سرویس فرهنگ و هنر جوان آنلاین: مجموعه داستان «پیادهها و سوارهها» نوشته محمدرضا دامرودی که توسط انتشارات امیر کبیر در ۲۸۸صفحه منتشر شده شامل ۱۵داستان کوتاه است. ملاقات، تجلیل، آرزوی غریب، مبتلا و چهارشنبهسوری... نام برخی از داستانهای این کتاب است. موضوع اصلی همه داستانهای «پیادهها و سوارهها» در مورد مشکلات اجتماعی جانبازان جنگ است. نویسنده این کتاب که خود یک جانباز است پس از گذشت چند دهه از پایان جنگ سراغ اتفاقهایی رفته که در جامعه امروزمان، جانبازان و خصوصاً جانبازهایی که درصد بالایی از جسمشان جراحت برداشته و روی ویلچر هستند با آن دست به گریبانند. نویسنده با تیزبینی خاصی به مشکلات و دغدغههایی که جانبازان قطع نخاعی، در زندگی روزمره با آن سروکار دارند پرداخته مثل سختیهای حمام کردن، رانندگی، حضور در مهمانیها و مراسمها، رفتن به محل کار و ادارات شلوغ آپارتمانی. نگاه نویسنده در نگارش دردهایی که خود تجربه کرده و اشاره به وقایعی که برای عموم مردم شاید معمولی باشد بسیار ستودنی است. نویسنده با یک نگاه هنرمندانه و منتقدانه، به تشریح وقایعی پرداخته که خیلیها عادی از کنار آن میگذرند. تاکنون از زندگی جانبازان جنگ داستانهای بیشماری خواندهایم، اما کمتر دیده شده که یک نویسنده بیاید و داستانهایی را با پیرنگی مشترک در یک کتاب مستقل بگنجاند و به زندگی امروز این عزیزان بپردازد و این خود باعث تمایز کتاب از سایر کتابهای جنگ میشود.
اما با همه این حرفها کتاب از مشکل بزرگی که رنج میبرد، ویراستاری آن است. بعضی از انتشاراتیها متأسفانه حالا به هر دلیل که شده مقوله مهم ویرایش را جدی نمیگیرند. وظیفه ویراستار یک انتشاراتی این است که قبل از چاپ کتاب آن مواردی که از چشم نویسنده دور مانده را اصلاح کند. حالا چه در زمینه نگارش و چه در حروفچینی. در این کتاب متأسفانه این اتفاق نیفتاده و ما در برخی از داستانهای کتاب اشکالات فاحشی در متن و پرداخت آن میبینیم که با کمی دقت و بدون اینکه لطمهای به پرداخت داستان بزند، قابل رفع بودند. از اینها گذشته ما در مواردی هم با مشکلات فنی و ادبی در داستان مواجهیم، مثلاً در یکی از داستانهای این کتاب ما با داستانی روبهرو هستیم که از زبان سوم شخص روایت شده است. همانطور که میدانیم در یک داستان دانای کل، نویسنده باید با بیطرفی داستان را برای مخاطب روایت کند. در این گونه داستانها نویسنده نباید از شخصیتهای داستان حالا چه مثبت و چه منفی جانبداری کند یا از زبان خودش در مورد آنها نظری بدهد، چون این نوع پرداخت اشتباه است. در این داستان اینگونه میخوانیم: «یحیی احساس میکرد با تویوتای خرگوشی عهد بوقش میتواند از گزند باد خودروهای آخرین مدل اتوبان تهران-کرج در امان بماند و فاصلهاش را با از ما بهترون کمتر کند...». در اینجا استفاده از کلمه از ما بهترون اگر از طرف یکی از کاراکترهای داستان مثل خود یحیی یا از طرف راوی اول شخص بیان میشد، اشکالی نداشت، اما راوی دانای کل نمیتواند کلمه از ما بهترون را برای مثلاً سرمایهدارهای بیدرد به کار ببرد، چون اگر این کار را بکند، مستقیم در نتیجه داستان دخالت کرده است. با همه این تفاصیل داستان سوارهها و پیادهها اشاره مستقیمی دارد به جانبازان ویلچرنشینی که روزگاری همچون کوه استوار پشت این مردم و وطنشان ایستاده بودند و دین بزرگی به گردن ما دارند و حالا نوبت ماست که در اجتماعی که زندگی میکنیم، کمی به فکر آنها باشیم و در برخوردهایمان به آنها احترام بگذاریم و به قول معروف هوای آنها را داشته باشیم.