کد خبر: 102900
تاریخ انتشار: ۲۶ مهر ۱۳۸۸ - ۰۰:۰۰
تلخ و شیرین
«قد بالای 180، ‌ وزن متناسب، ‌ زیبا و ‌ جذاب »
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، ‌ توقعات من برای انتخاب همسر آینده‌ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه آنها را حق مسلم خودم می‌دانستم؛ چرا که خودم هم از زیبایی چیزی کم نداشتم و می‌خواستم به اصطلاح همسر آینده‌ام لااقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد. تصویری خیالی از مرد رویاهایم را در گوشه‌ای از ذهنم حک کرده بودم، ‌همچون عکسی همه جا همراهم بود.
تا اینکه دیدار محسن، ‌ برادر مرجان- یکی از دوستان صمیمی‌ام به تصویر- خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمی‌شد. محسن همانی بود که می‌خواستم،البته با کمی اغماض! ولی خودش بود. همان قدر زیبا، ‌ با وقار، ‌ قد بلند، ‌ با شخصیت و. . .
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سال‌ها عاشقش بوده‌ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه‌ دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، ‌ فهمیدم که این عشق یک‌طرفه نیست.
آن روز‌ها دنیا زیباتر شده بود. رؤیاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز می‌نمود؛ به اندازه‌ای که گاهی وقت‌ها می‌ترسیدم نکند همه اینها خواب باشد.
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری عجله داشت که می‌خواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری‌ام بیاید و با هم نامزد شویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت، ‌‌پیوندمان محکم‌تر شد؛ اگر قبل از آن هفته‌ای یک بار با هم تماس داشتیم، ‌حالا هر روز محسن به من تلفن می‌کرد و مرتب برایم نامه می‌نوشت.
هر بار که به مرخصی می‌آمد آن قدر برایم سوغاتی می‌آورد که حتی مرجان هم حسودی‌اش می‌شد !
اما درست زمانی که چند روزی بیشتر به پایان خدمت محسن نمانده بود و من در پوست خود نمی‌گنجیدم، ‌ ناگهان حادثه‌ای ناگوار همه چیز را به هم ریخت؛ انفجار یک مین بازمانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد.
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد؛ همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود.
باورم نمی‌شد روزهای خوشی‌ام به این زودی به پایان رسیده باشند. خیلی زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود. سؤالاتی وجود داشت که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود. آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم ؟
آیا محسن معلول، ‌ هنوز هم می‌توانست مرد رؤیاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه‌های من بود؟
من که ظاهر زیبای شوهر آینده‌ام برایم اهمیت زیادی داشت؟!
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سؤالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم؛ برای همین تا مدت‌ها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد.
آن روز مرجان در میان اشک و آه، ‌ از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت. از اینکه او بیشتر از معلولیتش، ‌ ناراحت این است که چرا من، ‌ به ملاقاتش نرفته‌ام.
مرجان از عشق محسن گفت، از اینکه با وجود بی وفایی من، ‌ هنوز هم دیوانه‌وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می‌رود سراغم را می‌گیرد.
هنگام خداحافظی، ‌ مرجان بسته‌ای کادوپیچی شده جلویم گرفت و گفت: ‌«این آخرین هدیه‌ای است که محسن قبل از مجروحیتش برات تهیه کرده بود. ‌دقیقاً نمی‌دونم توش چیه اما هر چی هست، ‌محسن برای تهیه اون، ‌ به منطقه‌ای مین‌گذاری شده رفته بود و. . . این هم که می‌بینی روی کادوش خون ریخته، ‌‌برای اینه که موقع زخمی شدن، ‌ کادو دستش بوده و به خاطر علاقه‌ به تو، ‌ حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه»
بعد نامه‌ای به من داد و گفت: ‌
«این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم نامه و هدیه رو با هم باز کنی.»
مرجان رفت و ساعت‌ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم، اما جرات باز کردنش را نداشتم.
خون خشکیده‌ روی آن بر سرم فریاد می‌زد. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر می‌گشتم وقتی به مقابل خانه‌مان رسیدم، ‌ طنین صدای آشنایی که از پشت سرم می‌آمد، ‌ سر جایم میخکوبم کرد.
- سلام مژگان. . .
خودش بود؛ محسن، ‌ اما من جرأت دیدنش را نداشتم، به‌خصوص حالا که با بی وفایی به ملاقاتش نرفته بودم.
چطور می‌توانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد. و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت:
_ منم محسن، ‌ نمی‌خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم:
- س. . . . سلام. . .
_ چرا صدات می‌لرزه ؟ چرا بر نمی‌گردی؟ نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی‌خواهی نگاهم کنی ؟
این حرف‌ها مثل پتک روی سرم فرود می‌آمدند. طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم.
حرف‌هایش که تمام شد. مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم.
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد می‌رود.
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم، ‌ با یک پا و دو عصای زیر بغلی. . . کمی به رفتنش نگاه کردم، ‌ ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خورد.
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز می‌کرد و مرا می‌بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم؛ نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند.
چرایش را نمی‌دانم. اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمی‌توانستم چشم‌هایم را ببندم.
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت. . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود؛ سوار بر امواج نوری، ‌ به دورن چشم‌هایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون، ‌ از طریق رگ‌هایم به همه جای بدنم سرایت کرد.
داخل خانه که شدم با قدم‌های لرزان، ‌ هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دست‌هایم می‌لرزید و چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. اما
قلبم با تپش می‌گفت که این بار او می‌خواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمایی که از حلش عاجز بود، کمک کند.
‌ من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن، ‌ به تپش افتاده بود و بی‌قراری می‌کرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم. داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده.
نامه‌ محسن را هم گشودم: « سلام مژگان، ‌ می‌دانم الان که داری‌نامه را می‌خوانی من از چشمت افتاده‌ام، ‌ اما دوست دارم چیز‌هایی در مورد آن شاخه‌گل خشکیده برایت بنویسم. تا بدانی زمانی که زیبایی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم، ‌ می‌دانستم گل در منطقه خطرناکی روییده، ‌ اما چون تو را خیلی دوست داشتم و می‌خواستم قشنگ‌ترین چیز‌ها برای تو باشد. جلو رفتم و. . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی، ‌ فکر کردم از دست دادن یک پا، ‌ ارزش کندن آن گل را نداشته؛ اما حالا که این نامه را می‌نویسم...
گریه امانم نداد تا بقیه‌ نامه را بخوانم. اما همین چند جمله محسن کافی بود، ‌ تا به تفاوت ‌ بین خودم و محسن پی ببرم.
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم. به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سال‌هاست که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه می‌کنیم.
ما، ‌هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را نگه داشته‌ایم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار