وقتي بهرامي مبصر كلاس دفتر حضور و غياب را به آقاي ناصري داد، گفت: «آقا، همه حاضرن فقط مسعود رحماني غايبه الان دو روزه كه نيومده.»
معلم گفت: «تا اونجايي كه من ميدونم رحماني دانشآموز زرنگ و منظميه شايد مسافرتي، زيارتي رفته يا خدايي نكرده اتفاقي افتاده و مشكلي براش پيش اومده. كسي ميدونه چرا رحماني غايبه؟» بچههاي كلاس همه ساكت بودند. وقتي آقاي ناصري سكوت بچهها را ديد گفت:«بهرامي همين الان به دفتر مدرسه برو و از قول من به آقاي مدير بگو با منزل رحماني تماس بگيرن و اطلاع پيدا كنن چرا رحماني غيبت كرده؟»
بهرامي كه رفت آقاي ناصري به من گفت:«سعيدي قرار بود براي پس فردا يه كارهايي كني. بگو ببينم برنامهت چيه. تا كجا پيش رفتي، مينيبوس جور شد؟»
گفتم:«بله پدر سعيد باقري مينيبوس داره. سعيد از پدرش خواهش كرده تا اون روز داوطلبانه براي سه ساعت بياد بچهها رو به آسايشگاه سالمندان ببره و بر گردونه.» ناصري به سعيد باقري نگاه كرد و گفت: «باقري، پدرت مينيبوس مال خودشه، راضي هست؟تو رودربايستي قرار نگرفته باشه؟» سعيد باقري گفت:«نه آقا! پدرمون از خداشم هست از اين چه بهتر.» آقاي ناصري گفت:«خوبه فقط شب قبلش يادآوري كن پدرت فراموش نكنه و بگو سر ساعت 8 صبح جلوي در مدرسه باشه چون اون روز تعطيله و اگه يه وقت نتونست بياد تا بخوايم مينيبوس ديگه تهيه كنيم كلي وقت تلف ميشه، ما هم بنا نداريم كل روز تعطيل رو تو آسايشگاه بگذرونيم چون هم سالمندان اذيت ميشن و هم خودتون خسته ميشين. كلاً رفت و برگشت سه الي چهار ساعت نبايد بيشتر طول بكشه. در ضمن از پدرت سؤال كن كرايهاش چقدر ميشه؟ هركي تمايل داره و ميخواد بياد سهمش رو مشخص كنيم.» بعد روبه منكرد و گفت:«سعيدي باز تأكيد ميكنم توی اينكار هيچ اجباري نيست. هركي از ته دل راضي بود شركت كنه. ما حتي با 10، 12 نفر هم ديدار از آسايشگاه سالمندان رو انجام ميديم.»
گفتم:«چشم آقا فقط ميمونه كادويي كه ميخوايم تهيه كنيم. به نظرم يك چيزي كه مناسب مردها باشه، مثلاً پيراهن با يه شاخه گل رز به نظر شما چطوره؟»
آقاي ناصري گفت:«نه من با همون يه شاخه گل رز موافقم. ديدار شماها بهترين هديه است براي سالمندان. بهتره دادن كادو را بذاريد براي پدرهاي خودتون. بالاخره هر چي باشه در سال فقط يك روز پدر داريم.»
در همين حين بهرامي وارد كلاس شد و رفت نزديك آقاي ناصري و آهسته چيزي گفت كه آقاي ناصري با تعجب در حاليكه از پشت ميز بلند ميشد، گفت: «جداً؟ حدس ميزدم بايد براي رحماني اتفاق مهمي پيش آمده باشه وگرنه اهل غيبت نيست.» بعد در حاليكه با عجله از در كلاس خارج ميشد، گفت:«بهرامي تا من از چند و چون مسئله مطلع نشدم حرفي نزن. ضمناً تو مسئله ديدار روز پدر هم به سعيدي كمك كن .»
بچهها كنجكاوانه به بهرامي هجوم آوردند و مدام سؤال پيچش كردند. من گفتم براي مسعود اتفاقي افتاده؟ بهرامي هم در حاليكه مضطرب به نظر ميرسيد گفت:«شما كه شنيديد آقاي ناصري گفت حرفي نزنم خودتون بعداً ميفهميد.»
***
دو روز بعد ساعت 8 صبح مينيبوس پدر سعيد باقري جلوي در مدرسه بود. بچههاي كلاس جز يكي دونفر تقريباً همه آمده بودند. با اينكه قرار بود فقط آقاي ناصري از مسئولان مدرسه همراهمون باشه اما مدير و چند نفر از مسئولان مدرسه هم حضور داشتند. مستخدم مدرسه هم با يك تاج گل بزرگ كه روي آن نوشته شده بود «براي عرض تبريك و تسليت» آماده همراه شدن با ما بود.
مينيبوس كه از چند كوچه و خيابان گذشت آقاي ناصري كه در صندلي كنار راننده نشسته بود از جا بلند شد و روبهروي بچهها قرار گرفت و گفت:«ببينيد بچهها من از طرف خودم و مدير و مسئولان مدرسه ميلاد امام علي(ع) رو به شما تبريك ميگم. همانطور كه ميدونيد امروز روز پدر هم نامگذاري شده وبه همين خاطر قرار بود با پدربزرگهايي كه در آسايشگاه سالمندان بهسر ميبرند ديداري داشته باشيم و با هديه يك شاخه گل، روز پدر رو بهشون تبريك بگيم. اما يك اتفاق باعث شد كه برنامه ما تغيير كنه و ما جايي ديگه اين روز را گرامي بداريم. متأسفانه يا خوشبختانه ما براي گراميداشت اين روز ميريم به منزل مسعود رحماني. خواهشم اينه كه تا پايان مراسم با ما همراهي كنيد». داشتم با خودم فكر ميكردم چرا متأسفانه يا خوشبختانه و اصلاً روز پدر چه ارتباطي با رحماني داره كه مينيبوس جلوي در خانهاي كه جمعيت زيادي زودتر از ما آمده بودند توقف كرد.
وقتي وارد منزل شديم مسعود در حالي كه مقوايي در يك دست و يك شاخه گل لاله در دست ديگرش بود در جواب تسليت بچهها و حضار به نشانه ادب فقط سر تكان ميداد و خوشامد ميگفت. وقتي نوبت من شد روبهرويش كه رسيدم نوشته روي مقوا را خواندم كه نوشته شده بود؛ «پدرم روزت گرامي، شهادتت مبارك.» مستخدم پلاكاردي كه لوله شده بود را باز كرد و با كمك يكي از بچهها آن را روي ديوار منزل مسعود نصب كرد. روي پلاكارد نوشته شده بود: «مسعود جان، شهادت پدر عزيزت كه در دفاع از حريم اهل بيت(ع) در سوريه به شهادت رسيده است را تبريك و تسليت ميگوييم. از طرف همكلاسيها ، دوستان و مسئولان مدرسه تربيت.»