محمدصادق فقفوري
سبقه دوگانه «مرد – زن» در ادبيات حقوقي – سياسي جهان به دو قرن نميرسد. فارغ از چند و چون مبسوط زمينهها و كاويدن ريشهها، اكنون زمان مناسبي براي سنجش مفيد بودن / نبودن دوگانه «زن و مردي» است، چه در طول سه قرن ميتوان اثرات هر «ايسم»ي را مورد بررسي قرار داد يا لااقل راجع به آن اختلاط كرد.
هر نوع نوشتني راجع به «فمنيسم (Féminisme) به عنوان يك «ايسم» متولي تقسيم بشر به زن و مرد، بيشتر بحثي نظري و يقيناً در بدو امر مناسب محافل آكادميك است يا اينكه حداقل چنين مباحثي متناسب با روزنامهاي با مخاطب عام نيست، اما پر پيداست كه اثرات عيني و روزمره اين انديشه بالاي سر ابناي بشري يكي دو قرني هست كه سنگيني / سبكي ميكند.
1- از «سيمون دو بووار» فمنيست اگزيستانسياليست فرانسوي گرفته تا «سيمين دانشور» فمنيست اسلامگرا، بخش قابلتوجهي از متون ادبي فاخر(؟!) كشورها در طول دو سه قرن گذشته متأثر از ادبيات فمنيستي است. چه «جنس دوم» دو بووار و چه «سووشون» دانشور را كه ورق بزنيم، وجه مشترك و البته غالبFemme (زن) است. فمنيست به عنوان يك تز فكري - عملي شقوق مختلفي هم دارد: فمنيست ليبرال، فمنيست ماركسيستي، فمنيست سوسيال و حتي فمنيست اسلامگرا.
در ايران اين ادبيات «دوگانهانگار» از دوران قاجاريه وارد گفتمان نويسندگان شد. كسروي، نظام مافي و ملكزاده در آثار خود اشاراتي به متون زنانه داشتهاند.
«انجمن مخدرات وطن» تشكيل شده در سال 1289 و «نسوان وطنخواه» اولين نهادهاي رسمي فمنيسمگراي ايراني هستند كه مراجعه به ساختار، نشريات و افراد آنها به وضوح نشانگر رخنه مفهوم و برداشت كاملاً غربي «فمنيسم» در ايران است. كنشگريهاي صديقه دولتآبادي و بانو اميرصحي ماهسلطان كه بعدها در مشروطهخواهي هم حضور پيدا كردند، جاي شبههاي را باقينميگذارد كه آنچه از فمنيسم در ايران متولد شد، چيزي جز مفهوم غربي آن نبود (و نيست).
فاطمه مرنيسي، زنگراي مراكشي را شايد بتوان متنفذترين و البته متأخرترين فمنيست جهان عرب دانست. او در كتاب
Le harem politique , Le Prophète et les femmes كه صريحترين انديشههاي زنانهاش را بسط داده، علاوه بر مخدوش كردن امهات اسلام (نه شيعه) مانند ارث، ديه و قصاص، اساس اسلام را هم از يك دين عامالشمول به يك «دعواي علمي» نازل در حد انيشتين و فرويد فرو ميكاهد: «آنچه پيامبر براي «ملي كردن» انجام داد، «عربي كردن» ميراث مسيحي – يهودي بود؛ همچنان كه در عصر ما يك شخص عرب بتواند دعواي انيشتين، ماركس و فرويد را داشته باشد، نهتنها به عنوان اجداد مسلمان عرب مدرن، بلكه به عنوان ميراثي كه فقط جوامع اسلامي قادرند آن را به ثمر برسانند، فقط ميتواند رسالت علمي خود را توسعه ببخشد.»
مرنيسي هم مانند ساير زنگراها ناگزير است براي رسيدن به نيات فمنيسمي از پوسته و بطن هر نوع «ايسم»ي گذر كرده و با يك ذهنيت خالي از هر نوع تعلق (؟!) نهيليسم را پايه بسط فمنيسم كند. اين البته تنها و آخرين اثر عيني اين تز فكري بر زندگي روزمره ابناي بشري نيست.
2- ابژه (objectif) شدن زن، تنها فايده / سوءفايده نظري ندارد. واضح است كه يك فمنيست به ما هو فمنيست، نگاهي اكسترنال (extérieur) به زن دارد. دنباله اين نوع نگرش نظري در عمل از زن يك عنصر فانكشنال (fonctionnel) ساخته كه خوب و بد بودن وي منوط به عملكردش بيشتر در جنبههاي زيبايي / جنسي و كمتر در زمينه تحصيلي / كاري است.
