
محمد مهر
چندي پيش در پي حادثه ناگواري با خودم كلنجار ميرفتم و نميتوانستم هضم كنم، عاقبت به اين عبارت در ذهن و قلبم رسيدم كه: «جهان محل رزم است نه بزم، حالا اگر تو با لباس بزم بيرون آمده باشي رنج خواهي برد.» اين عبارت باور كنيد يا نه، مثل آبي روي آتشِ آن ناگواريها بود و حالم را بهتر كرد. با خودم گفتم كه وقتي تو دچار غم ميشوي و اين غم را تاب نميآوري و مدام ميگويي چرا، چرا، چرا... پيشفرض تو چيست؟ احتمالاً پيشفرض تو اين است كه امواج اين دنيا نبايد اين غم را به سوي تو ميفرستادند. پيشفرض تو اين است كه غم، عادلانه نيست و شادي حق توست بنابراين وقتي اين شادي يعني آنچه تو را مطلوب است ميسر و ممكن نميشود شروع ميكني به اينكه اين چه دنيايي است و چرا اين گونه است و مگر ما چه كردهايم و اين نهايت بيرحمي و ناعدالتي است كه اين فاجعهها براي ما رقم ميخورد. مثلاً نهايت بيرحمي است كه من پدر يا مادرم را از دست ميدهم. اين نهايت بيرحمي است كه من فرزندم را از دست بدهم. نهايت بيرحمي است كه كسي كلاهبردار از آب درميآيد و اموال من يعني هر آنچه كه در 30، 40 سال اندوختهام را يكجا ميبرد و مرا به خاك سياه مينشاند. نهايت بيرحمي است كه من از ميان اين همه آدم انتخاب و به يك بيماري صعبالعلاج مبتلا شوم. با خودم ميگفتم هر يك از ما آدمها وقتي درگير مصيبتي ميشويم يعني آنچه كه صورت خوشي براي ما ندارد (صورت خوش اين است كه سلامتي من مثل يك نوار ممتد ادامه داشته باشد و صورت ناخوش اين است كه اين نوار در جايي پاره شود و سلامتي من به مخاطره بيفتد. صورت خوش اين است كه فرزند من در دوره حيات من زندگياش ادامه داشته باشد و من بتوانم قد كشيدن او و رشد و جوانياش را ببينم و صورت ناخوش اين است كه بر اثر حادثهاي يا بيمارياي او را از دست بدهم. صورت خوشايند اين است كه كسي سوداي كلاهبرداري و غارت اموال مرا نداشته باشد و صورت ناخوشايند اين است كه من اين اموال را بر اثر سرقت يا كلاهبرداري از دست بدهم) بلافاصله درگير پرسشهايي ميشويم، پرسشهايي كه نه تنها ما را از آن وضعيت نجات نميدهند بلكه مثل دست و پا زدن در يك گرداب يا باتلاق، بيشتر ما را به درون آن غم و غصهها ميكشند و نهايتاً حتي در باورهاي ما خلل ايجاد ميكنند، چه بسا آدمهايي كه روزگاري آدمهاي مذهبي و مؤمن هم بودهاند و خداوند را هم عبادت ميكردهاند اما بر اثر رخدادي تلخ و ويرانگر كه آنها آن رخداد را ناعادلانه و ناجوانمردانه يافتهاند دست از باورهاي خود شستهاند. نمونهاي از اين آدمها را دور و بر خود ديدهايم يا شنيدهايم. آدمي كه نتوانسته مرگ فرزند خود را هضم كند، آدمي كه نتوانسته بيماري خود را هضم كند، آدمي كه نتوانسته هضم كند كه چرا با وجود آن همه دعا كار و بارش سامان نميگيرد، يا با وجود آن همه تضرع، خداوند كسي را كه در حق او ظلم كرده مجازات نميكند و قس علي هذا.
يك تعريف دوكلمهاي زيبا از دنيا
اما آن عبارتي كه حال مرا تا حدودي وسط آن گرداب بهتر كرد چه بود؟ «جهان محل رزم است نه بزم، حالا اگر تو با لباس بزم بيرون آمده باشي رنج خواهي برد.» اين عبارت در عين كوتاهي نكته قابل توجهي را ميخواهد گوشزد كند كه به نظرم متأثر از همان آموزههاي اسلامي است. امام حسين (ع) كه به گمانم كسي مثل او در اين جهان اين همه مصيبت را يكجا نديده عبارت زيبايي دارد: «ان الحياه عقيده و الجهاد/ زندگي باور و جهاد است.» اين خلاصهترين تعريفي است كه به نظر ميرسد از زندگي ميتوان به دست داد. امام حسين(ع) در دو كلمه زندگي را تعريف ميكند: زندگي يعني اول آن آرمان و جهت و باوري كه داريد. هيچ زندگياي نميتواند بدون آرمان و باور و جهت باشد. حتماً هر كسي در زندگي خود اين جهت را دارد. حتي به صورت نامحسوس و نامرئي هر زندگياي براي خودش جهتي دارد، اما به محض اينكه زندگياي يك جهت و آرمان عالي و والا را به خود ميگيرد گام دوم هم به دنبالش ميآيد و آن همان جهاد است كه امام حسين (ع) اشاره ميكند و به هر ميزان كه آرمانها و باورهاي زندگي اصيلتر و موحدانهتر ميشوند آن جهاد هم دشوارتر و سختتر ميشود.
اين مجلس عروسي عجيب براي شما كابوس خواهد شد
حال بياييد اين تصوير را با خودمان مرور كنيم. كسي رفته و در يك مجلس عروسي نشسته است. آدم وقتي ميخواهد مجلس عروسي برود يك تصويري از آن مجلس دارد. مثلاً ميگويد بايد لباس خاص اين مجلس را بر تن كنم، كسي با گرمكن ورزشي نميرود وسط يك مجلس عروسي چون ميداند كه آن لباس با آن مجلس همخواني ندارد، حتي در انتخاب رنگ لباس هم دقت ميكند كه آن رنگ متناسب با آن مجلس باشد. آدم وقتي ميرود مجلس عروسي، عضلات صورتش هم مطابق آن مجلس درميآيد. البته كه خود آدم به صورت خودآگاه وقتي ميرود مجلس عروسي نميرود جلوي آينه و نميگويد زاويه فلان عضله گونهام بايد اين گونه باشد اما اين رخدادها در انسان روي ميدهد. آن وقت توقعاتي هم به واسطه حضورش در مجلس عروسي در او شكل ميگيرد. مثلاً با خودش ميگويد خب من ميروم و در آن مجلس شام مفصل و خوشمزهاي ميخورم يا در آن مجلس اسباب پذيرايي فراهم است. نوشيدنيها و ميوهها را ميآورند و ما هم تناول ميكنيم. حال در نظر بگيريد كه كسي برود مجلس عروسي و ببيند كه اصلاً از اين خبرها نيست. حتي آب هم روي ميزها نگذاشتهاند. آدمها همان آدمهاي مورد انتظار هستند و نشاني را هم درست آمده است اما هيچ چيزي سر ميزها نيست. چقدر به آدم برميخورد؟ نه تنها از شيريني و شربت و شام خبري نيست بلكه از تو ميخواهند كه بلند شوي و كار هم بكني، حالا همان آدم در محل كار خود بدون شام و بدون شربت و شيريني كار ميكند و هيچ حالت برخورندگي هم در او ايجاد نميشود و فكر نميكند كه وسط يك كابوس قرار دارد اما او به محض اينكه وارد يك مجلس عروسي شود كه در آن نه از شربت و شيريني خبري است و نه شام و تازه ميخواهند بلند شوي و كار هم بكني احساس ميكند كه وارد دالانهاي يك كابوس تلخ شده است و ميخواهد هرچه زودتر از اين كابوس رهايي يابد. اما پرسش اين است كه چرا اين اتفاق ميافتد؟ چرا فرد در محل كار خود با خوشايندي تمام همه آن كارها را ميكند اما به محض آن كه وارد آن مجلس عروسي عجيب ميشود احساس ميكند دچار خفگي شده است، احساس ميكند كه اين عين بيعدالتي است. احساس ميكند كه به شخصيت او اهانت شده است و بنابراين درد و اندوه و غم زيادي دارد. همه اينها به خاطر اين است كه آن فرد در خود توقع و انتظاري متناسب با تصوير ذهنياش از مكان پديد آورده است. توقع او از آن مجلس عروسي چيز ديگري بود و چون توقعش برآورده نشده حس ميكند كه به او اهانت شده و اين عين بيعدالتي است، در حالي كه تكتك آن رخدادها در محل كار او روي داده و ميدهد، يعني نه از شيريني خبري بوده نه از شام مفصل و نه از شربت و تازه بايد كار هم ميكرده، اما او با همه اين تفاصيل احساس بدي نداشته است.
