
حسن روانشيد
سالهاي آغازين انقلاب اسلامي براي جمعيت كلاني از نوجوانان و جوانان و حتي ميانسالان ملموس نيست. اما هستند معدود كساني كه يادگاران آن دوران باشكوه بوده و هركدام ميتوانند عظمت آن لحظات را به تصوير بكشند. هر ثانيه و دقيقهاش محتواي خاطراتي تلخ و شيرين است كه درسهايي از تجربههاي ناب را به همراه دارد. فضا آنچنان تغيير يافته بود كه انگار همه به جهاني ديگر يا بهتر است بگويم به ديار باقي شتافته بوديم، رنگ و عطر گلها نيز تغيير يافته بود يا اينكه چشمهاي ما آنها را به فرمي ديگر ميديد. شور زائدالوصفي بر تمام سرزمين ايران سايه انداخته بود، برخورد جامعه با يكديگر تغيير يافته و هركس، ديگري را با لفظ دوست داشتن ميخواند و با چشم عاشق بودن مينگريست. وصف آن روزها پس از گذشت 38 سال ناگفتني اما درون كساني كه حضورداشته و غرق آن شده بودند فراموش ناشدني است. از سال ۵۷ و اوايل 58 ضربان قلب من نابسامان شده بود و بعضي وقتها باعث دردسر ميشد و ناچارم ميكرد در بخش اورژانس بيمارستان قلب فروغي اَبَري «شهيد چمران فعلي» بستري شوم، آن روزها تنها پزشك جراح قلب در اصفهان دكتر نفيسي نامي بود اما امكانات چنداني در اصفهان نداشت و تنها موارد اورژانس را كه قابل جابهجايي نبودند معمولاً به اميد خدا و بهسوي اتاق عمل ميفرستاد. تشخيص بيماري من نارسايي شديد آئورت بود و نياز فوري به جراحي قلب باز در خارج از كشور را داشت بنابراين همه دستبهكار شدند تا با اخذ ارز دولتي و كسب مجوز اعزام، عازم انگلستان شوم. يك استخاره قرآن همهچيز را عوض كرد و مرا از رفتن منصرف نمود. بيمارستان قلب تهران آخرين گزينه براي اين عمل سخت و مخاطرهآميز بود كه در آن زمان تنها سه پزشك جراح يعني پرفسور راستان، دكتر تربيت و دكتر صفويان در آن جوابگوي هزاران بيمار از سراسر كشور بودند. تنها پزشكي كه عمل مرا پذيرفت، پروفسور راستان بود اما به خاطر كثرت كار و كمبود امكانات، ناچار شدم مدتها در بيمارستان بستري و تحت نظر باشم. چند روزي را در نوبت تخليه تخت ماندم تا بالاخره اتاقي خصوصي در بخش ۱ «انقلاب فعلي» خالي شد و من به آنجا رفتم، اين بخش چند اتاق محدود داشت و همكف بيمارستان بود. رفتوآمدهاي متعدد شخصيتهاي كشوري به اين بخش مشخص ميكرد كه همسايه روبهروي اتاق من كسي جز امام خميني(ره) نيست. انگار دردهاي جسميام رهايم كرده بودند، فضاي بخش آرام و سنگيني بيرون از آن را نداشت، آرامش عجيبي همه وجودم را احاطه كرده بود، انگار زير سقف اين بخش كوچك بيماري زندگي ميكرد كه حضور و وجودش جان تازهاي به جهان اسلام ميبخشيد. مرتب سرك ميكشيدم تا شايد امام را ببينم اما چون از سوي پزشكان اجازه حركت و راه رفتن نداشتم، نميتوانستم از اتاقم خارج شوم. روزها ميخوابيدم و شبها را بيدار بودم، زمزمههاي نيمهشب مرا هوشيار ميكرد كه اين امام است كه در سكوت مطلق به تراس اتاقش رفته و نماز شب ميخواند و صداي آرام او كه مرتب الهي العفو ميگويد، فضا را عطرآگين نموده است. حالا روزها را بيشتر ميخوابيدم كه شب را بيدار باشم و از آن نجواي عاشقانه فيض ببرم. بهشت همينجا و زير سقفهاي كوتاه اين بخش كوچك جا گرفته بود. هنوز هم سعي بر ديدن امام داشتم تا چهره به چهره به او بگويم چقدر دوستش دارم درحاليكه تنها او را در صفحه سياهوسفيد تلويزيون ۱۴ اينچ ديده بودم. چند روز قبل از عمل جراحي قلب باز و در لحظاتي كه بخش در آرامش مطلق غرق بود، از تختم پايين آمدم و قرآن قهوهايرنگ كوچكم را درحاليكه عكسي زيبا از امام خميني زير آن بود برداشتم و دمپاييهاي پلاستيكي پايين تخت را به پا كردم، آرامآرام از اتاق خارج شدم. درب اتاق امام كه درست روبهروي اتاق من است باز بود، حاج احمد آقا مثل هميشه تنها همراهي بود كه روي صندلي كنار تخت امام نشسته و آرامآرام صحبت ميكرد، سلام كردم و وارد شدم، امام لاي چشمانشان را باز كردند و با اشاره سر، جواب سلام مرا دادند. حاج احمد آقا از جا بلند شد و درحاليكه لبخندي بر لب داشت گفت: خوشامديد.
عرض كردم من همسايه روبهروي شما هستم ولي اجازه حركت ندارم اما چون چند روز ديگر بايد عمل شوم، آمدهام كه آقا دعايم كنند و بعد قرآني را كه عكس رنگي امام لاي آن بود به احمد آقا دادم و خواهش كردم تا حضرت امام آن را امضا كنند. حاج احمد آقا قرآن را گرفت اما امام قبل از اينكه احمد آقا حرفي بزنند، فرمودند: خدا شفايتان دهد، من كه سرم در دست دارم و نميتوانم بنويسم و درحاليكه به احمد آقا نگاه ميكردند، فرمودند: شما امضا كنيد.