
محمد رضا هادیلو
چشمهایش را باز میکند، باز هم صبح شده، اگر نجنبد دیر میشود.
معمولاً اتوبوسها بین5/6 تا 5/8 صبح خیلی شلوغ هستند.
نباید شلوغیها را از دست بدهد. سازش را برمیدارد و به راه میافتد، یک ویولن کهنه که خیلی هم نیاز به کوک کردن ندارد.
با هر زحمتی خودش را وارد اتوبوس شرکت واحد میکند...
-با اجازه خانوما و آقایون!
سازش را مینوازد و خودش هم شروع به خواندن میکند...
ای خدا دلوم تنگ چرا
شیشه دلوم زیر سنگ چرا
خودش هم خوب میداند که فرصت زیادی ندارد. تا رسیدن به ایستگاه بعدی باید برنامهاش را به پایان برساند.
-خانوما، آقایون هرچی کرمتونه... ایشاالله که سالم و سلامت باشید، همیشه دل شاد و تن سالم داشته باشید...
مسافران در حال و هوای خودشان هستند، بعضیها سرشان را به صندلی جلویی تکیه داده و خوابند و گروهی دیگر به کار امروزشان فکر میکنند، عدهای هم هنوز در حال جنگ و جدل با خودشان و افکارشان هستند.
چند نفری دست به جیبشان کرده و پولی در میآورند و به پسرک میدهند. بهنظر میرسد خانمها دست و دل بازتر از آقایان هستند.
اتوبوس به ایستگاه رسیده، پسرک پیاده میشود و با سرعت خود را به اتوبوس بعدی میرساند، مثل اینکه آقای راننده حال و حوصله ندارد...
پیادهشو، پیاده شو ببینیم اعصاب معصاب نداریم. توام اول صب رو مخمون راه نرو...
پسرک بدون هیچ بحثی پیاده میشود و اتوبوسهایی که به ایستگاه میرسند را برانداز میکند تا پرترین را انتخاب کند.
سوار میشود و...
ما چارتا برادر
همراه دو خواهر
هیدورش میگردیم
به دور گل مادر
پسرک آهنگ را عوض کرده؛ خانمها احساساتی شدهاند بعضیهاهم به یاد مادرشان افتادهاند و اشک در چشمانشان حلقهزده...
این کنسرت هم فقط یک ایستگاه اجرا میشود و پسرک به دنبال اتوبوس دیگر و رزق و روزی امروزش میرود. ساعت 10 صبح پسرک شیروکیکی میخرد و در ایستگاهی مینشیند تا قدری به دستان و حنجرهاش استراحت بدهد.
پوست سوخته صورتش و چرک روی دستان و پاهایش از او یک کارگر تمام عیار ساخته، اما او خود نیز نمیداند که یک هنرمند است.
هنری که در سر انگشتان و حنجرهاش پنهان مانده. نه پنهان که هیچکس نبیند و نشود بلکه فقر پسرک باعث شده تا ما ویولن او را ببینیم و صدایش را بشنویم اما هنر انگشتان و صدای آرامش را درک نکنیم.
شاید اگر او فرزند خانواده متمکنی بود امروز گیتارش را بر دوش میگرفت و به سمت منزل استادش میرفت تا نت جدیدی بیاموزد. شیر و کیک پسرک تمام شده...
اتوبوس بعدی رسید...