سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: حالش خوب نبود. کنار پنجره ایستاده بود و در حالی که سرفههای گاه و بیگاه امانش را بریده بود و نفسش را به شماره انداخته بود، روی شیشههای بخار گرفته اتاق طرحی نامفهوم کشید و با همه ناتوانیاش در دل آرزو کرد حال جگرگوشهاش خوب باشد. عذاب وجدان داشت. بیش از آنکه داغی تب تنش را بسوزاند روح خستهاش را به آتش کشیده بود. بغضی فروخورده در گلوی خسته از سماجت مهمان ناخواندهاش بود که وادار به فریادش میکرد. او روی یک پرتگاه مرتفع ایستاده بود. اگر میایستاد و فقط تا ته دشت را نظاره میکرد، ته تهش دلخوری و نیمچه عذابی بود که تا آخر عمر یقهاش را ول نمیکرد، ولی اگر سقوط میکرد، استخوانهای زندگیاش میشکست و چندپاره میشد. استخوان وقتی شکست که او بدذاتی ویروس را نادیده گرفت و برای خوشحالی پسرش در روزهای کرونایی تصمیم به جشن تولد گرفت. گفتند نکن، نمیآیند، خطرناک است، ولی او گوش نکرد. میخواست روحیه از دست رفته پسرش در روزهای قرنطینه را با یک جشن تولد دوباره زنده کند. همه را به مهمانی فراخواند و همین طور، ویروس را!
آخر هم معلوم نشد کدام یک از مهمانها ویروس را در جعبه کادو به او داد، ولی خودش قربانی شد. هنوز آثار تزیین تولد از روی دیوار های خانه باقی بود که سرفههایش شروع شد و سپس تب!
هم درد داشت هم شرمنده بود. هم تب داشت هم مقصر بود. درد کشید و در تب سوخت و به روی خودش نیاورد، ولی تاوان کارش بیش از این حال خراب بود. بیش از چشم نازک کردن همسر و غرولندهای خانوادهاش که میگفتند مگر واجب بود تولد بگیری!
حالا او وسط میدان جنگ بود. ویروس در ۱۶ سالگی تک پسرش، دو دستی تقدیمش کرده بود و او را با حال بد تا دم بیمارستان بدرقه کرده بود. چقدر دیر عاقل شده بود. چقدر ویروس چموش را دست کم گرفته بود. هنوز خودش از زیر دستگاه بیرون نیامده و طعم عافیت را نچشیده پسرش را به نفسهای دستگاه سپردهاند.
حالا پسرک اولین روزهای ۱۶ سالگیاش را در آیسییو با مرگ دست و پنجه نرم میکند و خودش هم... با زبان تلخ و گزنده همسرش که خودخواهیاش را دلیل رنج فرزند میداند و با چشمهای آتشین و لبهای بسته برایش یک دنیا خط و نشان میکشد.