به تعبير ديگر، زن برآمده از موجهاي سهگانه فمنيسمي، در حالتي ايدهآل است كه با اندام مانكنگونه منبع جنسي مطلوب يك مرد به هر نحوي كه مرد تشخيص بدهد باشد و در عين حال به درجات عالي مديريتي و تحصيلي هم دست پيدا كرده باشد.
اثر اين انديشه چنين شده كه «رقابت» بهجاي «رفاقت» در روابط بين زن و مرد حكومت ميكند و زن ممحض در تفكرات زنگرايانه هر آن براي نايل آمدن به سوژه جنسي / كاري به مسابقه با ساير زنان / مردان ميپردازد و با پيروزي در اين مسابقات مستدام احساس خوشايندي هم ميكند. گابريل مارسل از چنين وضعيت بغرنجي به درستي به «دعواي مالكيت» تعبير ميكند؛ دعوا بر سر مالكيت همه چيز از مالكيت زن توسط مرد گرفته تا مالكيت زن توسط كار و صنعت.
با تقليل پيدا كردن زن (و انسان) به «شيء»، اساساً گفتوگو بين ابناي بشري موضوعاً منتفي ميشود. با منتفي شدن گفتوگو، طبعاً يافتن ذهنيت مشترك و واحد هم بين جامعه بشري غيرممكن ميشود. در چنين شرايطي است كه رقابت بشري، به تعبير دوركهيم از حالت ارگانيك به مكانيك تبديل شده و فضاي رفاقتي از جوامع براي ابد رخت برميبندد و همگان دنبال فزوني كمي و كيفي مالكيت خويش (در تمام شئون) هستند.
با اين تفاصيل و در اين فضا، پيگيري حقوق زن متوقف بر رقابت و مالكيت و يكجانبه و تحميلي است، كمااينكه در حال حاضر پيگيري حقوق بشر در يك تحليل نهايي به همين نحو فروكاسته شده است.
3- تزي كه از جنبشهاي معدن در اروپاي رها شده از قرون وسطي آغاز شد و در پي رهانيدن زن اروپايي از يوغ و بند بود، هرچند در كوتاه مدت باعث شد پاي زنان غربي به دانشگاه باز شود (مثلاً زنان در انگلستان تا نيمه قرن بيستم اجازه تحصيل دانشگاهي نداشتند يا در بسياري از كشورهاي اروپايي حق رأي نداشتند)، اما پس از دو قرن عملاً به آنتيتز خودش مبدل شد؛ اين ادعاي راقم اين سطور نيست. هايدگر، نيچه و تقريباً تمام انديشمندان پست مدرن اذعان كرده و دارند كه مدل فكري غربي «باطل اباطيل» است، يعني باطل اندر باطل، يعني در نهايت همه چيز باطل است.
آن چيزي كه قرار بود به زندگي زن غربي معنا بدهد، در عمل از زندگي آن زن معنازدايي كرده است. همين مفهوم و متعلقات آن هم به انديشمندان شرقي زنگرا نظير آنچه در بند اول گفته شد رسوخ كرد. اساساً نميتوان فمنيسم را به شرقي / غربي يا ليبرال / سوسيال و اسلام شقبندي كرد، چه اساس، متون، حواشي و سردمداران فمنيسم غربي / ليبرال بوده و هستند.
سيمين دانشور يا فاطمه مرنيسي هرچند به عنوان روشنفكران جهان اسلام مطرح میباشند، اما نميتوانند در بسط مفاهيم زنگرايانه، برداشتي غيرغربي / غيرليبرالي از اين ايسم ارائه دهند؛ چراكه اساساً در عالم واقع چنين برداشتهايي از فمنيسم وجود خارجي ندارد كه نوبت به بحث بر سر نحوه ارائه آن برسد.
فمنيسم، آنگونه كه زاييده شده، آن نحو كه نمو كرده و به شرحي كه شارحانش گفتهاند، پس از دو قرن تفكيك زن از مرد، خانواده را كه محفل جمع بين زن و مرد است از معنا تهي و دچار گيجي مفرط كرده است.
دقيقاً از همين نظرگاه است كه بايد ضمن اهميت به خوانش و نقد فمنيسم و فمنيست، به ارائه الگويي بديع، هويتساز و معنابخش براي «خانواده» پرداخت؛ الگويي كه نه تنها جامعه جهاني بلكه حتي شهروندان ايراني هم تشنه آنند.