حسين كشتكار
روزاول مدرسه بود. مادرم با يك دستش دست مرا گرفته بود و با دست ديگرش كيفم را. از خانه كه خارج شديم تا مدرسه پياده رفتيم.
جلوي در ورودي مدرسه خيلي شلوغ بود. بچهها با پدر و بعضيها هم با مادرشان آمده بودند. همه بچهها يك شكل بودند؛ روپوش يكرنگ، سرهاي تراشيده و يك كيف در دست حالت عمومي همه بود.
مدرسه حياط بزرگي داشت. وارد حياط شديم. حياط مدرسه آب و جارو شده بود و روي آسفالت مثل كف خيابانها خطكشي داشت و بالاي خطكشيها شماره زده بودند. همه در حال صحبت با هم بودند و صدا و همهمه بود كه به هوا ميرفت. بچهها يكديگر را نگاه ميكردند.بعضي از بچهها گريه ميكردند و كم و بيش عدهاي به يك نقطه زل زده بودند. با بلند شدن صداي زنگ مدرسه، مادران و پدران دست بچهها را ول كردند. همه بچهها حركت كردند نزديك چند پله و در مقابل يك در ورودي از ساختمان مدرسه جمع شدند. چند نفر بالاي پلهها ايستاده بودند و همه كلاس اوليها پشت سر هم در چند صف به خط شدند. براي اولين بار ايستادن در صفرا درحياطمدرسهتجربهكرديم. بعداز
خوش آمد گويي يكي از آن چند نفر صحبت كرد و گفت:« بچهها خيلي خوش آمديد.من ناظم مدرسه هستم، هر كس كاري در مدرسه داشت ميتواند پيش من بيايد.» ناظم مدرسه كه خيلي از بقيه جديتر و منظمتر بود، بعد از تمام شدن حرفهايش در مقابل راهروي ورودي ايستاد و با اشاره و راهنمايي او بچه ها به صورت صف حركت كردند و پشت سر هم وارد كلاس هاي مدرسه شدند.
داخل كلاس نيمكتهاي چوبي گذاشته بودند و روي هر نيمكت سه نفر نشستند. همه ساكت بودند و فقط به صورت يكديگر نگاه ميكردند. همه بچهها كيفهاي خود را روي نيمكتها گذاشته بودند. براي اولين بار تابلوي بزرگ سياهرنگي را مقابل خودم ميديدم. تابلو يا تختهسياه تمام ديوار روبهروي بچهها را پوشانده بود. چند قطعه گچ و يك تكه ابر اسفنجي هم پايين تخته سياه خودنمايي ميكرد. يك صندلي و يك ميز آهني نزديك تخته سياه وجود داشت.ناظم مدرسه بچهها را سركلاس جابهجا كرد.قدبلندها را به انتهاي كلاس برد و كوچكترها از ميز جلو به بعد به ترتيب قرار گرفتند. بعد از چند دقيقه در كلاس باز شد و يك مرد بلندقد چهار شانه وارد كلاس شد. ناظم گفت: «برپا» بچهها نميدانستند چه كنند، برپا يعني چه!؟
ناظم گفت:« بچهها بلند شويد» و همه متوجه شديم «برپا »يعني بايد جلوي معلم روي پا قرار بگيريم. ناظم آقاي تازهوارد را معرفي كرد و گفت: «ايشان از اين ساعت به بعد معلم كلاس شما هستند و به شما درس ميدهند.»بعد از كلاس خارج شد.
معلم گفت:«بچهها به مدرسه خوش آمديد. من ناصري معلم شما هستم. همه شما را دوست دارم. شما مثل بچههاي خودم هستيد. قبل از شروع درس من اسم و فاميل شما را از روي دفتر ميخوانم، شما هم با شنيدن اسمتان يكييكي از جاي خود بلند ميشويد تا شما را بشناسم.» آقا معلم كاغذي در دست داشت و شروع به خواندن اسامي بچههاي كلاس كرد. بچهها با شنيدن اسم و فاميل خود از جاي خود بلند ميشدند. آقامعلم سؤال ميكرد: «پدرت چهكاره است؟» و بعد از پاسخ، بچهها با مهرباني ميگفت:« بفرما بنشين. »معلم چند اسم خواند تا نوبت به اسم سعيد نوروزي رسيد اما كسي از جايش بلند نشد. معلم دوباره تكرار كرد: «سعيد نوروزي؟» اما كسي جواب نداد. معلم وقتي جوابي نشنيد به خواندن اسمهاي بچههاي ديگر ادامه داد تا اينكه خواندن اسمها تمام شد. بعد رو به بچه ها كرد و پرسيد:«كسي هست كه اسمش رو نخونده باشم؟ اگر هست دستاشو بگيره بالا.» در همين موقع يكي از بچهها دستش را بلند كرد. آقاي ناصري در حالي كه منتظر شنيدن بود تا اسم دانشآموز را بنويسد،پرسيد:«اسم شما؟» دانشآموز در حاليكه به نفر بغلدستياش كه صورتش را ميان دستانش پنهان كرده بود، اشاره ميكرد گفت:« اجازه آقا، اسم منو خوندين. ميخواستم بگم اسم دوستم را نخونديد.» ناصري پرسيد:« دوستت كيه؟ بگو پاشه بايسته ببينم.» بچههاي كلاس همگي رو به دانشآموزي كردند كه همچنان نشسته و صورتش را ميان دستانش پنهان كرده بود. معلم از پشت ميز بلند شد و نزديكش آمد و در حاليكه دست نوازش بر سرش ميكشيد، پرسيد:«پسرم اسمت چيه؟ از چيزي ناراحتي؟ نكنه سعيد نوروزي تو بودي؟ بله؟ دستاتو بردار تا ببينمت.» پسر وقتي دستانش را از صورتش برداشت، معلم و همكلاسيهايش متوجه چشمان اشكآلودش شدند. ناصري پرسيد:«پسرم چرا گريه ميكني؟ البته معمولاً روز اول مدرسه براي بعضي از بچههاي سال اول كمي غمانگيزه و چون با محيط مدرسه آشنايي ندارند،ممكنه دلتنگ خونشون بشن اما پسرم كمكم عادت ميكني و دوستاي خوبي پيدا ميكني...» پسر همانطور سكوت كرده بود و اشك ميريخت. آقاي ناصري گفت:«ببين پسرم گريه نكن. بگو ببينم از چي نگراني؟» نوروزي همانطور كه اشك ميريخت بريده بريده گفت:«دلم براي بابام تنگ شده.»آقاي ناصري با لحن مهرباني گفت:«جدي؟تو الان يك ساعته كه اومدي مدرسه. به همين زودي دلت براي خونه تنگ شده؟ اينكه گريه نداره تو خودت مردي شدي، امروز بعد از پايان كلاسها بابات مياد دنبالت با هم ميرين خونه.» پسر گفت:« نه آقا، مامانم گفته بابام رفته زيارت ديگه نمياد.» آقاي ناصري با تعجب گفت:«زيارت؟بابات به زيارت كجا رفته كه ديگه نميخواد برگرده؟» سعيد گفت:« به سوريه! براي دفاع از حرم حضرت زينب(س).»