
بوی خون توی دماغم پیچید. مهرعلی چوبدستی را برای ضربه زدن بالای سرش برده بود که کارد را توی شکمش فرو کردم. مثل سنگپشتی که مار بلعیده باشد معدهام درهم پیچیده شد. دستهایش انگار که به یکباره سنگ شده باشد. چشمهایش داشت از حدقه بیرون میزد که با نعره بلندی گفت: «آخ». گامی به پس و گامی به پیش برداشت. نفس در سینه حبس شده بود و چشمهای گردشدهاش داشت مرا نگاه میکرد. تنها صدای افتادن چوبدستی را شنیدم. چوبدستی غلتی خورد و جلوی پای مهرعلی ساکن ماند. مهرعلی در خودش جمع شد، دستهایش را در شکم قفل کرد و مقابل چشمهایم روی زمین ولو شد.
کارد ماسیده بود توی دستم. لرزش دستهایم را تا آن زمان ندیده بودم. نفسم به شماره افتاد، لرزش دستها داشت به تنم رعشه میانداخت که عرق سردی روی پیشانیام نشست. آب دهانم را به سختی فرو بردم. مهرعلی ناله میکرد. پا به زمین میکوبید. خاک داشت رنگ خون به خود میگرفت مثل مرغ سر بریده خود را فرا برد و فرو کوبید که پا تند کردم و از راهی که آمده بودم سوی آبادی بازگشتم. داشتم خودم را در دل سیاهی جا میکردم، گم نمیشدم. فرو میرفتم در تاریکی شب، چشم دواندم در سیاهی شب، میدویدم مثل فرود آمدن از دامنه کوه. صدای زوزه سگها از دور شنیده میشد. کارد را به دست دیگرم دادم. سردی تیغه کارد توی تنم ماند. اضطرابی دیگر توی وجودم افتاد. دهانم خشک شده بود که بغض به سراغم آمد و راه گلویم را گرفت. ایستادم.
کارد هنوز مانده بود توی دستم. به دنبال جایی بودم که کارد را پنهان کنم. از ذهنم گذشت آن را به گودال عمیقی بیندازم. راهم را به سوی قناتها کج کردم. هرچه به ده نزدیکتر میشدم اضطرابی بیشتر به جانم میافتاد. کاش زمان همیشه شب میماند و من گم میشدم در شب. از کنار گندمزار گذشتم. به اولین دهانه قنات که رسیدم بر لب چاه نشستم. نفسم به سختی بالا میآمد و به دشواری پایین میرفت دلم میخواست خودم را رها میکردم در دهانه چاه و فرو میرفتم مثل کلوخی که در چاه میافتد و نشانی از آن نمیماند. تیغه چاقو را به دست گرفتم و به شتاب به دل چاه افکندم. خم شدم در دهانه چاه و تا افتادنش توی آب چاه گوش سپردم به دهانه چاه. صدای افتادنش که به گوشم رسید، لحظهای در همان حالت ماندم، پا به عقب کشیدم، دستهایم را سپر کردم و از زمین برخاستم و سلانهسلانه راه ده را پیش گرفتم. به کوچه باغ که رسیدم صدای خسخسی توی گوشم پیچید. مثل نالههای مهرعلی. هول افتاد توی دلم. نکند زنده مانده باشد یا کسی از دور صدای نالهاش را شنیده باشد. اضطرابی در رفتن و دلشورهای در بازگشت در وجودم افتاد، پا به راه دادم و در پس دیوار کوچهباغها راه خانه را در پیش گرفتم. در سردی شب هیچ کس در کوچه نبود. در کوچه یادم آمد که به نزدیک خانه رسیدم در پناه دیدار بر جا ماندم، گوش سپردم. نالههای کودکان یا صدای زوزه سگها در ده پیچیده بود. گاه صدای افتادن ؟؟؟ در فضا میپیچید یا گربهای از لب بام میپرید. آرام پیچیدم توی کوچه و در پس دیوار تا پشت در خانه رفتم. در چوبی خانه را به جلو فشار دادم. در نالهای کرد و از لای در به دالان تاریک خزیدم.
پا که به حیاط گذاشتم، چراغ اتاق روشن شد. زنم از اتاق بیرون آمد. گیج خواب بود و در همان حالت خوابزده گفت: کجا بودی تا این وقت شب؟ چرا دیر آمدی؟ وامانده بودم دستهایم را کجا مخفی کنم. دست کشیدم به شلوارم، زبری دستهایم مثل سنبادهای که روی جسم نرمی کشیده شود صدا کرد که زنم گفت:چه شد پولت را از مهرعلی گرفتی؟ چکار کرد این نامرد ؟! خون توی صورتم دوید. زیر لب چیزی گفتم که نفهمید. درهمریختگیام را که دید فهمیده بود با دست خالی برگشتهام. همانطور که آمده بود از قاب در پنهان شد. گوشه حیاط نشستم و در تاریکی شب به دستهایم نگاه کردم. دستهایم روبهرویم بودند. مهرعلی که در حال جانکندن بود و تیغه کارد که در دل قنات افتاده بود.
صبح زودتر از هر روز دیگر چشم باز کردم. انگار چشمهای گردشده مهرعلی مقابل چشمهایم بود لحظهای به خواب و لحظهای دیگر از خواب پریده بودم. روز داشت بالا میآمد و من داشتم به روز قبل فکر میکردم که در خواب بودم و مهرعلی هم حتماً در خواب خوش بود. مهرعلی یک سالی میشد که 700 هزار تومان از من گرفته بود که یک ماهه برگرداند. موعدش که تمام شده بود سر وقت مرا توی کوچه یا صحرا میدید خود از جلوی چشمهایم دور میکرد. گاهی راهش را دورتر میکرد. ماهها گذشت، سر آسیاب شاخ به شاخ شده بودیم. سلامش کردم و زیرلب چیزی گفت که جواب سلام نبود. اصرار مرا که دید راهش را گرفت و رفت. زنش به گلنسا گفته شوهرت دست از سر شوهرم برنمیدارد. کی داده و کی گرفته. حرف که به اینجا رسیده بود یک شب در خانهاش رفته بودم و مرا سکه یک پول کرده بود. آشوب به دل گلنسا افتاده بود. دست میکشید جای خالی النگوهایش مثل کسی که سر چوبی را چماق میکرد به دلم زخم میکشید. حرف بارش نمیشد و بخت یارش بود که یک جا تنها گیرش نمیآوردم. آن شب که از آسیاب باز میگشتم از آسیابان شنیدم که مهرعلی سر جالیز آبیار است. حرف به گوشم خوش آمد در ذهنم جا گرفت پا به راه دادم و راه خانه در پیش گرفتم. امشب باید حرف را سر جایش مینشاندم. کارد را از توی کاهدان برداشتم. انگشت شست به لبه چاقو کشید. نگاهم به زردی کاه خیره مانده بود که راهی صحرا شدم. توی راه حرفهایم را برای خودم هجا میکردم. پیش خود فکر میکردم که مهرعلی هرچه بگوید از حرفم کوتاه نیایم. گناه نکرده بودم. که مهرعلی آب به جالیز داده بود و با فانوسی در دست زمین را گز میکرد که نزدیک زمینش رسیدم. گفتم: ها مهرعلی چه کردی؟ صدایم را در تاریکی شناخت. هیچی نگفت. از تنهاییام که مطمئن شد گفت: خود را معطل کردهای. این طرف چیزی دندانگیرت نمیشود. راهت را بکش و پس برو. نزدیک شدم دست بردم و یقهاش را گرفتم، پس زد مرا. چوبدستی به دست حوالهام کرد همان جا نگه داشت توی هوا و همانجا ماند، دست بردم پر شالم. تیغه کارد زیر نور فانوس چشمهایش را زد. چوبدستی را با دو دست بالا برد، خون میدوید توی رگهایم که چاقو را حوالهاش کردم.
داشتم سرد میشدم که صداها توی کوچه بالا گرفت، گلنسا چارقد به سر کشید توی کوچه. میدانستم توی کوچه خبرهایی است. پا شدم دست به دیوار گرفتم و راه افتادم. گلنسا وامانده بود، زنها گفته بودند که مهرعلی مرده است با زخمی توی شکم. پسربچهای سوار بر الاغ از راه رسید تاخت میرفت توی کوچهباغ، چوبدستی در هوا میچرخاند و میگفت: مهرعلی مرده است، مهرعلی مرده است. الاغ به تاخت میرفت و صدا دورتر میشد. پسرک میگفت مأمورها در راهند. مهرعلی مرده است. کوچه پر شده بود از آدم، همه راه افتادند سوی کوچهباغ گرد و خاکی به هوا برخاست. جیپ نظامی داشت از راه میرسید. راه افتادم سوی جالیز، مهرعلی مرده بود.