کد خبر: 861341
تاریخ انتشار: ۱۹ تير ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۹
همه فكر و ذكرم شده بود روزنامه نگاري؛ آن هم علامه. پدر و مادرم هركاري كردند كه...
سميه عظيمي
 
همه فكر و ذكرم شده بود روزنامه نگاري؛ آن هم علامه. پدر و مادرم هركاري كردند كه به من حالي كنند مي‌شود اين رشته را در همين اصفهان خودمان هم بخوانم به خرجم نرفت كه نرفت. مرغم يك پا داشت و همان يك پا هم رفته بود درون يك كفش. روزنامه نگاري؛ علامه.  وقتي فهميدم بالاخره زحمت‌هايم نتيجه داده و علامه قبول شده‌ام تمام دور خانه را چرخيدم. پدر و مادرم را مي‌بوسيدم و بغلشان مي‌كردم. آنقدر اين طرف و آن طرف خانه دويدم كه از حال رفتم. گوشه اتاق روي زمين خودم را رها و پلك‌هايم را پرده چشمانم كردم تا در تاريكي ذهنم، رؤياهاي شيرينم را مرور كنم.
 
حالا مي‌توانستم همه آنچه اين طرف و آنطرف از روزنامه نگاري شنيده بودم را از نزديك ببينم. مي‌توانستم روزنامه نگار شوم و بروم پاستور سراغ مسئولان. مي‌خواستم لوموند ايران را من در بياورم.  البته رؤياي من فقط اينها نبود. واقعيتش را بخواهيد حاشيه‌هاي پررنگ‌تر از متني هم بود كه به خاطرشان تهران را انتخاب كرده بودم؛ اردوهاي دانشجويي، كوه، گردش علمي و بگو بخند و...
 
مي‌خواستم تمام خاطرات خواهرانم را خودم تجربه كنم!
پدرم دستانم را گرفت و به تهران آورد. تمام طول مسير هم از آرايش نكردن در محيط دانشگاه گفت و لباس گشاد و لب‌هايي كه اگر به خنده به روي پسري باز نشود قشنگ‌تر است.
علامه اما تمام تصوراتم را به هم ريخت. انگار روي تنم يك پاتيل آب يخ ريختند، وقتي فهميدم علامه دانشكده است و داغون... و دانشكده ارتباطات از همه داغون تر...
 
به ياد اصفهان افتادم و دانشگاه‌هاي عريض و طويلش. اخم‌هايم درهم شده بود و لب و لوچه‌ام آويزان. پدرم مرا به دست مادربزرگم در شهريار داد و رفت. من ماندم و تصويري از دانشگاه كه بر باد رفته بود.  دل خوش كردم به كلاس و استاد و بحث و مجادله با همكلاسي‌ها. با ته مانده ذوقم سر كلاس رفتم و نشستم. هرچه از در، در مي‌آمد دختر بود. يك دو سه... 15. بالاخره اما سر و كله يكي دو تا جنس ذكور هم پيدا شد.  
گفتم حالا همين‌ها هم بدك نيستند. بالاخره بحثي مي‌كنيم، اردويي مي‌رويم و...
صحبت‌هاي استاد و پرسش و پاسخ بچه‌ها كه تمام شد ديگر خبري از همان دو سه تا پسر ته كلاس هم نبود.
 
سرشان را انداختند پايين و رفتند. انگار نه انگار كه جلسه اول است و...! گويي برخلاف من آنها نه به روزنامه‌نگاري علاقه داشتند و نه به علامه...
انگار از سر اجبار اينجا بودند.  حالا به جاي درس، بحث، كلاس و اردو فقط به مسير طولاني تا شهريار فكر مي‌كردم. مسيري كه بايد هر روز با اتوبوس‌ها و ميني بوس‌هاي قراضه و خسته مي‌رفتم و مي‌آمدم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار