
جواد محرمي
اگر در «نجات سرباز رايان» ساخته «استيون اسپيلبرگ» همه براي يك نفر جانفشاني ميكنند و تكتك رزمندگان در قالب يك جمع تجلي و معنا پيدا ميكنند، در «دانكرك» قاعده كار دقيقاً برعكس است. تنها يك نفر است كه از نگاه دوربين از بالاي كريستوفر نولان موضوعيت دارد و تك قهرمان فيلم است. اين صرفاً «چرچيل» است كه حماسه را ميسازد. غرب هنوز هم درباره جنگ جهاني فيلم ميسازد. فيلم ساختن درباره جنگ جهاني از سوي فيلمسازان بزرگ هاليوود نوعي اداي دين به تمدن نوين غرب و عصري است كه از آن به عنوان ترنس مدرنيسم ياد ميكنند. آنها برخلاف برخي فيلمسازان جهان سومي قرائتهاي شخصي از جنگ را در آثارشان حقنه نميكنند، به اين معني که در آثاري كه درباره جنگ جهاني ميسازند درباره يك چيز اشتراك نگاه دارند و آن مدافع بودن است.
در تمام فيلمهاي جنگ جهاني دوم سينماي غرب، صحنه روشن است. دفاع در برابر متجاوز چيزي نيست كه كسي بتواند درباره آن تشكيك ايجاد كند.
دفاع يك اشتراك معنايي در همه اين آثار است و براي همين هم است كه جنگ دوم جهاني هميشه و همچنان براي سينماي غرب سوژهاي دوستداشتني باقي مانده است.
معادله تكراري مدافعان مظلوم
قواي متفقين بر اساس همين اصل ثابت گرفتهشده مدافع بودن در همه آثار غربي طرف مظلوم است. جنگ دوم جهاني از اين نظر با جنگ ويتنام كه موجي از آثار ضد سياستهاي امريكا را موجب شد متفاوت است.
تنها جنگي كه غربيها ميتوانند در آن و به طور تمام قد به واسطه مبالغه درباره شخصيتي چون هيتلر خود را مدافع و مظلوم جا بزنند جنگ دوم جهاني است.
جالب است كه فیلمسازان هيچگاه در آثارشان به انتهاي جنگ و بمب هستهاي كه بر سر ژاپنيها انداختند و جناياتي كه پس از فتح برلين مرتكب شدند، اشاره نميكنند؛ جناياتي كه اتفاقاً در زمان تسليمشدن قطعي اين دو كشور و عليه غيرنظاميان رقم خورده است.
حالا نوبت نولان است كه برادري خود را بيش از پيش با ساخت فيلمي درباره جنگ دوم جهاني ثابت كند؛ اثباتي كه اسطورهاي چون رومن پولانسكي هم با ساخت «پيانيست»، (قرائت كاملاً يهود پسندش از جنگ جهاني) نتوانست به طور كامل آن را رقم بزند و رضايت خاطر آنهايي را كه از «بچه رزمري» او آزرده شده بودند، جلب كند،اما اين نولان است كه اين بار شانس خود را ميآزمايد.
هرقدر استيون اسپيلبرگ در حماسهسازي سينمايي درباره جنگ دوم جهاني در دو اثر ماندگار سينمايياش، نجات سرجوخه رايان و فهرست شيندلر خارقالعاده عمل كرده است كريستوفر نولان در خلق اثري حتي معمولي عاجز نشان داده است.
آقاي پيچيدهگراي سينماي غرب كه در بخش عمدهاي از آثارش از سادهگويي پرهيز كرده و همين مسئله باعث شده تماشاگران آثارش براي فهم فيلمهاي او بيش از همه مبتني بر جنس روايت غيركلاسيك و تازه او به وجد بيايند، در فيلم «دانكرك» به رغم اينكه با يك داستان واقعي سروكار دارد باز نتوانسته از فضاسازي و روايتگري خاص خود فاصله بگيرد و همين باعث شده محصول سينمايياش الكن، نامنسجم و ميان مايه به نظر برسد.
يك فردگرايي افراطي
دانكرك اثري صرفاً درباره جنگ نيست، بلكه پروپاگاندايي براي مردان سياست است. چرچيل اگرچه در فيلم ديده نميشود، اما سايه او بر تمام طول فيلم چون روحي بزرگ و اساطيري حضور داشته و سنگيني ميكند. در تمام مدتي كه دوربين نولان از چشم خلبانهاي انگليسي برفراز اقيانوس صحنه را زير نظر دارد، ما ناخودآگاه حضور چرچيل و ميدانداري او را حس ميكنيم.
دانكرك جز يك اداي دين افراطي به سياستمدار مشهور انگليسي نيست. اين همان فردگرايي افراطي است كه نولان در باقي آثارش نيز روي آن تكيه كرده است.
نولان ظاهراً هيچ ارادتي به جمع ندارد. 400هزار سرباز انگليسي گير افتاده در دانكرك هيچكدام قهرمان نيستند و اساساً فيلمساز نخواسته شخصيتي مستقل، اثرگذار و منحصر به فرد از آنها ارائه دهد.
قهرمان او تنها يك نفر است؛ همو كه در سرتاسر فيلم حضوري در سايه دارد و آخر سر هم آن همه سرباز سرگردان تنها به تدبير آن يك نفر از مهلكه نجات پيدا ميكنند. در دانكرك مردان جنگي به خودي خود ارزش و اعتباري ندارند و تنها مردان سياست هستند كه حماسه ميآفرينند. گيجي و حيرانياي كه در تمام سربازان ديده ميشود، موضوعي بيربط نيست.
هيچكدام از آنها از شخصيتي هدفمند، با ايمان و پرشور برخوردار نيستند. اين از انديشه فلسفي فيلمساز نشئت ميگيرد. از اين منظر، نولان را بايد يكي از ليبرالترين و امريكاييترين فيلمسازان مطرح هاليوود لقب داد و همين اشتهاي بيحد و حصرش در وفاداري به ساختارهاي فكري ليبراليسم است كه فيلم جنگ جهاني او را صرفاً به پروپاگاندايي ميانمايه تبديل كرده است.
اما به لحاظ مطابقت با واقعيت و نه صرفاً قابليتهاي سينمايي، دانكرك نسبت بيشتري با حقيقت جنگ جهاني در مقايسه با شاهكار سينمايي اسپيلبرگ يعني نجات سرجوخه رايان برقرار ميكند.
اسپيلبرگ نگاه آرمانياش از سربازان و نظاميان جنگ را به تصوير ميكشد، اما دانكرك تا حدي واقعيت را ترسيم ميكند.
واقعيت هماني است كه «كلمانسو» سياستمدار فرانسوي جنگ جهاني بر زبان آورده بود: «هر يك قطره نفت ارزش يك قطره خون سرباز ما را دارد» اين نگاه از اين جهت به فيلم دانكرك نزديكتر است كه فيلمساز براي شخصيتپردازي هيچكدام از كاراكترهايش تلاشي به خرج نداده است. اين را در نوع چهرهپردازي كاراكترهاي فيلم هم ميتوان ديد.
برخلاف نجات سرباز رايان چهره سربازان دانكرك از فرودست بودن طبقه حكايت ميكند. از سويي ديگر سكوتي كه در دانكرك به واسطه كم ديالوگ بودن اثر حاكم است با موسيقي مسحوركننده «هانس زيمر» با رگه تيك تاك ساعت مخاطب را در تعليقي غيردراماتيك فرو ميبرد. اين داستان نيست كه فيلم را پيش ميبرد، بلكه فضاسازي خاص نولاني است كه جولان ميدهد؛ صرفاً يك تعليق فلسفي روي آب، روي زمين و روي هوا كه البته روي هوا هم باقي ميماند.