اگر ميخواهي در دسترس غمها نباشي تصويرت را از دنيا عوض كن
پس نكته كليدي و مهم براي اينكه انسان بتواند وسط گردابهاي اين دنيا خود را نجات دهد و كمتر در معرض غم و غصه و اندوه قرار بگيرد اين است كه تصوير ذهنياش از دنيا را عوض كند و همان تصويري را داشته باشد كه بزرگان داشتهاند و دارند. يك آتشنشان در محل كار خود از اينكه خبر آتشسوزي را بشنود هيچ تعجبي نخواهد كرد و دچار بهت و اندوه فلجكنندهاي نخواهد شد، چون او اين لباس را بر تن خود كرده و بر تن خود دوخته است و اساساً دنيا براي او يعني احتمال پيشامد حريق و آتش، بنابراين هر لحظه آماده است كه در برابر آتشهايي كه در اين دنيا پيش ميآيد مقابله كند و آن آتشها را فروبنشاند، از اين رو وقتي به آتشنشان خبر ميدهند كه جايي آتش گرفته نه جيغ ميزند، نه آه و ناله ميكند و نه اين اتفاق را بيرحمانه قلمداد ميكند. چرا؟ به خاطر اينكه او لباس آتشنشاني را بر تن كرده است و اساساً در ذهن خود پذيرفته كه او ساخته شده كه آتش را فروبنشاند اما چرا ديگران از شنيدن خبر حريق دچار اين حالت نميشوند؟ چون آن لباس و آن نقش را بر تن نكردهاند. اگر من تصور و تصوير ذهنيام از دنيا يك عروسي و بزم و عيش مدام باشد فقط اتفاقات و رخدادهاي شاد عالم را پذيرا خواهم بود چون آن اتفاقات و رخدادها مطابق با آن تصوير ذهني است كه من در ذهن خود دارم. اساساً در مجلس عروسي قرار نيست كسي بميرد. قرار نيست آدم شاهد مرگ عزيزان خود باشد. در مجلس عروسي قرار نيست كفشهاي آدم دزديده شود. قرار نيست آدم گرسنگي بكشد. قرار نيست به آدم اهانت شود. همه اين قرار نيستها و قرار هستها به واسطه چه چيزي در ما بيدار ميشود؟ به واسطه آن تصوير ذهني و انتظاري كه به تبع آن تصوير ذهني در ما بيدار ميشود.
