کد خبر: 852421
تاریخ انتشار: ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲۱:۰۰
توي سالن همه به صورت رديفي روي صندلي‌ها نشسته بوديم. آقاي نصيري بعد از پايان حضور و غياب در حالي كه برگه‌ اسامي دانش‌آموزان را لوله مي‌كرد و....
توي سالن همه به صورت رديفي روي صندلي‌ها نشسته بوديم. آقاي نصيري بعد از پايان حضور و غياب در حالي كه برگه‌ اسامي دانش‌آموزان را لوله مي‌كرد، با صداي بلند گفت: «توجه كنيد قبل از شروع امتحان چند نكته ميگم خوب دقت كنيد بعداً كسي نگه من متوجه نشدم كه ديگه تكرار نمي‌كنم. نكته اول، دقت كنيد جزوه، برگه، كتاب و هر نوشته‌اي به غير از برگه سؤالات امتحاني همراهتون نباشه. اگر هست همين الان از سالن ببريد بيرون والا اگر مشاهده شد حتي اگر مربوط به امتحان هم نباشه از نظر من تقلب محسوب ميشه. نكته دوم اينكه اگر ببينم دانش‌آموزي داره با بغل دستيش صحبت ميكنه يا حتي با اشاره و رمز سؤال و جواب رد و بدل ميكنه، برگشو ميگيرم و از جلسه امتحان اخراج ميشه. سوم اينكه از الان فقط يك ساعت وقت داريد.» معلم همينطور با صداي بلند توضيحات لازم را مي‌داد و همه بچه‌ها سرتا پا گوش بودند.
 
تذكرات آقاي نصيري كه تمام شد، شروع به توزيع برگه‌هاي امتحاني كرد. بلافاصله پس از گرفتن برگه امتحاني، متون ضبط شده در حافظه‌ام را عيناً روي برگه امتحان منتقل مي‌كردم. من خودم را مجبور كرده بودم از اين امتحان بهترين نمره را بگيرم وگرنه از مسعود عقب مي‌افتادم. مسعود همتي همكلاسي‌ و رقيب هميشگي من بود و هميشه با هم رقابت داشتيم اما اين دفعه فرق داشت. دليلش هم اين بود كه شنيده بودم مسعود با چند تا از بچه‌ها شرط بسته بود كه نمره اين امتحان را كمتر از 20 نگيره. من تصميم گرفته بودم هر طور شده نگذارم مسعود در اين امتحان از من جلو بيفته. به همين خاطر از يك هفته قبل از امتحان هرشب يك دور كتاب را مي‌خواندم تا اينكه روز امتحان توانستم همه را خط به خط و عيناً بدون كم و كاست در ذهنم حفظ كنم.
 
برگه سؤالات به دستم رسيد، نگاه كلي به برگه انداختم. خوشبختانه پاسخ تمام سؤالات را مي‌دانستم. بلافاصله شروع به نوشتن پاسخ‌ها كردم. سؤالات را يكي يكي با سرعت زياد جواب مي‌دادم. همگي هم عين جملات كتاب! خيالم راحت بود كه نمره 20 را مي‌گيرم. فقط نگراني‌ام كمبود وقت بود. چون پاسخ‌ها را كامل مي‌نوشتم وقت زيادي صرف هر سؤال مي‌شد.
وقت پاياني امتحان بود كه صداي معلم بلند شد: «وقت تمام! برگه‌ها بالا.»
در حال نوشتن آخرين كلمات بودم كه نصيري اسمم را صدا زد: «محمودكوشا بس ديگه برگه‌ات را بالا بگير!»
 
برگه را بالا آوردم و معلم تند تند شروع به جمع كردن برگه‌ها كرد و اگر دانش‌آموزي نتوانسته بود جواب سؤالي را كامل بنويسد نمي‌گذاشت، ادامه جواب را تمام كند.
هفته بعد، آقاي نصيري برگه‌هاي تصحيح شده را آورده بود. من يكي كه خيالم راحت بود! چند دقيقه اول معلم شروع به نصيحت كرد و گفت: «در ابتداي جلسه امتحان اعلام كرده بودم كه هر دانش‌آموزي تقلب كند، در‌طول‌سال با او درگير خواهم بود و...»
 
نوبت به اعلام نمرات رسيد. اسامي را از بيشترين به كمترين نمره مرتب كرده بود! از نمره‌هاي بالا شروع شد. اول از همه هم اسم مسعود را خواند كه 19 شده بود بعد ادامه داد: «سليمي 5/۱8، رحمتي 5/ ۱۸، سعيدي‌پور ۱7...» اسامي دانش‌آموزان يكي پس از ديگري خوانده مي‌شد ولي نام من جزو اسم‌ها نبود! از اينكه اسم مسعود اول از همه بود بدجور عصبي شدم من با آن همه تلاش مي‌بايست اول مي‌شدم. با خودم مي‌گفتم من كه پاسخ تمام سؤالات را كامل داده بودم و در بدترين حالت نمره من ۱۸ يا ۱۹ بود. خلاصه اسم تمام دانش‌آموزان خوانده شد، جز اسم من!
در آخر آقاي معلم گفتند: «خوب به نظرتون با اين آقاي محمود كوشا كه به نظر ميرسه كتاب رو سر جلسه با خودش آورده و دقيقاً از روي جملات كتاب كپي كرده، چيكار كنيم؟» به محض شنيدن اسمم ترس‌و اضطراب سراسر‌وجودم را فرا گرفت و از جايم بلند شدم و با كلمات بريده بريده، شروع به دفاع از خودم كردم. معلم حرف‌هايم را زياد باور نداشت. من گفتم: «آقا وجداناً كتاب نبرديم.
 
من همه را از ذهنم خودم گفتم.» آقاي نصيري گفت: «يعني باور كنم همه رو از حفظ نوشتي؟» گفتم: «بله آقا. » نصيري گفت: «پس اگه الان هم ازت بپرسم بايد عين كتاب جواب بدي.» گفتم: «با اينكه يك هفته از امتحان گذشته اما بپرسين.» نصيري شروع به پرسيدن چند تا از سؤالات امتحان به صورت شفاهي كرد و وقتي پاسخ‌هاي نسبتاً دقيق من را شنيد، قبول كرد كه تقلبي وجود نداشته است. تقريباً همه بچه‌ها به جز مسعود شروع به حمايت از من كردند. در آخر گفت «پسر خوب، تو كه پاسخ سؤالات رو اينقدر شبيه جملات كتاب نوشتي بگو ببينم چندبار كتاب رو خوندي ؟» گفتم: «حقيقتش 9 بار نه نه 10 بار!» معلم دستي به سرم كشيد وگفت:  «آفرين. . . آفرين، تلاشت‌قابل‌تقديره اما اين‌رو بدون كه هدف از درس خواندن فقط حفظ عين جملات نيست، بلكه هدف مهم، اول درك مفهوم جملات، بعد توانايي بيان و به كار بردن آنهاست. حالا كه فهميدم خيلي زحمت كشيدي نمره 20 رو بهت ميدم. »
 
 با شنيدن نمره 20 نگاهي به مسعود انداختم. انگار از اينكه شرط را نبرده بود ناراحت بود. البته چيزي كه برايم شيرين‌تر از برنده شدن از مسعود بود، اينكه اين اتفاق باعث شد از آن به بعد به جاي به خاطر سپردن دقيق جملات، بيشتر مفاهيم آنها را به خاطر بسپارم تا بتوانم در آينده از آنها استفاده كاربردي و عملي داشته باشم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها