کد خبر: 870511
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۶
توي يخچال هيچي نداشتيم. البته همان وقت‌ها هم كه همه چيز داشتيم تخم مرغ و گوجه‌مان به راه بود و خيار و پنيرمان.
سميه عظيمي
 
توي يخچال هيچي نداشتيم. البته همان وقت‌ها هم كه همه چيز داشتيم تخم مرغ و گوجه‌مان به راه بود و خيار و پنيرمان.
خدا به پدرم سلامتي بدهد. مي‌رفت همه چيز مي‌خريد، بار ماشين مي‌كرد و مي‌آورد و مادر تميز و مرتب همه را داخل يخچال مي‌چيد. ميوه‌ها را مي‌شست و پوست مي‌گرفت و گاهي هم دهن‌مان مي‌گذاشت.
شير و موز شبش هم ترك نمي‌شد. مي‌نشست پاي ميز تحريرم و يك قاچ موز و يه قلوپ شير را به زور مي‌كرد توي حلقم. تازه غر هم مي‌زدم كه ‌اي واي مامان ولم كن. و او مي‌گفت: «بخور جون داشته باشي بچه!»
راست مي‌گفت. حالا صبح تا شب سر كلاسم و دم غروب تازه وقتي از اين پله‌هاي عريض و طويل خانه دانشجويي مي‌رسم بالا، يادم مي‌آيد همان نان و پنير و گوجه را هم نداريم بخوريم.
 
اخم‌هايم در هم مي‌رود وقتي مي‌فهمم امشب نوبت من است كه بروم خريد. سرم روي تنم سنگيني مي‌كند و پاهايم توان پايين رفتن ندارند چه برسد به اينكه با كلي بار از اين پله‌ها بالا بيايد.
نزديك‌ترين مغازه دو تا كوچه پايين‌تر است اگر باز باشد!
به هر زحمتي است خودم را به مغازه دو تا كوچه پايين‌تر مي‌رسانم. مغازه باز است اما آنچه را من مي‌خواهم يكي در ميان دارد.
صاحب مغازه مي‌گويد برو خيابان. . . بعد از چهارراه. . . آنجا نان دارد. خسته‌ام و نالان. آنقدر كه همين آقاي فروشنده هم متوجه‌اش مي‌شود. دلم مي‌خواهد گريه كنم. آهي مي‌كشم و راهي مي‌شوم.
كوچه تاريك است و خلوت. دل دل مي‌كنم براي رفتن به آن آدرس،اما هم نوبت من است كه خريد كنم و هم بچه‌ها امشب و فردا نان ندارند.
لنگ لنگان راه مي‌افتم. چاره‌اي نيست. بايد با دست پر به خانه دانشجويي برگردم. كاش دانشجوي شهر ديگري نمي‌شدم. كاش به حرف مادرم گوش مي‌دادم و در شهر خودمان مي‌ماندم.
 
مرا چه به خريد! مني كه حتي يكبار هم دست به سياه و سفيد نزده بودم حالا بايد شام بپزم، خريد كنم، لباس بشويم، اتو كنم؛ تازه درس هم بخوانم. توي همين فكر و خيال‌ها هستم كه به همان خياباني كه فروشنده گفته بود مي‌رسم. اينجاها را بلد نيستم، تازه ترم اولم و سه هفته هم بيشتر از شروع ترم نگذشته است.
خدا را شكر اين يكي مغازه نان دارد والا هم جلوي بچه‌ها خجالت زده مي‌شدم و هم گرسنه مي‌مانديم. هر چند حتماً خجالت از گرسنگي بيشتر آزارم مي‌داد.
تا وقتي از پله‌ها بالا آمدم و به در ورودي رسيدم تمام خاطرات دوران درس خواندن و كنكور دادن و مهرباني‌هاي مادرم را مرور كردم. دلم براي خانه و پدر و خريدهايش تنگ شده است.
براي ميوه‌هاي پوست كنده مادر و خرت و پرت‌هاي خوشمزه‌اي كه پدر مي‌خريد. حتماً اگر پدرم بود نمي‌گذاشت تا اين موقع شب بيرون باشم يا بروم خريد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار