نويسنده:حسين كشتكار
اواسط ارديبهشت ماه بود و كمكم به امتحانات آخر سال تحصيلي نزديك ميشديم.
همكلاسيام پري سعيدي براي كمك و رفع اشكال درسي به خانه ما آمده بود.
فنجان نوشيدنيام را كه سر كشيدم پري كتابش را كنار گذاشت و گفت: « ميدونستي من كلاس آموزش فال قهوه رفتم؟ ميخواي فالتو بگيرم؟» و بدون اينكه منتظر جوابم بماند، فنجانم را طوري گرفت كه هردوتايما ته فنجان را ببينيم. گفت: «ميبيني ليلا؟ اينجا يه سري اَشكال كه مربوط به طالعت هست ديده ميشه. ببين چقدر واضحه. كبوتر رو ميگم اين كبوتر نماد توست كه بالهاش بازه و داره پرواز ميكنه. اين يعني اينكه روحيه بلند پروازي داري. درست ميگم؟ اينطور نيست؟»
گفتم: « بلند پرواز؟ نميدونم شايد.» بعد دوباره گفت: «اون زيرش هم يك حيوون كشيده و بلند هست انگار يه تمساحه يا شايدم اژدهاست كه دهنش رو باز كرده كه به خيال خودش كبوتره رو بگيره اما نميدونه كه كبوتر هميشه در اوج است. اين نشونه اينه كه يه دشمن پنهان داري كه هميشه در كمينت هست مثل تمساح كه منتظر فرصته تا بهت ضربه بزنه. اون كنار فنجان هم يك جغد نقش بسته كه داره اين منظره رو تماشا ميكنه. درسته كه جغد شگون داره و شب پاست اما نگران نباش كبوتر هميشه آزاد است و رها.»
من كه به دقت فنجان را نگاه كردم جز لكههاي قهوهاي رنگ كه درهم و برهم بود چيز ديگري نميديدم چيزي نگفتم. پري گفت: «واي. چه گاوي! ميبيني ليلا؟ درشت هيكل و قوي! گاو نشونه يك تهديده و ممكنه اتفاقي تو زندگي آدم بيفته كه آرامش آدمو تهديد كنه.»
گفتم: «ولي من كه گاوي نميبينم، ايني كه ميگي شبيه يه چيز ديگه است.»
پري گفت: «خب به نظرت چيه؟» گفتم: «نميدونم ولي هر چي هست گاو نيست.»
گفت: «اين شكلها كه عكس نيست كه بگي صددرصد عكس فلانه. اگه90 - 80 درصدهم شبيه باشه تعبيرفال رو ميگه.»گفتم: «درست اما اين اجق وجق 10 درصدم شبيه گاو نيست.»
پري گفت: «پس شبيه چيه؟» گفتم: «چيزي كه من ميبينم با اين پيچ پيچيهايي كه داره بيشتر شبيه يه ماره تا گاو.»
پري استكان رو به طرف خودش كشيد و با كنجكاوي نگاه كرد و گفت:«م م م من اينجوري كه ميبينم يه گاوه ولي خب شايدم حق با تو باشه هر كسي يه ديدي داره ديگه اما همچين مار مارم نيستا بيشتر شبيه يه حرف فارسيه انگار ژ فارسيه باريك و بلنده ببين دمش سمت مركزه.» بعد با دقت فنجان را چرخاند. گفت: «بله اگه يه كم بچرخوني به سمت چپ قشنگ معلوم ميشه كه ژ فارسيه. بيا خودت ببين.» بعد استكان را روبهروي صورتم گرفت.
گفتم:«امامنكهژنميبينماينبيشترشبيه رست.»
پري گفت: «نه ر نيست ژ هست خوب ببين.»گفتم: «اگه ژ هست كو نقطههاش.»
گفت: « خب اوناهش اون پنج تا كفكوچولوجاي نقطه هاش البته تو فقط سه تا نقطه در نظر بگير.»
