میداد او خفه شده است. به تحقیق از دختر مقتول پرداختم. با دیدن جسد مادرش شوکه شده بود. بغضی گلویش را گرفته بود و بریده بریده حرف میزد.
- مادرتان در این چند روز میهمان نداشت؟
- نه. او غیر از من و نوههایش کس دیگری را ندارد.
- آخرین بار کی با او صحبت کردید؟
- دیشب ساعت 10 .
- حرف زدنش عادی بود؟
- بله. مثل همیشه، شاد و مهربان.
- با همسایهها رفت و آمد نداشت؟
- او با همه خوب و با مهربانی رفتار میکرد اما به خاطر وسواسی که داشت عادت نداشت کسی را به خانه دعوت کند. خودش هم خانه همسایهها نمیرفت.
- از وسایل خانه چیزی سرقت نشده؟
- دو شمعدان نقره لب تاقچه بود که الان نیست. طلاهای مادرم هم سرقت شده. او 12 تا النگو و یک گردنبند گرانقیمت داشت که آنها هم دزیده شدهاند.
در جریان تحقیق از دختر مقتول هیچ سرنخی به دست نیاوردم. فقط مشخص شد سرقت انگیزه این قتل بوده است. دوباره به آشپزخانه رفتم. معاینات دکتر تمام شده بود. ناگهان رنگ قسمتی از سقف نظرم را جلب کرد. رنگ گچ آن قسمت با اطرافش فرق داشت. به سمت دکتر رفتم، قبل از اینکه سؤالی بپرسم گفت: «علت مرگ خفگی است. قتل صبح رخ داده است. آثاری از بریدگی روی مچ دست مقتول وجود دارد. احتمال میدهم قاتل النگوهای پیرزن را با قیچی یا چیزی شبیه آن بریده باشد. باید در پزشکی قانونی کالبد شکافی کنم تا گزارش نهایی را برای شما بفرستم.»
پس از تحقیقات مقدماتی دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی را صادر کردم. شب به نیمه رسیده بود که از آنجا بیرون آمدم. هنوز اهالی مقابل خانه ایستاده بودند و بازار شایعات داغ بود.
به خانه که رسیدم به اتاق کارم رفته و مشاهدات خود از صحنه قتل را روی برگه کاغذی نوشتم. وقتی یک بار گزارش را مرور کردم به سرنخهای خوبی رسیدم اما برای اطمینان نیاز به تحقیقات بیشتری بود. فردا صبح قبل از دادسرا با افسر اداره آگاهی تماس گرفته و از او خواستم به محل جنایت بیاید. خودم هم راهی آنجا شدم.
مطمئن بودم سرنخ شناسایی قاتل در همان خانه است. با افسر ویژه قتل به جستوجوی سرنخ گشتیم که تکه کاغذی روی میز تلفن که روی آن شمارهای نوشته شده بود ما را به قاتل یک قدم نزدیکتر کرد. به آن شماره زنگ زدم. مرد میانسالی از آن سوی خط جواب داد. ابتدا خودم را معرفی نکردم و گفتم «من شماره شما را در تلفن همراهم ذخیره کردهام اما هرچه فکر میکنم شما را به یاد نمیآورم.»
مرد ناشناس که از ماجرا بیخبر بود در جواب این حرف من گفت: «من صاحب یک مغازه مصالحفروشی هستم. این هم شماره مغازهام است.»
آدرس مغازه را گرفته و همراه سروان به آنجا رفتیم. تا خودم را معرفی کردم صاحب مغازه بیمقدمه گفت«باز هم ناصر دسته گل به آب داده؟»
وقتی موضوع قتل را به او گفتم شوکه شد. ناصر شاگرد مغازه و برادرزاده او بود. پسر جوان چند ماه قبل از شهرستان به اینجا آمده و به عنوان گچکار مشغول به کار شده بود. تعدادی از مشتریها که «ناصر» در خانه آنها کار کرده بود به خاطر سرقت پول یا طلا از او شکایت کرده بودند که با وساطت عمویش غائله پایان یافته بود.
خانه زهرا (مقتول) هم آخرین جایی بود که او برای کار به آنجا رفته بود. آدرس خانه ناصر در شهرستان را گرفتم و بلافاصله گروهی از کارآگاهان با نیابت قضایی راهی آنجا شده و متهم را در خانه یکی از دوستانش دستگیر کردند.
وقتی او را به دادسرا آوردند منکر قتل شد اما دلایلی که ما به دست آورده بودیم او را مجبور به اعتراف کرد؛ «به مواد مخدر اعتیاد شدیدی دارم. با درآمدم هم نمیتوانستم پول مواد مخدرم را تهیه کنم به همین خاطر به خانههایی که میرفتم دستبرد میزدم. روز قبل از جنایت برای کار خانه «زهرا» رفتم. گج قسمتی از سقف آشپزخانه ریخته بود.
پیرزن به تنهایی در آن خانه زندگی میکرد. برق طلاهایش وسوسهام کرد. چند بار خواستم او را بیهوش کرده و طلاهایش را سرقت کنم اما نشد. صبح روز بعد به بهانه اینکه مالهام را جا گذاشتهام به آنجا بازگشته و در یک لحظه از پشت سر پیرزن را خفه کردم. بعد طلاهایش و دو مجسمه را سرقت کرده و برای صحنهسازی یخچال را روی جسد انداختم. طلاها و مجسمهها را دو میلیون تومان فروختم و راهی شهرستان شدم. تصور نمیکردم به این زودی دستگیر شوم.»
پس از بازجویی او را بازداشت کرده و دستور دستگیری خریدار طلاهای سرقتی را صادر کردم. افسر آگاهی هنگام خارج شدن از اتاق پرسید: «چگونه متوجه شدید قاتل یک کارگر ساختمانی است؟»
- هنگام برداشتن یخچال دو سرانگشت دستکشی را که آثار گچ روی آن وجود داشت دیدم بخشی از سقف آشپزخانه هم تازه گچکاری شده بود. مطمئن بودم که قاتل همان مرد گچکار است. به دنبال سرنخی از او بودم که شماره تلفن آن مغازه سرنخ شناسایی قاتل را به ما داد.»
ناصر پس از محاکمه به اعدام محکوم شد که پس از تأیید حکم اعدامش، صبح یک روز سرد زمستان به دار آویخته شد.
*قاضی بازنشسته دادگستری