کد خبر: 892518
تاریخ انتشار: ۰۶ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۴
سال‌ها از مرگ پدربزرگ و مادربزرگم گذشته بود. آلبوم عكس قديمي را برداشتم. ديدن عكس‌هاى قديمى و مرور خاطرات گذشته ابتدا حس خوبي در من ايجاد كرد
حسين كشتكار

سال‌ها از مرگ پدربزرگ و مادربزرگم گذشته بود. آلبوم عكس قديمي را برداشتم. ديدن عكس‌هاى قديمى و مرور خاطرات گذشته ابتدا حس خوبي در من ايجاد كرد؛ حسى مثل كسي كه بعد از مدتي طولاني موفق به ديدار عزيزاني شده كه سال‌ها از آنها دور بوده است. ياد وقتى افتادم كه مادرم دعوايم مي‌كرد و مادربزرگ تنها حامى من مي‌شد يا وقتى كه زمين مي‌خوردم و او با دست‌هاى مهربانش روي زخم‌هايم مرهم مي‌گذاشت. دلتنگ قصه‌هاى تكرارى اما دلنشينش بودم و گرفتن پول آبنبات هم كه شيرين‌ترين قسمت خاطرات كودكي‌ام بود.
آلبوم را ورق مي‌زدم و با زنده شدن هر خاطره انگار چيزى درون من زنده مي‌شد. آرزوي يك گپ خودمانى با پدربزرگ، گرفتن آجيل مشكل‌گشا از دستان پرمهر مادربزرگ، بوسيدن دوباره دستانشان و شنيدن حكايت‌هايشان. يادم آمد مادربزرگ هر روز بعد از نماز بر سر سجاده تا برآمدن آفتاب مي‌نشست و به تلاوت قرآن، ذكر و دعا مشغول مي‌شد. كار هميشگي‌اش بود. موقع دعا كردن دستانش را به آسمان مي‌گرفت و با آن چادر گل‌گلي و نقطه‌هاي صورتي روي مقنعه سفيدش كه ملاحت خاصي به چهره‌اش مي‌بخشيد براي همه دعا مي‌كرد؛ ‌براي عزيزانش، فرزندان، نوه‌ها، اقوام، آشنايان و حتي همسايه‌ها. درون سجاده‌اش علاوه بر مهر، تربت و تسبيح گلي‌اش يك كيسه پارچه‌اي رنگي بود كه هميشه پر بود از نقل و آبنبات و نخودچي و كشمش و مغز بادام. وقتي نوه‌هاي عزيزش را بر سر سجاده مي‌ديد با آن چشم‌هاي عسلي درشت كه مهرباني‌اش را چند برابر نشان مي‌داد نگاهي از سر مهر مي‌كرد. كيسه را باز  و مشتش را پر مي‌كرد و با لبخندي كه دستان لرزان و پرمهرش را مشايعت مي‌كرد جلو مي‌آورد و با لحني مهربان مي‌گفت: «بيا دلبندم، نوش جونت.» و با اين كلامش انگار هرچه شيريني دنيا بود به ما مي‌داد. آلبوم را ورق مي‌زنم و عكس‌ها را كه يادگاري خاطره‌انگيز از زمان كودكي‌ام هستند، مي‌بينم و آه و افسوس پي‌در‌پي من واكنشي است به حسرت درك دوباره آن دوران. در تورق آلبوم به عكسي از پدربزرگ مي‌رسم كه در حياط كنار حوض آب ايستاده و به عصاي قهوه‌اي‌رنگش تكيه زده است. موهاي سپيدش چون تكه‌اي ابر است كه بر آسمان پيشاني‌اش نشسته و عينك ته‌استكاني او هميشه مرا ياد عينك گِرد پدر ژپتوي‌كارتون پينوكيو مي‌اندازد.‌يادم مي آيد اغلب منتظر وقت‌خوابيدن پدربزرگ بودم تا عينكش را بزنم و به ديگران پز بدهم. با اينكه از پشت عينك پدربزرگ دنيا را تار مي‌ديدم اما باز دلم نمي‌خواست عينك را بردارم؛ شايد به اين خاطركه حس خوشايند مهرباني و بزرگي با عينك پدربزرگ آميخته شده بود.
... خانه ما يك خانه قديمي بود با آجر‌هاي سه سانتي و پنجره‌هاي فيروزه‌اي و لاجوردي كه امروزه ديگر فقط در قصه‌ها پيدا مي‌شود. يك در چوبي حاشيه‌دار داشت كه پايين در و گوشه‌هايش پوسيده شده بودند. بالاي در يك شيشه آبي خودنمايي مي‌كرد و آرامش خاصي به بيننده مي‌داد. در حياط اما يك حوض بزرگ با كاشي‌هاي سفيد قرار داشت كه در آن چند ماهي قرمز كه يادگار سفره هفت‌سين عيد بود‌ند هميشه منتظر دستان لرزان و مهربان پدربزرگ بودند كه با خرده‌هاي ناني كه از سفره جمع مي‌كرد از آنان پذيرايي كند. با ديدن يكي يكي عكس‌ها حسرت درك دوباره آن روزها طغيان كرد و آه و افسوس همقدم قطرات اشكم شد. اين حسرت بدترين حس دنياست، كاش ماشين زمان قصه‌ها واقعيت داشت و مي‌توانستم به زمان عقب و دوران كودكي برگردم.‌ اي كاش راهي وجود داشت تا چرخ زمان را به عقب راند و در همان كودكي ماند. ‌اي كاش و كاش و ‌اي كاش‌هايي كه هيچ سودي جز اندوه بيشتر ندارند. آلبوم را بستم و اشك‌هايم را پاك كردم. دلم نمي‌خواست اين حس منقلبم كند و ساعتى بعد همه چيز را فراموش كنم و دوباره غرق روزمرگى‌ها شوم. مصمم شدم به جاي اين كه افسوس گذشته را بخورم راهي ديگر بيابم.
تصميمي گرفتم و با خودم گفتم اگر دستم از دامان پرمهر پدربزرگ و مادربزرگم كوتاه شده اما گوهرهاي مهرباني را مي‌توان در خانه سالمندان پيدا كرد و از تابش نوراني مهرشان بهره‌مند شد. همانجايى كه مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هايي كه عنصر وجودشان از همان جنس پدربزرگ و مادربزرگ خودم بودند و آخرين سال‌هاى عمرشان را در تنهايى مي‌گذرانند،  چشم به راه ما هستند.
فرداى آن روز با سبدى گل و دوربين عكاسي به آنجا رفتم و از اينكه توانستم با اين فرشته‌هايي كه سراسر وجودشان مهرباني است ارتباط برقرار كنم واقعاً لذت بردم. نشستم پاى حرف‌ها و خنده‌هايشان و عكس‌هايي گرفتم تا اين خاطرات شيرين به يادگار بماند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها