اينجا، روزها و شبهاي تكراري و يك نواخت و خيلي آزار دهنده هستند و توي اين چهار ديواري فقط منتظر اجراي حكمي هستم كه خودم براي خودم رقم زدم. هميشه توي جيبم يه چاقوي ضامندار داشتم و اين موضوع يه اعتماد به نفس كذايي به من القا ميكرد، طوري كه به راحتي با هر كسي سر شاخ ميشدم و توي محله به حبيب دردسر معروف شده بودم و ديگه آدماي حسابي محله زياد با من دمخور نميشدند و من مونده بودم و چند تايي از دوستاي هم تيپ و قيافه خودم كه اونا هم كاري جز ولگردي، آزار و اذيت مردم و دله دزدي نداشتند. هيكل درشتي نداشتم و زور چنداني هم توي بازوهام نبود، ولي به واسطه حماقتي كه داشتم توي لات و لوتاي گذر اسمي در كرده بودم و با سروصورت خط خطي و خالكوبي شده چهرهاي تابلو براي خودم درست كرده بودم و همه زورم رو ميزدم كه آدمگردن كلفتي به نظر برسم.
تا اون روز كه اردشير دواندوان و نفسزنان سراغ من اومد و در حالي كه هنوز نفسش چاق نشده بود، بريده بريده و هن هن كنان گفت: داش حبيب چند تايي از بچه سوسولاي محله بالايي ريختن سرم و تا جا داشتم منو كتك كاري كردند؛ مبادا قصر در برن، آخه فردا واسمون شاخ ميشن. اون روز اردشير از بس كه آسمون ريسمون كرد و گفت و گفت تا جوگير شدم و پاشنه كفشامو ور كشيدم و بدو بدو دنبالش به راه افتادم. چند كوچه بالاتر اردشير چند نفري رو از دور با انگشت نشون داد و گفت: داش حبيب؛ خود نامردشون، اونجا بود كه من احمق هم نپرسيده و ندانسته زودي چاقو ضامن دارمو بيرون آوردم و عربدهكشان به سمت اونا رفتم و به محض رسيدن دو نفرشونو با چاقو نقش بر زمين كردم و در رفتم و بعد از چند ساعتي سگ دو زدن تو كوچه پس كوچهها به خونه برگشتم.
هنوز چند دقيقهاي از برگشتنم به خونه نگذشته بود كه در خونه به صدا درآمد و مادرم توي حياط كه مشغول شستن لباس بود در رو باز كرد و با صداي بلند منو صدا زد كه حبيب بيا كارت دارن؛ از اتاق كه بيرون اومدم از مادرم پرسيدم كيه؟ مادرم بدون اينكه به من نگاه كنه غرولندكنان گفت: من چي ميدونم خودت برو ببين. در رو كه باز كردم دو نفر پشت در ايستاده بودن؛ با پرويي گفتم: كاري داشتيد؟ يكي از اونا گفت: حبيب شماييد؟ در جواب هنوز بله از دهنم خارج نشده بود كه دستبند به دستم زدند و منو به پليس آگاهي منتقل كردند؛ اونجا بود كه فهميدم يكي از اون دو نفري رو كه با چاقو زده بودم به قتل رسيده است. الان حدود دو سالي از اون ماجرا ميگذره و دادگاه هم حكم اعدام برام صادر كرده؛ ايكاش متوجه ميشدم كه حماقت و لات بازي آخر و عاقبت نداره و آخرش بدبختي و مثل عاقبت من چوبه داره. ايكاش نصيحتهاي پدر و مادرم رو گوش ميكردم و يه ذره هم كه ميشد مثل آدم برخورد ميكردم و اونا رو هم اونقدر خون به جگر نميكردم.
***
كارشناس انتظامي:فراموش نكنيم كه بدترين پدر و مادرهاي دنيا از بهترين دوستان ما بيشتر خير و صلاح ما را ميخواهند از اين رو توصيه ميشود كه همواره نصيحتهاي والدين خود را نصبالعين قرار دهيم؛ چراكه آنان فرزندان خود را بهتر از ديگران ميشناسند. از سوي ديگر حمل سلاحهاي سرد وگرم نوعي اعتماد به نفس دروغين به انسان القا ميكند كه ميتواند منجر به عواقب ناخوشايندي همچون نزاع و درگيري و حتي قتل شود، از اينرو توصيه ميشود نوجوانان و جوانان گرامي از حمل اينگونه ابزار جداً خودداري كنند.
بايد توجه داشت كه براي حل مسائل مختلف با ديگران و رفع سوء تفاهمات احتمالي راههاي اصولي و منطقي بسياري وجود دارد و نزاع و درگيري و زد و خورد به هيچوجه راه حل مناسبي نخواهد بود؛ چراكه باعث ندامت و پشيماني خواهد شد.