کد خبر: 870625
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۱:۲۸
حس تملك ما همه چيز را نابود مي‌كند
ميان خصلت‌هاي انسان گاه مرزها بسيار باريك مي‌شود؛ آنقدر نزديك به هم كه با لغزشي كوچك از صفتي به صفتي ديگر مي‌افتي
  حسن فرامرزي

ميان خصلت‌هاي انسان گاه مرزها بسيار باريك مي‌شود؛ آنقدر نزديك به هم كه با لغزشي كوچك از صفتي به صفتي ديگر مي‌افتي. فرض كنيد بين ترس و احتياط چقدر فاصله است يا ميان تهور و بي‌خردي، يا ميان خرد و وهم. گاه مرزها بسيار نزديك به هم است. در نهج‌البلاغه جاهايي وجود دارد كه اگر كسي مسلط نباشد تصور مي‌كند كه مثلاً امام علي (ع) درباره يك مفهوم دوگانه صحبت كرده است. جايي آن را تأييد كرده و جايي بر آن خط بطلان كشيده است. مثلاً درباره دنيا جاهايي بسيار نكوهيده و دنيا را سرزنش كرده است اما در جايي و در پاسخ به كسي چنان از دنيا سخن گفته است كه تو گويي دنيا بهترين جاست. اما در اين ميان فقط كسي كه مي‌تواند فاصله دو دنياي خير و شر را تشخيص دهد متوجه مي‌شود كه تناقضي مطرح نيست؛ اينكه دنيا همچنان كه فريبنده است، هشداردهنده هم است، اينكه دنيا در عين حال كه آدم‌ها را به خود مشغول مي‌كند اما با نشانه‌هاي مختلف آنها را به زودگذر بودن و بي‌وفايي خود متوجه مي‌كند. همچنان كه وقتي كسي طعمه مرگ مي‌شود و از ميان ما مي‌رود، در واقع مرگ او هشداري براي ما هم است و كسي كه با ديده عبرت‌بين در دنيا نگاه كند متوجه مي‌شود كه دنيا صرفاً فريبا نيست، چون به زبان بي‌زباني قصرهاي ويران شده پادشاهان و قدرتمندان را نشان مي‌دهد كه روزگاري در ناز و عيش و نعمت غرق بودند. پس مي‌توان گفت كه دنيا كاملاً دو وجه متفاوت با هم دارد و امام علي (ع) حق دارد در پاسخ به كسي كه ناآگاهانه و از سر تقليد به دنيا فحش و ناسزا مي‌گفته او را متوجه كند كه زاويه ديد مناسبي ندارد چون در همين دنيا بسياري زيسته‌اند و از ‌آن به عنوان يك مزرعه براي ذخيره زاد و توشه بهره برده‌اند.

  آدم به اندازه نخواستن‌هايش ثروتمند است، نه به اندازه داشتن‌هايش
چند وقت پيش عبارتي به ذهنم رسيد متأثر از انديشه‌اي رحماني و زيبا از يكي از عرفا كه گفت «خواهم كه هيچ نخواهم»؛ متأثر از اين انديشه با خودم گفتم آدم به اندازه نخواستن‌هايش ثروتمند است، نه به اندازه داشتن‌هايش. با خودم گفتم ثروت و دارايي در اين دنيا در چشم ظاهربين اهل دنيا چيست. الان اگر بروي كوچه و بازار و ميان جماعت داد بزني كه آدم به اندازه نخواستن‌هايش ثروتمند است نه به اندازه داشتن‌هايش، آدم‌ها درباره تو چه فكر مي‌كنند. مي‌گويند مجنون شده است و به تعبير رايج قاطي كرده است و عقل درست و حسابي ندارد. مگر ممكن است در اين دنيا كسي نخواستن را در فهرست دارايي‌ها و ليست اموال خود بتواند ثبت و ضبط كند. آدم‌هاي اهل دنيا نخواستن را به عنوان يك دارايي و ثروت نمي‌توانند قبول كنند. ثروت در چشم اهل دنيا يعني چيزي كه بشود لمس كرد، چيزي كه زرق و برق داشته باشد، چيزي كه برتري شما را به ديگران اثبات كند. ثروت در چشم اهل دنيا يعني داشتن ملك و زمين و خانه و خودرو و نظاير‌ آن، اما اگر كسي كمي عميق‌تر به مناسبات اين دنيا بنگرد و از هياهو و غوغاهاي رايج فاصله بگيرد و به قول مولانا «ديده آخِربين و نه ديده آخوربين» داشته باشد در آن صورت خواهد ديد كه ثروت حقيقي نخواستن است. مگر نه اين است كه ثروت واقعي يعني ديگر مال خود آدم شده باشد و كسي نتواند آن ثروت را از چنگ آدم بربايد و كم كند يا به تاراج ببرد؟ كدام يك از ثروت‌هايي كه شما و من در ذهن مي‌شناسيم واجد چنين خصلتي است؟ همه ثروت‌هاي رايج دنيا در معرض آسيب و كاهش و سرقت قرار دارند و به خاطر همين يك چشم ثروتمندان هميشه نگران است. اگر با چشمي هم بخندند، چشم ديگرشان منتظر سوگ نشسته است و از بالا و پايين شدن‌هاي روزگار واهمه دارد.
 
