کد خبر: 854312
تاریخ انتشار: ۰۸ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۰:۵۰
همسن و سال بوديم. اول كه ديدمش خيلي خوشحال شدم. زندگي با آدمي كه چند سالي بزرگ‌تر يا كوچك‌تر از من باشد، برايم سخت بود.
نویسنده: ياسمين رضوي
 
همسن و سال بوديم. اول كه ديدمش خيلي خوشحال شدم. زندگي با آدمي كه چند سالي بزرگ‌تر يا كوچك‌تر از من باشد، برايم سخت بود. من، پنج سال بعد از ديپلم وارد دانشگاه شدم و تقريباً اغلب همكلاسي‌هايم سن و سالشان از من كمتر بود. همين پنج سال، شكاف عميقي بين من و همكلاسي‌ها درست كرده بود. روحيه خاص و درون‌گرايي افراطي‌ام هم به ماجرا دامن مي‌زد. شور و هيجان دانشجوها، صحبت كردن‌هاي طولاني و قاه‌قاه خنديدنشان، تكه‌پراني‌هاي سركلاس درس و بي‌توجهي و ديگر رفتارهايشان برايم قابل درك و تحمل نبود. به همين خاطر مي‌ترسيدم كه با يكي از همين به قول خودم «بيش فعال‌»هاي پرسروصدا هم‌اتاقي بشوم و يكسال بيچاره شوم از نداشتن چند ساعتي آرامش.
 
اما «صبا» را كه ديدم و سن و سالش را پرسيدم كمي خيالم آرام گرفت. هر دو متولد يك سال و يك ماه بوديم. شخصيت آرام و ساكتي داشت و مي‌شد كنارش ساعت‌ها بي‌سر و صدا به كار و تمركز و مطالعه و فكركردن مشغول شد. اما مشكلات از وقتي كه رابطه‌مان از هم‌اتاقي به دوست صميمي تبديل شد، خودشان را نشان دادند. «صبا» در يك زمان‌هايي بسيار مهربان بود و فعال و حمايتگر. اما چيزي نمي‌گذشت كه تبديل به يك فرد بي‌تفاوت، سرد، نااميد و افسرده مي‌شد كه مدام در حال گله كردن از دنيا بود. آنقدر افسرده مي‌شد كه حتي از انجام ساده‌ترين كارهاي شخصي‌اش طفره مي‌رفت. من مجبور مي‌شدم برايش غذا درست كنم. حتي اتفاق مي‌افتاد كه لباس‌هايش را بشورم و اتو كنم.
 
اوايل زياد با افسردگي‌هايش كنار مي‌آمدم. اما بعدتر رفتارهايش به نظرم توهين‌آميز مي‌آمد. او حق نداشت مثل يك خدمتكار با من رفتار كند. آنقدر توي خودش فرو برود و مثل يك غريبه با من رفتار كند. خوابگاه را كه ترك مي‌كردم مدام دلشوره داشتم كه حالش چطور است، جواب تلفن‌هايم را نمي‌داد. پيام‌هايم را مي‌خواند و به روي خودش نمي‌آورد جواب بدهد و اين لجم را در‌مي‌آورد.
دوسال گذشت تا من فهميدم صبا دچار يك اختلال رواني است كه زندگي و خلق و خويش را به شدت دچار نوسان مي‌كند. پايان آن دوسال حس مي‌كردم من هم دارم كم كم دچار مي‌شوم. دوسال گذشت تا من بفهمم بايد چطور رفتار كنم و چطور مراعاتش را بكنم كه نه افراط باشد و نه تفريط.
 
صبا از بيماري‌اش مطلع بود. بعدها گفت كه مشكلش ژنتيكي است و خاله‌اش هم دچار همين بيماري است و او از ترس طرد شدن با كسي راجع‌به بيماري‌اش صحبت نمي‌كند و هميشه ترس از دست دادن دارد.
دوسال اول دانشجويي من بسيار سخت و آسيب‌زا گذشت... هرگز به ذهنم نمي‌رسيد كه ممكن است چنين داستاني در انتظارم باشد. من صبا را ترك نكردم. با هم دوست مانديم اما ياد گرفتم كه چطور بايد برخورد كنم كه نه او آسيب ببيند نه من! كاش همان اول مشكلش را با من در ميان مي‌گذاشت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار