سرویس فرهنگ و هنر جوان آنلاین: هنگامی که مجموعه داستان «غریبه و اقاقیا» نوشته علی اصغرشیرزادی در اواخر دهه ۱۳۶۰ در قطعی پالتویی با طرح جلدی شاعرانه توسط انتشارات نی منتشر شد، هیچ کس فکر نمیکرد این کتاب چند سال بعد جایزه ۲۰ سال داستاننویسی معاصر را از آن خود کند. منتقدهای زیادی در مورد این کتاب نقدوتحلیل نوشتند. خیلیها معتقد بودند این مجموعه داستان به این دلیل مورد توجه قرار گرفت که از ساختار و پرداخت شستهرفتهای برخوردار بود و تکنیک نوشتاری آن نوید آمدن یک نویسنده آوانگارد را به ادبیات ایران میداد. در این مجموعه داستان یک نوع هارمونی و هماهنگی بین فرم داستان با پیرنگ داستانها در جریان است، به طوری که مخاطب هم از موضوع داستانها لذت میبرد و هم از ساختار داستانها به تفکر میرسد. غریبه و اقاقیا از ۹داستان تشکیل شده است. داستانهای این کتاب رئال و اجتماعی هستند و نویسنده در این قصهها به نوعی پوستاندازی در نوشتن رسیده و با وسواس و دقت از میان سیاهمشقهایش بهترین کارهایش را به ناشر سپرده تا به قول معروف پس از ضعیف بودن داستانش احساس ندامت نکند. در برخی داستانهای کتاب رگههایی از سبک پستمدرن به چشم میخورد و نیمی دیگر از داستانها هم از پرداختی خطی و مستقیم برخوردارند و میتوان گفت شیرزادی آنها را تحت تاثیر داستانهای نویسندگان نسل دوم ایران مثل سیمین دانشور، بهرام صادقی احمد محمود و... نوشته است. اما یکی از داستانهای ماندگار این کتاب که توجهم را جلب کرد، داستانی است به نام «دلاور» که در مورد جنگ است. این داستان آنطور که تاریخ نگارش آن نشان میدهد در همان روزهای جنگ نوشته شده است.
راوی داستان یک معلم هنرستان است که از روی ظاهر، یکی از شاگردان کلاسش را که قدیر نام دارد مورد قضاوت قرار داده و از او متنفر است: «صاف و پوستکنده اعتراف کنم که بفهمی نفهمی از او نفرت داشتم. راستش اینکه نه تنها به صورت یک دبیر در برابر شاگردش بلکه به صورت یک آدم در برابر آدمی از سنخی دیگر...». بچههای مدرسه به خاطر یکه بزن بودن قدیر به او لقب دلاور دادهاند. یک روز آقا معلم از شاگردان هنرستانیاش میخواهد که در مورد جنگ انشایی بنویسند... قدیر در یک سطر مینویسد که با انشا نمیشود حرف از جنگ زد، باید به جبهه رفت تا معنای جنگ را فهمید. این حرف به معلم برمیخورد و قدیر را جلوی بقیه همکلاسیها مورد تحقیر قرار میدهد. در پایان داستان معلم میفهمد که قدیر نه تنها بچه شری نیست بلکه برعکس چهره خشن و غلطاندازش یک مکانیک زحمتکش است که جای پدرمرحومش خرج خانه را تأمین میکند. در همان روزها قدیر به جبهه آبادان میرود و بعد از مجروح شدن عصا به دست برمیگردد. معلم که از قضاوت زودهنگامش پشیمان شده او را برادر خودش خطاب میکند و با او دوست میشود. برگ برنده این داستان فضاسازیهای عالی و شخصیتپردازی استادانه نویسنده است که به ماندگاری داستان کمک کرده است: «آفتاب بیرمق و ملالانگیز بعدازظهر پاییز به طور مورب از شیشههای غبار گرفته پنجرههای کلاس راه به درون یافته بود. در چشمها و چهرههای جوان و اغلب شاداب و با طراوت و ظاهراً بیخیال این بچهها میشد خط لرزانی از اضطراب پوشیده و پنهان را خواند. میهن در شرایط نامساعدی درگیر جنگی ناخواسته و تحمیل شده بود...». با همه این تفاصیل، علیاصغر شیرزادی در این داستان مثل بقیه داستانهایش دچار پرگویی شده است. به هر حال وقتی مخاطب از نویسنده انتظار خواندن داستان کوتاه را دارد، نباید نویسنده توصیفات طولانی و اضافه را به بدنه داستان بچسباند، مثلاً رفتن معلم به جنوب شهر و پیدا کردن خانه قدیر و پرداختن به بیماری مادر قدیر کمی قصه را از بحث اصلیاش دورکرده و باعث طولانی بودن داستان شده است. داستان پایانبندی زیبایی دارد، از آن پایانبندیهایی که به ماندگاری داستان میافزاید: «.. نفس بلندی کشید و لبخند زد: برامون دعا کنین آقا... خداحافظ. ایستادم و او را که در بارانی پشمی کهنه، بدون چتر و کلاه زیر ریزش خموش برف دور میشد، تماشا کردم. دریافتم که، چون عزیزترین عزیزانم دوستش دارم...».