 حتي مرگ هم نمي‌تواند ثروت نخواستن را از شما بگيرد
اما شما نگاه كنيد به ثروتي به نام نخواستن. آيا كسي مي‌تواند اين ثروت را از دست شما بربايد؟ كالايي به نام كالاي الف در معرض ديد من قرار دارد اما من آن را نمي‌خواهم، آيا آن كالا مي‌تواند مرا در درون شكست دهد؟ وقتي شما چيزي را نمي‌خواهيد چقدر آسوده مي‌شويد. من وقتي مثلاً يك خودروي يك ميلياردي را مي‌خواهم، هم در به دست آوردن و هم براي از دست دادنش چقدر بايد رنج ببرم. چقدر بايد ساعات كاري‌ام را زياد كنم و خانواده‌ام را از دست دهم كه به آن خودرو برسم و چقدر ممكن است براي به دست آوردن آن خودرو دست به كارهايي بزنم كه اخلاقي نيست. از آن سو حتي وقتي به دستش آوردم - حتي از راه درست - حالا رنج ديگري به نام خطر از دست دادن و خش‌افتادگي و افت قيمت را بايد بر خود هموار كنم، حالا اينها همه مصايب و گاه ويرانگري‌هاي به دست آوردن است. به دست نياوردن اين خودرو هم ويرانگري‌هاي خود را دارد، يعني آنجا كه سوداي به دست آوردن در قلب و ذهن من وجود دارد اما به هر دليل نمي‌توانم به اين خودرو برسم، در آن صورت ويراني‌هاي ديگري براي من پيش مي‌آيد. از آن سو توجه مي‌كنيم كه وقتي من چيزي را دارم، در واقع تعلق من بيشتر مي‌شود. هر چيزي كه به زندگي انسان اضافه مي‌شود، برچسب و پسوندي به نام انسان اضافه مي‌شود. شما وقتي خودرويي نداريد پسوندي به نام مالك خودرو وارد زندگي شما نشده است. شما وقتي ملك و باغ و ويلايي نداريد پسوندي به نام مالك باغ و ويلا وارد زندگي شما نشده است و اگر در نظر بگيريد كه همه اينها كليد و قفل و دزدگير دارند با اضافه شدن هر كدام از اين اشيا به زندگي شما در واقع وزن قابل توجهي از كليد‌ها و قفل‌ها را با خود به يدك مي‌كشيد.
 قليل‌المؤنه و كثيرالمعونه و مرز ميان دو دنيا
مدعاي اين مطلب ارائه يك حرف افراطي درباره دنيا و دعوت به مصرف نكردن نيست. انسان به دنيا آمده است و تن او از همين دنياست و تن او به همين دنيا برمي‌گردد و از همين دنيا بايد تغذيه كرد، اما فرق مي‌كند بين كسي كه «قليل‌المؤنه و كثيرالمعونه» است يعني از دنيا كمترين مقدار را برمي‌دارد و بيشترين بازدهي را دارد با كسي كه «قليل‌المعونه و كثيرالمؤنه» است، يعني خرج‌تراشي‌اش بسيار است و بازدهي‌اش كم. اين عبارت اميرالمؤمنين(ع) است كه بسيار در اين باره راهگشاست و جهت‌هاي درست زندگي را دارد. به ما گوشزد مي‌كند كه اگر كسي مي‌خواهد به حيات طيبه برسد، بيشتر از آن كه تمركزش بر برداشتن و مصرف باشد، تمركز او بايد بر دهش و توليد باشد و همين است كه رمز سلوك و مشي امام علي (ع) و ديگر بزرگان را روشن مي‌كند كه با اينكه حضرت مي‌فرمايد من دنيا را سه طلاقه كردم و اين دنيا و قدرت و برتري‌اش در چشم من به اندازه آب بيني بز ارزش ندارد، با اين همه، سخت در اين دنيا كار مي‌كند و مبارزه مي‌كند و مي‌جنگد. آخر ممكن است كسي بگويد كه آن سخن كجا و اين مشي كجا؟ وقتي كسي مي‌گويد دنيا در چشم من چنان خوار است كه من آن را خوارتر از آب بيني بز مي‌دانم، چطور مي‌شود؟ آدم انتظار دارد گوينده اين شخص به غار و خلوتگاهي پناه ببرد و تا آخر عمر از آن جا بيرون نيايد، اما شما در زندگي چنين شخصي به عينه مي‌بينيد كه او حكمراني مي‌كند، يك كارآفرين بزرگ و خلاق است و نخلستان‌هاي بسياري را آباد مي‌كند. رمز همان است كه خود حضرت مي‌فرمايد كه مؤمن در برداشت و استفاده كردن به حداقل‌ها راضي است چنان كه انگار از زندگي چيز چنداني برنمي‌دارد و ردي از مصرف از خود بر زمين نمي‌گذارد اما وقتي نوبت به بهره كار و تلاش مي‌شود مي‌بينيد مثل سيلي فرو مي‌ريزد و خلاقيت و ابتكار و كار و ابداع و عرق ريختن را با هم مي‌آميزد تا يك ماحصل شگفت‌انگيز و اعجاب‌آور خلق كند و بيافريند.
 
 اگر بخواهي شعله شمع را لمس كني شعله خواهد مُرد
حكايت تصاحب دنيا حكايت ما و شمع است. تا زماني كه دور شعله شمع نشسته‌ايم آن شعله متعلق به ماست و از نور او بهره‌مند مي‌شويم اما به محض اينكه مي‌خواهيم با او يكي شويم و شعله را لمس كنيم شمع خاموش مي‌شود يعني به محض اينكه مي‌خواهيم مالك آن شعله شويم آن شعله رو به ميرايي مي‌رود. درباره نعمت‌هاي دنيا هم همين وضعيت صادق است. به تعبير حضرت عيسي (ع) كسي كه مي‌خواهد سفت نگه دارد راحت از دست مي‌دهد و كسي كه رها مي‌كند به دست مي‌آورد. شما در جايي نشسته‌ايد و پروانه‌اي مي‌آيد و دور و بر شما مي‌چرخد. تا زماني كه شما پروانه را نگرفته‌ايد و سوداي تصاحب آن در سر شما نمي‌چرخد پروانه مي‌چرخد و در واقع پروانه متعلق به شماست، يعني آن جست و خيزها در منظر نگاه شما اتفاق مي‌افتد و شما باز و بسته كردن بال‌هاي پراونه را مي‌بينيد اما به محض اينكه مي‌خواهيد پروانه را به دست بياوريد و تصاحبش كنيد و پروانه فقط مال شما باشد او را از دست مي‌دهيد؛ يعني بال‌هاي پروانه بين دو دست شما له مي‌شود يا به او آسيب مي‌زنيد يا خشكش مي‌كنيد، اما در حقيقت آن پروانه‌اي كه بين دست‌هاي شما قرار گرفته يا خشكش كرده‌ايد ديگر پروانه نيست بلكه نشاني و جسدي از آن چيزي است كه تا لحظه‌اي قبل در هوا مي‌چرخيده است.
همين مثال را در حيطه‌اي گسترده‌تر در محيط‌زيست تعميم دهيد. شما مي‌رويد يك جاي خوش آب و هوا و مي‌گوييد ‌اي‌ كاش آدم مي‌توانست جايي در اين جا داشته باشد و همين «‌اي كاش» به علاوه جيب پرپول و نفوذ و قدرت باعث مي‌شود كه شما در آن جا دخل و تصرف كنيد و هر ويلايي كه شما در آن جا بسازيد به قيمت قطع شدن ده‌ها درخت در آن جاي خوش آب و هوا باشد و زماني شما چشم باز كنيد و ببينيد از آن جاي خوش آب و هوا جز يك زباله‌داني و شهركي پر از ويلا چيزي نمانده است در حالي كه اگر شما اجازه مي‌داديد آن منظرها به آن حال طبيعي خود باقي بمانند و بر آن حس تملك خود چيره مي‌شديد وضعيت ديگري رقم مي‌خورد.
 
 حس تملك، قلب ما را به سمت ميرايي و ويراني مي‌برد
اگر ما مي‌خواهيم آرامش در قلبمان سيطره داشته باشد راهي نداريم جز اينكه حس تملك را در قلبمان به خاموشي ببريم، چون تا آن زمان كه شعله‌هاي تملك در قلب ما زبانه مي‌كشد ما روي آرامش نخواهيم ديد. اين تملك هم به معناي آن نيست كه ما سمت دنيا نرويم و خريد و فروش نكنيم و قرارداد نبنديم و بده بستان نداشته باشيم. نه! در اين صورت اساساً زندگي در دنيا تعطيل خواهد شد. اين به آن معناست كه اگر ما خريد و فروشي مي‌كنيم، اگر بده و بستاني داريم، اگر وارد مناسبات دنيا مي‌شويم، در نهايت مالكيت‌هاي خود را صوري و اعتباري فرض كنيم و جدي‌شان نگيريم. بدانيم مالكيتي كه هر آن با يك تكان كوچك دستخوش تغيير مي‌شود به واقع مالكيت حقيقي نيست. ممكن است البته ما در نيايش‌هايي كه مي‌كنيم و نمازهايي كه مي‌خوانيم به اين حقيقت اعتراف كنيم كه خداوند مالك اين جهان است اما تا انسان بتواند اين حقيقت را در زندگي خود جا بيندازد و بفهمد كه به واقع مالكيتي متوجه او نيست و او حتي مالك جسم و جان خود نيز نيست، زمان مي‌برد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها