کد خبر: 851738
تاریخ انتشار: ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۲۱:۵۰
ظرف‌هاي صبحانه را خورده و نخورده از روي ميز جمع كردم و پريدم توي ماشين. «دير شده، بدو ديگه» از يك ساعت پيش علي دارد همين جمله را تكرار مي‌كند.
نویسنده: مريم كمالي‌نژاد
 
ظرف‌هاي صبحانه را خورده و نخورده از روي ميز جمع كردم و پريدم توي ماشين. «دير شده، بدو ديگه» از يك ساعت پيش علي دارد همين جمله را تكرار مي‌كند. راست هم مي‌گويد، بدون احتساب ترافيك، باز هم دير مي‌رسيم. هم او به كارش هم من به كلاسم. توي راه علي مدام اصرار كرد كه قبول كنم بقيه راه را با تاكسي بروم و من همزمان با التماس و ذكر مصيبت دير رسيدن به كلاس سخت‌ترين استاد، گوشي موبايلم را روشن كردم تا ببينم خبري از عوض شدن ساعت كلاس در گروه تلگرامي‌‌مان هست يا نه؟! گروه را بالا مي‌روم و پيام‌ها را يكي يكي مي‌خوانم. طبق معمول تعداد زيادي از پيام‌ها كل‌كل است.
 
سپيده يك عكس گذاشته. نگاهم قفل مي‌شود روي عكس. تنم يخ مي‌زند. صداي علي را نمي‌شنوم ديگر. نفسم بند مي‌آيد. گوشي را خاموش مي‌كنم و با صدايي كه انگار از ته چاه مي‌آيد مي‌گويم: «همينجا نگه دار، بقيه رو با تاكسي ميرم» با تعجب نگاهم مي‌كند كه يعني چطور يك‌دفعه راضي شدم و چه اتفاقي افتاده است؟ ناي جواب و توضيح دادن ندارم. تا كنار مي‌گيرد پياده مي‌شوم گوشي موبايل از گوشه كيفم مي‌پرد بيرون و روي آسفالت خيابان فرود مي‌آيد. علي بوق كوتاهي مي‌زند به نشانه خداحافظي و گازش را مي‌گيرد. حس مي‌كنم زانوهايم خالي‌اند. پا ندارم كه راه بروم. مي‌نشينم روي صندلي درب و داغون گوشه پياده‌رو و زل مي‌زنم به مانيتور ترك خورده‌ موبايل. دوباره گروه را باز مي‌كنم و عكس را نگاه مي‌كنم. عكس از جشن تولد سپيده است. رفته بوديم خانه‌شان. علي قبلش پرسيده بود كه چقدر مي‌شناسمش و من گفته بودم، آدم خوبي است. تولد دخترانه سپيده خيلي خوش گذشت. علي سپرده بود راضي به عكس گرفتن نشوم، اما در مقابل اصرار و تعجب بچه‌ها كوتاه آمدم و يك عكس انداختم. همين كه الان توي گروه است و احتمالاً در گوشي دختر و پسر همكلاسي ذخيره شده است. از تصورش سرم گيج مي‌رود. توي عكس انگار كسي موهايم را از پشت كشيده، موهايم نيست. روسري‌ام است كه ليلا از پشت كشيد و گفت: اين كارها چيه؟ همه دختريم كه!
 
چندبار ديگر گروه را بالا و پايين مي‌روم كه ببينم اشتباه نكرده‌ام شايد من دچار توهم شده‌ام. پيام‌ها را مي‌خوانم كه ببينم كسي عكس‌العملي نشان داده يا نه! كه متأسفانه چند نفري اظهار نظر كرده‌اند.
 
تا رسيدن به دانشگاه حداقل نيم ساعت توي راهم. شماره سپيده را مي‌گيرم و با عصبانيت و داد و بيداد مي‌گويم: تو مگر شعور نداري كه بدون اجازه عكس مرا توي گروه گذاشته‌اي؟ مگر به من قول ندادي كه... هنوز جمله‌ام تمام نشده كه صداي خنده‌ بي‌خيالانه‌اش مي‌پيچد توي گوشم و مي‌گويد: «خيلي حساسي‌ها! كجايي الان؟ حالا تو بيا، بعد با هم صحبت مي‌كنيم...‌»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار