
حسن فرامرزي
چند روز پيش با همسرم پارك رفته بوديم. از دور ديديم دختري جوان مدام به نيمكتها نزديك ميشود با كساني كه روي نيمكتها نشستهاند سخن ميگويد و كتابي به آنها ميدهد كه نگاه كنند. اول فكر كرديم از اين جوانهايي هستند كه نظرسنجي ميكنند اما بعد كه نزديكتر شديم ديديم او مجموعه شعرهاي خودش را در پارك دارد ميفروشد. من و همسرم شروع كرديم به فاجعهسازي. هرچه رمق و نا و كلمه داشتيم صرف اين پروژه كرديم و از اين اتفاق فاجعهاي ساختيم در حد بمب اتمي هيروشيما كه طفلك! بيچاره! ببين! چه به روزش آوردهاند و چه به روزش آمده كه اين طور غرور جواني را شكسته و خودش با پاي خودش آمده و دارد كتابش را در پارك ميفروشد و بعد هم حرفهايمان اين طور ادامه پيدا كرد: اصلاً اين كتاب را مگر چند نفر ميخرند؟ مگر مردم ما كتابخوان هستند؟ مگر براي شعر پول هم ميدهند؟ بعد هم با ژست دو تحليلگر فرهنگي و اجتماعي در تبعات جامعهشناختي و آسيبشناسي اين كار ورود كرديم كه دختري جوان و زيبارو با اين كار چقدر خودش را در معرض سوءتفاهم،سوءاستفاده و حاشيه و متلك پراني افراد كم جنبه و بيظرفيت قرار ميدهد، متلكهايي مثل اينكه اگر او نيازي به پول دارد مجبور نيست اين كار را انجام بدهد و آنها ميتوانند راههاي بهتري براي كسب درآمد به او پيشنهاد كنند. اين فكرها و تحليلها براي دقايقي ادامه داشت تا اينكه هر دو متوجه شديم ما در يك روند تصاعدي فاجعهسازي جلو رفتهايم، دنده عقب گرفتيم و هرچه جلو رفته بوديم عقب برگشتيم.
ماجراي «يك جوك يك دلار»
ذهن برخي از ما ايرانيها در مواجهه با موضوعاتي مثل كار به ويژه زماني كه كاري را براي كسي نامتعارف بدانيم، ناخودآگاه دست به فاجعهسازي ميزند، چرا ما در اين باره تا اين حد تاريك و منفي باف هستيم؟ دختري جوان دست به خلاقيت زده و ميخواهد كتاب شعر خودش را بفروشد. چند سال پيش رسانهها تصوير يك جوان امريكايي در پارك مركزي نيويورك را منتشر كردند، او تابلويي دستش گرفته بود كه رويش نوشته بود « هر جوك يك دلار، اگر نخنديد ميتوانيد پولتان را پس بگيريد.» او در يك بوستان راه ميافتاد و پلاكاردي كه در آن اين عبارات با خطي درشت نوشته شده بود را به آدمها نشان ميداد. طبيعتاً روحيات آدمها با همديگر متفاوت است. برخي تمايلي به اينكه كسي برايشان جوك تعريف كند نداشتند اما افرادي هم بودند كه ميخواستند شانسشان را امتحان كنند، بنابراين او بعد از مدتي به اين كسب و كار كه مزاحمتي هم براي كسي نداشت شكل داده بود و درآمد خوبي هم داشت و از طرف ديگر كسي هم حس نميكرد وقتي اين جوان را ميبيند بايد بگويد آخ! طفلك! و نظاير آن.
دو جوان، يك كپسول گاز هليوم و بادكنكفروشي
ما متأسفانه در ايران نگاه بستهاي به مشاغل داريم و مشاغلي را به عنوان يك شغل محترم به حساب ميآوريم كه حتماً داراي اتاق كار مجلل و شيك باشد. فيش حقوقي و بيمه داشته باشد، مرخصي و مأموريت داشته باشد اما آيا واقعاً نياز است شغل براي همه آدمها اين طور شروع شود؟ آيا مثلاً جواني كه ميخواهد كار خودش را شروع كند حتماً بايد با يك پرستيژ بالا كارش را شروع كند وگرنه حس ميكند تحقير شده است؟ فاجعهسازيهاي ما در اين باره باعث شده است جوانها بسياري از خلاقيتهايي كه ميتوانند به سادگي اجرا كنند، بدون اينكه به استخدام شركتهاي دولتي دربيايند را به بوته فراموشي بسپارند. چند وقت پيش در يكي از بوستانهاي تهران دو جوان را ديدم كه بادكنكهايي با گاز هليوم به مشتريان خود ميفروختند. آنها اين بادكنكها را با قيمت و سود خوبي به افراد ميفروختند و حسابي سرشان شلوغ شده بود. گاز هليوم چون سبكتر از هواست وقتي داخل جداره بادكنك ميرود بادكنك مثل يك بالن رو به سمت بالا ميرود و شما با اينكه روبان بادكنك را دستتان گرفتهايد، روبان مثل يك ميله فلزي در دست شما صاف و محكم ميشود،بنابراين طبيعي است اين بادكنكها نسبت به بادكنكهايي كه با هوا پر شدهاند براي بچهها جذابتر ميشوند. آن روز آن دو جوان با يك كپسول پر از گاز هليوم و مقداري چسب كه به جداره داخلي بادكنكها ميزدند تا دوام آنها را بيشتر كنند، جمعيت قابل توجهي را دور خود جمع كرده بودند.
ممكن است هنوز هم ميان ما كساني باشند كه وقتي چنين منظرههايي ميبينند، ناخودآگاه دست به فاجعهسازي بزنند و از اين «خلاقيت - كارآفريني» با الفاظي چون «طفلك»ها! ببين جوانها به چه روزي افتادهاند! و نظاير آن ياد كنند، در حالي كه اين جوانها اتفاقاً قابل افتخار هستند و علاوه بر اينكه فشاري را از روي خانوادههايشان برميدارند و درآمدي براي خود ايجاد ميكنند،در جريان و پروسه توليد قرار ميگيرند و چه بسا همين ايدههاي كوچك آنها را در ادامه به ايدههاي بزرگتر بكشاند.
دختر مدير صنايع آلمان، كارگر خدماتي نمايشگاه فرانكفورت
متأسفانه در اين سالها با متن قرار دادن و جولان دادن به حس فاجعهسازي اجازه ندادهايم نوجوانها و جوانهاي ما به سمت كارآفريني و نوآوري و كسب درآمد حركت كنند و همين حسهاي اشتباه دامنگير آنها در سالهاي بعد شده و تصور غالب بر اين بوده كه كار حتماً بايد شيك و آبرومندانه آغاز شود.
دكتر حسن بنيانيان، تحليلگر فرهنگي چندي پيش به نگارنده ميگفت سالها پيش در نمايشگاه فرانكفورت خانم جواني را ديده است كه از كف نمايشگاه آشغالهاي كوچك مثل فيلترهاي سيگار را جمع ميكرده است. وقتي از اطرافيان در اين باره پرس و جو ميكند متوجه ميشود كه آن خانم جوان، دختر يكي از صاحبان معتبر صنايع آلمان است. او دانشجوي كارشناسي ارشد در يك رشته مهندسي بوده و به صورت پاره وقت در نمايشگاه هم كار ميكرده است. از نظر اين تحليلگر در يك كشور پيشرفته صنعتي، خانواده، تكيهگاه، سرمايه و پشتوانه اقتصادي نيست،بلكه فرد خود را به تمام معنا كارگردان زندگي خود مييابد، در حالي كه متأسفانه در كشور ما به ويژه در اين سه دهه با فاجعهسازي از كار به ويژه كارهايي كه از نظر ما دون شأن يك جوان است، اجازه ندادهايم كه تماس واقعي ميان جوانها و محيط كار واقعي و جامعه شكل بگيرد. از همين رو گاهي فرزندان، كودكان و نوجوانهاي ما بسيار طلبكار شدهاند و با اينكه پدر و مادر ساعاتي طولاني را براي رفع احتياجات آنها در محيطهاي كاري سپري ميكنند اما آنها اين حس و دريافت را دارند كه نيازهايشان به خوبي توسط پدر و مادر تأمين نميشود و همين موضوع بلوغ اقتصادي و مالي آنها را به تأخير مياندازد، به طوري كه آدمهايي را ميبينيم كه با اينكه به سن 30 سالگي و بيشتر رسيدهاند اما در تأمين نيازهاي مالي خود وابسته به خانواده هستند و هنوز با بلوغ اقتصادي فاصله بسياري دارند.
آمازون از يك زيرپلهاي و با بشكهاي به عنوان ميز شروع شد
اگر ما در سرگذشت كارآفرينهاي برجسته ايراني و خارجي دقيق شويم ميبينيم آنها لزوماً از دفترهاي شيك و مجلل و از برجهاي چند ده طبقه و با منشي و دفتر و دستك كار خود را شروع نكردهاند. بسياري از برندهاي صاحب اعتبار با كمترين سرمايه و حتي در وضعيتي رقت بار شروع شدهاند. شركت آمازون كه امروز به يك غول ارائه كننده خدمات فروش اينترنتي در دنيا تبديل شده است، به گفته مالك آن از يك زير پلهاي و با كشيدن پارچه روي يك بشكه به عنوان ميز كار متولد شد. بهروز فروتن، كارآفرين ايراني در كتاب خاطرات و سرگذشت زندگي خود ميگويد كه چطور دهه 40جرقه اولين كترينگ در ايران به ذهنش خطور كرده و به اتفاق همسر و خواهر همسر خود، غذاهايي را در خانه ميپختند و او با ژيان آهاري خود غذاهاي خانگي را به مقصد ميرسانده است، در حالي كه او امروز يكي از بزرگترين كارآفرينهاي ايراني است. پس وقتي ميبينيد كسي با خودروي خود در كنار بوستاني آش، ترشي يا نوشيدني ميفروشد به چشم فاجعه به او نگاه نكنيد، بلكه او ممكن است در آينده به يك كارآفرين موفق تبديل شود.
انقلاب اقتصادي در گرو تصحيح فرهنگ فاجعهسازي از كار
اگر ما ميخواهيم انقلابي در شيوه كارآفريني در كشور روي دهد و كشورمان با يك تكان بزرگ در اقتصاد مواجه شود شايد يكي از گامهاي مؤثر اين باشد كه نحوه و نگرش ما ايرانيها به كار و فاجعهسازي از آن تغيير پيدا كند. اگر ما نپذيريم كه براي رسيدن به قله بايد از درهها ،كوهپايهها و دامنهها عبور كنيم، در آن صورت چطور ميتوانيم فضاي كسب و كار در كشور را تغيير دهيم. اگر ما مدام به اين فكر كنيم كه ما بايد كار كنيم در حالي كه همه شرايط براي كار كردن ما بايد مرتب باشد و از گل نازكتر كسي چيزي به ما نگويد و هيچ نقدي متوجه ما نباشد تا كاملاً تر و تميز و شيك جلو برويم و با بازار و نيازهاي واقعي آن مواجه نباشيم در آن صورت همين وضعيتي كه امروز داريم جلو خواهد رفت. امروز ميبينيم همان آفتي كه خانوادهها دچارش شدهاند مراكز آموزشي و پژوهشي ما هم به نوعي ديگر در چنبره اين عادت گرفتار شدهاند و اصرار به حفظ پرستيژ و نگاه از بالا به جامعه و حس درگير نشدن با بازار و فاجعهسازي از مشاغلي كه از نگاه ما مناسب ژست شأن و خانواده و تخصص ما نيستند فاجعه واقعي امروز در اقتصاد آسيب پذير و اكوسيستم ناكارآمد كارآفريني در كشور را رقم زده است و نه آن فاجعه كاذبي كه در ذهن ماست، اما وجود خارجي ندارد.