کد خبر: 841938
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۶:۰۴
دفتر آموزش را عوض كرده‌اند. در اين دو سال هر چه خاطرم هست...
مريم كمالي‌نژاد
دفتر آموزش را عوض كرده‌اند. در اين دو سال هر چه خاطرم هست، جابه‌جا كردن دفتر آموزش بوده. از اين اتاق به آن يكي، از طبقه اول به دوم، از دوم به همكف! وارد دفتر جديد مي‌شوم و مي‌بينم ترتيب نشستن كارشناسان آموزش به كل عوض شده. در نگاه اول كارشناس رشته‌ام را پيدا نمي‌كنم، سر مي‌چرخانم و گوشه اتاق مي‌بينمش كه از دارد صبحانه مي‌خورد. عصباني و مضطربم. سلام مي‌كنم.
ـ بفرماييد.
ـ مي‌دونيد اين بي‌نظمي آموزشي شما چه بلايي سر من آورده؟!
ـ وااا! آروم باش خانوم. اول صبحي چرا اين قدر عصباني هستي؟
ـ عصباني نباشم؟ درسي كه سه هفته است بابتش دارم كلاس مي‌رم يك دفعه حذف كرديد و درسي رو جايگزين و اضافه كرديد كه قرار نبوده اصلاً توي برنامه باشه.
ـ براي شما چه فرقي مي‌كنه؟ برو سر كلاست بشين و امتحانت رو بده. بالاخره كه بايد همه اين درس‌ها رو مي‌گرفتي؟
ـ بله. البته. بايد همه اين درس‌ها پاس بشه ولي من مثل شما بي‌برنامه و نامنظم نيستم. طبق همون درس‌هايي كه اول ترم اعلام كرديد برنامه‌ريزي كردم. الان همه چيز به هم ريخته.
ـ داري شلوغش مي‌كني دخترجان. درسي كه حذف شده، برنمي‌گرده. واحد جديد هم راهي براي حذفش نيست. چون زمان حذف و اضافه گذشته.
‌خسته و بي‌حوصله و همچنان ناراحت و عصباني‌ام. بي‌خيالي كارشناس آموزش حالم را بدتر مي‌كند، نفس عميقي مي‌كشم و سعي مي‌كنم آرام باشم. كارشناس، هنوز دارد مرا نگاه مي‌كند، انگار كه دلش سوخته باشد، مي‌گويد:
ـ الان مشكلت چيه؟ چه برنامه‌اي به هم ريخته؟
ـ لحنش كه عوض مي‌شود آتش دروني ام كمي از گُر گرفتگي مي‌افتد. به جايش بغض مي‌كنم و مي‌گويم:
ـ مي‌بينيد كه دانشگاه چقدر از شهر فاصله داره. رفت و آمد اينجا فقط براي كسايي راحته كه يا اتومبيل شخصي داشته باشند، يا كسي هر روز بياد دنبالشون. پياده‌روي داره. حداقل نيم ساعت بايد پياده رفت تا رسيد به اولين ايستگاه اتوبوس.
اشكم که مي‌چكد كارشناس مي‌گويد:
ـ‌اي بابا دختر جان. براي نيم ساعت پياده‌روي اشك مي‌ريزي؟ قوي باش عزيزم. زندگي پر از...
و فاز نصيحت بر‌مي‌دارد كه زندگي حالا حالاها اتفاق بد و غافلگيركننده توي چنته دارد كه صد برابر بدتر از پياده‌روي است و تو اشك‌هايت را حرام نيم ساعت پياده‌روي براي يك ترم نكن.
نمي‌گذارم ادامه دهد و مي‌گويم:
مشكل من نيم ساعت پياده‌روي نيست. شما يه نگاه به ساعت كلاس بندازيد. ساعت چهار بعد از ظهر. تا كلاس تموم بشه، حداقل پنج و نيمه. هنوز به در دانشگاه نرسيدم هوا تاريك شده. من چطوري تا خونه برسونم خودم رو. اونم از اين فاصله و اين همه تاريكي و خلوتي و برهوتي.
ابروهايش را بالا مي‌دهد و مي‌گويد: راست مي‌گي. ولي مي‌دوني كه منم نمي‌تونم كاري كنم. با همكلاسي‌هات هماهنگ كن شايد تونستن تا يه جايي برسوننت. يا باهات باشن كه تنها نباشي.
راهي نيست انگار...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار