سرویس فرهنگ و هنر جوان آنلاین: نوشتن «داستانک» در ادبیات داستانی را میتوان به انداختن عکس تشبیه کرد. عکاسهای حرفهای با گرفتن عکس و چکاندن شاتر لحظهها را در یک آن شکار و ثبت میکنند، در موقعیتی بسیار سریع. نوشتن داستانک هم شبیه شکار و ثبت لحظههاست، به شرطی که عکسی که در لحظه ثبت میکنیم از لحاظ نور و شفافیت و رنگ مشکلی نداشته باشد و کیفیت یک اثر ماندگار را داشته باشد. بعضی از داستانکهایی که از پیرنگ محکمتر و منطقیتری برخوردارند به احساس و فکر مخاطب تلنگری میزنند و در ذهن او ماندگار میشوند، اما بعضی از داستانکها که حرف خاصی برای گفتن ندارند و سوژه آنها بسیار دم دستی یا کلیشهای است مثل عکسی میمانند که به هر دلیل کیفیت خوبی ندارد و به مرور از درون دوربین یا صفحات آلبوم یا حافظه کامپیوتر حذف خواهد شد.
در کتاب «ترکش و انار» هم هر۲۲ داستانک این کتاب از لحاظ پیرنگ و ساختار دارای یک سطح نیستند و برخی از آنها را میتوان به معنای کلمه یک داستانک تاثیرگذار معرفی کرد و بعضی از آنها هم به لطیفه بیشتر شبیهند، البته منظور از لطیفه این نیست که موضوع طنزآمیزی دارند، بیشتر منظور این است که از لحاظ پیرنگ خیلی عمیق نیستند.
با این تفاصیل، اما خوشبختانه تعداد داستانکهای ماندگار این کتاب بیشتر از کارهای ضعیفتر است و نویسنده توانسته در کمترین فرصت و با کمترین حجم کلمات پیام داستانش را به مخاطب برساند و در این کار موفق هم بوده است. در این کتاب تشبیهات زیبای استعارهای به چشم میخورد که به فضاسازی کوتاه داستان حالتی نمادین بخشیده است، مثل: «خورشید مثل آدمهای هراسان آهسته سرک میکشید»
(صفحه ۲۸) یا در صفحهای دیگر مینویسد: «موقعی که او برگشت، درختها خواب بودند». (صفحه ۳۱) در پایان بد نیست پاراگراف آخر یکی از داستانکهای کتاب را با عنوان «شرمندگی» با هم مرور کنیم که هم رگههایی از طنز در آن هست و هم لحظات خاصی از شرایط زندگی و فعالیت رزمندگان در جبهه را به خوبی ثبت کرده است: «.. فرمانده سرش را روی بیستمین گونی که از شن پرکرده بود، گذاشته و به خواب رفته بود. برای نماز صبح بیدار شد. گونی بچهها را شمرد، اخم کرد و گفت: «دیشب چه کار میکردید؟ نفری ۱۰ تا هم پر نکردید. بجنبید. هنوز قدری هوا تاریک است. باید جبران کنید.» بچهها به تکاپو افتادند. فرمانده شگفتزده شد. گفت: «ببینم، پس بیلهایتان کجاست؟ چرا با مشت گونی را پر میکنید؟!» گفتم بیل نداریم. فرمانده خجالت زده شد، گفت: «چرا نگفتین بیل تهیه کنیم؟» بچهها باز هم خندیدند. گفتم: «خودتان گفتید در جبهه نباید چیزی بخواهیم، چون ممکن است فرمانده شرمنده شود.» فرمانده گفت: «شرمنده».
«ترکش و انار» با قطعی جیبی و در ۶۲صفحه توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شده است.