«انقلاب، شیرینیها و رنجهایش» در گفتوشنود با زندهیاد محمد مهرآئین (داودآبادی)
بازجوی اولم کمالی بود که وقتی آمد، دیدم حالش خوب نیست. از من در باره علیرضا زمردیان و قرارمان پرسید که من گفتم خبر ندارم! وقتی اظهار بیاطلاعی کردم، مرا به شلاق بستند. وقتی با شلاق به کف پایم میزدند، تا مغز استخوانم تیر میکشید! او مدتی شلاق زد و بعد خسته شد و رفت و منوچهری آمد...
کد خبر: ۹۴۵۱۹۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۱۱/۱۸