گفتم: « من كه نفهميدم آخرش اين چه فاليه؟ خب حالا نه گاو نه مار همون ژ خودت زود بگو معنياش چيه؟ مامان از راه برسه ببينه به جاي درس خوندن بساط فالگيري راه انداختيم ناراحت ميشه.»
گفت: « با توجه به شكل اين ژ تا اونجايي كه من از اين فال برداشت ميكنم معنياش اينه كه يه كسي تو زندگيت هست كه باهات دشمني داره و دائم برات توطئه ميچينه.»
گفتم: «جدي؟ فالت نميگه كيه؟ زن يا مردِ، بچه است يا بزرگ، پيره يا جوون كيه آخه؟»پري فنجان رو دوباره نشون داد و گفت: «قطعاً پسر و مرد كه نيست لكه اگه پررنگ باشه مردِ اگه كمرنگ باشه زنه اما چون اين لكه ته استكان خيلي كمرنگ و بيرمقه حتماً دختره.»
گفتم: «دختر! كدوم دختر؟ آشناست يا غريبه؟»
پري گفت: «آشناست و غريبه نيست چون رفت و آمد داره ببين اين زيگ زاگيها نشونه رفت و آمده چون تو اسمش «ژ» هست احتمالا بايد بشناسيدش، خوب فكر كن. مثلاً مژده، منيژه، ژاله ژرفا، ژيلا، ژيتاو...»
گفتم: «آخه اين اسمها كه گفتي همچين زن يا دختري تو آشناها نداريم؟»
گفت: «حتماً هست ولي بدون بدجوري به تو و زندگيت حسودي ميكنه! مواظبش باش.»
ما همانطور مشغول فكر كردن در باره پيدا كردن اسم بوديم كه مامان از در وارد شد. وقتي فنجان را جلوي صورتمان ديد با تعجب پرسيد: «ببينم تو اون فنجون چيه كه اينجوري بهش زل زديد؟»
من گفتم: «مامان پري فال قهوه بلدهداره فالمو ميگيره. چيزاي جالبي ميگه. يه لحظه بيايين.»
مامان كنار ما نشست وگفت: « بچهها اين چيزا نه پايه و اساس علمي داره نه تجربي. چرا وقت خودتونو با اين خرافات تلف ميكنين حالا بگيد ببينم موضوع چيه؟» بعد سرش را برد توي فنجان و به دقت نگاه كرد. پري گفت: «اون لكهها رو ميبينيد؟»
مامان گفت: «آره ولي تو گفتي فال قهوه بلدي اما اينكه قهوه نيست لكه چاييه!»
پري گفت: «درسته اما استادم گفته اگر قهوه نباشه با چايي هم ميشه فال گرفت!» پري چيزايي رو كه به من گفته بود براي مامان توضيح داد. بعد گفت: «بگردين تو فاميلتون كسي كه تو اسمش ژ باشه رو پيدا كنين و ازش دوري كنين. ممكنه براتون دردسر درست كنه چون خيلي آدم خطرناكيه. ميشه گفت يك آدم حسود و توطئهگر به تمام معناست»
من و مامان اسمهاي همه دخترها و حتي زن هاي فاميل را بررسي كرديم. اما نبود، مامان چند لحظه فكر كرد و گفت: « پري جون به اين چيزايي كه ميگي واقعاً چقدر اطمينان داري؟»
پري گفت: «صددرصد من تا حالا خيلي امتحان كردم همهاش درست از آب در اومده.»
مامان به پري گفت: «اما من فقط يك نفر رو ميشناسم كه تو اسمش ژ هست. اما نه اژدهاست نه تمساح، نه شتر، نه مار و نه كبوتر ونه جغد و نه اين وحوشي كه گفتي. نه حسوده نه توطئه گر. اصلاً زن و دختر نيست.» من با كنجكاوي گفتم: «پس كيه؟» مامان گفت: « تنها اسمي كه تو فاميل ژ داره پدرت هست بيژن رحماني!»
پري با شرمندگي گفت: «ببخشيد من قصد توهين به پدر ليلا رو نداشتم. راستش اين اولين باريه كه فالم درست از آب در نيومد. شايد بخاطر اينه كه قهوه نبود چايي بود!!»