حسین فصیحی علی الله سلیمی نویسنده و روزنامهنگار یکی از فعالان حوزه ادبی است.مجموعه داستان «زنی شبیه حوا»، «باران جنوب»، «تاکستانهای دشت ناز» ، «ایستگاه باغ فرهنگ» و «دلبستگی در سالهای سخت» از آثار این نویسنده است.سلیمی ضمن فعالیت در عرصه مطبوعات جلسات نقد داستان را در سرای اهل قلم برگزار میکند. اگر موافق باشید صحبت درباره داستان را با پرسشی درباره زبان داستان شروع کنیم؛ چیزی که در فضای داستان نویسی ما به خوبی رعایت نمیشود.نظر شما در این باره چیست؟به باور من هر داستان زبان خود را انتخاب میکند و ایده و طرحی که نویسنده انتخاب میکند آن ایده زبان موردنیاز خود را به نویسنده تحمیل میکند.زمانی که داستان«باد برگها را به سمت درهها میبرد» را آغاز کردم زبان این داستان را زبانی با حس نوستالژیک به گذشته یافتم که این زبان تا انتها باید حاکم باشد.با توجه به اینکه لحن داستان در چنین فضایی حاکم است در بستر داستان یکنواختی باید رعایت میشد و تلاش کردهام حس نوستالژیک در لحن داستان جاری باشد. تصور من این است که در سالیان اخیر بیش از اندازه روی زبان تأکید شده است.در غرب این قدر روی زبان تأکید نمیشود و بیشتر قصهگویی میکنند.زبان در داستان نویسی غرب با طی مراحلی به استانداردهای خود رسیده اما در داستان نویسان ما زبان بخشی به عامیانه کشیده شده و بخشی به ادبیات مکتوب. ادبیات مکتوب ادبیات رایج در مطبوعات است و غالب نویسندگان تازه کار زبان گزارشی را انتخاب میکنند که لحن خاطرهگویی در آن پررنگ است در حالی که زبان داستان حد فاصل زبان گفتاری و نوشتاری است که اثر نویسنده در این سطح یکنواختی خود را باز خواهد یافت. ما با خوانش داستان ناخودآگاه به زبان آن نگاه میکنیم. در خوانش ابتدایی معمولاً مخاطب چنانچه زبان را زبان یکدستی نیابد داستان را رها میکند. رسیدن به یک زبان شاخص برای هر نویسنده نیازمند چه فرایندهایی است؟این مهم با مطالعه و نوشتن زیاد به دست خواهد آمد و در ضمیر ناخودآگاه نویسنده جای خواهد گرفت.نویسندگان حرفهای معمولاً زبان داستانی را مورد توجه قرار نمیدهند بلکه زبان در قلم آنها جاری است. مشکل اصلی در زبان داستان نویسان ما توجه به فرمولهایی است که بر اساس آن تلاش میکنند زبان را بپرورانند.فرمول متعلق به دیگران است و از این رو داستان زبان نویسنده را به خود نمیگیرد.یکی از ویژگیهای داستان این است که هر نویسنده باید زبان خود را داشته باشد. نمیتوان یک زبان را به چند نویسنده توصیه کرد.در کارگاههای داستان نویسی معمولاً روی زبان تأکید میشود اما روی یک زبان خاص تأکید نمیشود. به عنوان مثال آقای جزینی در داستان نویسی زبان قوی دارند اما هیچ نویسنده دیگری نمیتواند از ایشان در زبان تقلید کند؛ چرا که آن زبان مختص آن نویسنده است، از این رو هر نویسنده باید به زبان خود برسد که از راه مطالعه به دست میآید که متأسفانه این رویکرد مورد غفلت قرار گرفته است؛ آنان که زبان در آثارشان برجسته است تقلیدی از زبانهای دیگران است. تأکید بر زبان یا اغراق در آن غفلت از چه رویکردهایی از داستان را به دنبال خواهد داشت؟ یکی از پیامدهای آن این است که از قصه گویی دور میشود و فاصله میگیرد. در سالهای اخیر یکی از معایب هنرداستان نویسی ما این بوده است که قصه به شدت در حاشیه قرار گرفته است و کارهایی جایزه گرفتهاند که در زبان موفق بودند اما چیزی به اسم قصه نداشتند و روایت در آن محدودیت داشت.وقتی زبان را بیشتر مورد توجه قرار دهید تکنیک را به خدمت خواهید گرفت و داستان به سمت فرم گرایی خواهد رفت و زمانی که به سمت فرم گرایی رفت مضمون به حاشیه رانده خواهد شد.اما اگر کسی دغدغه زبان داشته باشد فرم برای او دغدغه خواهد شد و پررنگ شدن فرم موازنه مضمون را برهم خواهد زد که در سالیان اخیر داستانهایی در این حوزه بسیار دیده شده که بیشتر فرمگرا هستند. در پرداخت به جغرافیایی که در داستان آمده آیا صرفاً میتوان از تخیل بهرهجست؟امکان وقوع این داستان وجود دارد ولی طبعاً نه به این شکل. من اساس را بر این گذاشتم که با این جغرافیا و موقعیت، امکان وقوع دارد؛ من جغرافیای خاصی را در زمان مشخصی بیان کردهام که در آن حواشی چنین اتفاقی حادث شده است.این داستان میتواند تخیلی هم باشد.تخیلی که امکان حدوث دارد اما من تصور شخصی خودم را از آن جغرافیا به تصور کشیدهام. در داستان با موقعیت دو شخصیت در زمان حال مواجه هستیم که یکی به دنبال نشانهای از گذشته در عصر اکنون و دیگری به دنبال آنچه که طبیعت رخ داده میباشد.در این باره توضیح میدهید؟ موقعیت اکنون موقعیت داستانهایی از این دست است.موقعیتی که از جنگ فاصله گرفته و فضا تغییر کرده است و زمان روایت اکنون است، منتها فضای حاکم بر داستان در گذشته است.ما زمانی بیشتر داستانهایی مینوشتیم که زمان روایت آن هم گذشته بود.مخاطب در عصر اکنون با این داستانها همذات پنداری بیشتری میکند که سایه روایت روی اکنون سایه انداخته است. میتوانستم در قالب یک خاطره از آن زمان آغاز کنم اما شخصیت «نزهت» یک شنونده است که میتواند مخاطب امروزی باشد اما راوی باید به گونهای روایت را بیان کند که مخاطب را در چنان فضایی ببرد و اینکه چقدر موفق بوده است به عهده مخاطب است. شخصیت راوی تلویحاً به دنبال اجساد دوستان خود میگردد و زمانی که آنان را نمییابد احتمال میدهد آنها در طبیعت جذب شده باشند و تنها یک حس نوستالژیک به گذشته است که اتفاقی به این صورت حادث شده است و اثری از آن نیست و به صورت طبیعت امروزی بروز یافته است و «نزهت» هم به دنبال ریحان و گیاهان امروزی است.آنچه از آن دوران باقی مانده تنها در ذهن راوی است و شاید «نزهت» تصور کند که همسرش خیالبافی میکند اما در ذهن راوی واقعیت به شدت زنده و پررنگ هستند و اگر نشانهای مییافت داستان از نظر من دور میشد و قرار نیست این تصویر در ذهن «نزهت» زنده شود و اگر «نزهت» به راوی ایمان دارد میتواند حرفهایش را باور کند و انسانی که از زمان دیگری میآید این تصاویر را با خودش دارد.