يك رزمنده به شام عروسي فكر نميكند
من اگر دنيا را محل قرار و باش و بودن و شادي و سرور تعريف كنم يك گونه از انتظارات در من بيدار خواهد شد و اگر من دنيا را محل كشمكش و بيقراري و تلاش و طلب بدانم انتظاراتي ديگر در من پديد خواهد آمد. مثلاً اگر كسي خود را رزمندهاي در ميدان جنگ تصور كند، ديگر از اينكه شام و ناهارش يك ساعت دير شده بههم نخواهد ريخت و زمان و زمين را بههم نخواهد دوخت، چون او بيشتر از آن كه منتظر شام باشد منتظر گلوله است. او انتظار ميكشد كه آتش بر سر او بريزند و اگر اين اتفاق بيفتد او آه و ناله نخواهد كرد و سر كسي داد نخواهد زد و آن آتشهايي را كه بر سرش ريخته ميشود نشانه ناجوانمردي نخواهد يافت. چرا؟ براي اينكه او لباس رزم بر تن كرده و نقش رزمندگي و نه بزمندگي را در خود برجسته كرده است. نكته جالب توجه اين است كه فرق اين رزمنده با آدمي كه در عروسي نشسته است يا فرق آن آتشنشان با كسي كه انتظار آتش و حريق ندارد در اين است كه هر دو در زمان صلح و آرامش و سكون ظاهر شبيه بههم به نظر ميرسند اما در حقيقت سطح آمادگي آنها در برابر رخدادها كاملاً متفاوت است. رزمنده انتظار شام را نميكشد بنابراين شام او دير بيايد جيغش به هوا نميرود اما كسي كه در مجلس عروسي است انتظار شام را ميكشد، برعكس رزمنده هر آن انتظار دشمن را ميكشد، هر آن فكر ميكند كه شبيخوني در كار باشد و بنابراين هشيار است. حتي وقتي كه ميخوابد هشيارانه ميخوابد، اما كسي كه در عروسي شركت كرده به تنها چيزي كه فكر نميكند اين است كه ممكن است مورد شبيخون قرار بگيرد يا دشمني در كار باشد.
اين همه تفاوت از كجا ميآيد؟ شگفت است اما همه اين تفاوتها درست از يك نقطه شروع ميشود و آن اين است كه ما چه تعريفي از مكان داشته باشيم. در اين جا منظور ما از مكان همان دنيايي است كه در آن زندگي ميكنيم، عليالظاهر دنياي يكساني است. همه ما در اين گوي آبي زندگي ميكنيم و مثلاً اگر يك فضانورد از ماه به ما نگاه كند خواهد گفت همه آن 8 ميليارد نفر در همين گوي آبي زندگي ميكنند و دنياي آنها يكي است اما اين ظاهر ماجراست و وقتي دقيق ميشويم ميبينيم كه ما در دنياهاي كاملاً متفاوتي زندگي ميكنيم، به خاطر اينكه تعريف ما و لباسي كه بر تن تعريف خود دوختهايم كاملاً منظرهاي ما را از همديگر متفاوت ميكند. يكي دنيا را محل عروسي و شادي و بزن و بكوب ميداند بنابراين اگر كوچكترين خلاف آمدي پيش بيايد او دچار بزرگترين بههم ريختگيها خواهد شد، مثلاً با ندادن يك شام كلي دچار تنش عصبي خواهد شد. يعني همان كاري كه براي يك رزمنده كاملاً خندهدار است كه چگونه كسي وقتي شامش داده نشود يا دير داده شود ممكن است كه اين قدر تحت تأثير قرار بگيرد چون اساساً آن رزمنده وقتهايي هست كه كاملاً تن خود را فراموش ميكند چون ميداند كلي موضوع مهم بر سر او ريخته و به حداقلها اكتفا ميكند و مثلاً وقت خود را بر سر اينكه ژلهها يا دسرها خوب بود يا نبود تلف نميكند و در بشقاب غذاي خود 10 نوع غذا نميريزد و به همان تك غذاي سادهاي كه براي او آوردهاند اكتفا ميكند.
ما در جهانهاي خودمان زندگي ميكنيم و اين جهان را خودمان ميسازيم
ما در جهانهاي خودمان زندگي ميكنيم و اين جهان را خودمان ميسازيم و با تعريفهايي كه از دنيا به دست ميدهيم در واقع دنياي ما شكل ميگيرد. به محض اينكه مثل يك كوزهگر كه به خاك زيردستش شكل ميدهد و آن را مطابق با ميل خود به صورت كاسهاي يا كوزه و پيالهاي درميآورد جهان نيز زير دست ذهن و باورهاي ما آن شكل نهايياش به صورت آن چيزي كه ما ميسازيم و شكل ميدهيم ساخته ميشود و رنگ و لعاب ميگيرد. اين است كه اگر كسي ميخواهد در اين دنيا راحتتر زندگي كند و كمتر در معرض آسيبها، تنشهاي روحي و افسوسها و غمها قرار بگيرد پيش از هر چيزي بايد بنگرد كه چه تعريفي از دنيا دارد و سرريزهاي اين تعريف بر انتظارات و توقعاتش چيست؟