
قصه فيلم «سيانور» در دهه 50 ميگذرد و محور اصلي آن زندگي عاشقانه يك زوج است كه در آن دوره زماني به تصوير كشيده ميشود. اين فيلم دومين اثر سينمايي بهروز شعيبي در مقام كارگردان است كه مانند فيلم اولش «دهليز» مورد توجه مخاطبان و منتقدان قرار گرفت و اكران خوبي را نيز تجربه كرد. در ادامه نقد وب سايت رسمي حوزه هنري بر اين فيلم را به بهانه ورود به شبكه نمايش خانگي توسط مؤسسه رسانه تصويري سوره ميخوانيد.
اتفاقات و شخصيتهاي تاريخ معاصر ايران همواره موضوعي مناسب و جذاب براي اقتباسهاي سينمايي بوده است. موردي كه شايد كمتر مورد توجه كارگردانان سينماي ايران قرار گرفته باشد. سختيهاي توليد، حساسيتهاي بيش از حد نسبت به فيلمهاي سياسي، تاريخي، هزينههاي بالاي توليد و... از دلايل اصلي عدم رغبت كارگردانها و تهيهكنندهها به ساخت چنين فيلم هايي است. در يكي دو سال اخير سه فيلم «سيانور»، «امكان مينا» و «ماجراي نيمروز» به بحرانهاي سالهاي دهه 50 و اوايل دهه 60 پرداختند. فيلم «امكان مينا» اثري بسيار ضعيف و شكست خورده در همه ابعاد بود، «ماجراي نيمروز» را بايد شاهكار اينگونه سينمايي خواند و «سيانور» نيز اثري متوسط بود كه توانست مخاطبان و منتقدان را راضي از سالن سينما بدرقه كند. «سيانور» نگاهي به داستان وحيد افراخته دارد. در داستان فيلم اشاره ميشود افراخته كه مسلماني معتقد و دو آتشه و از اعضاي شاخه نظامي سازمان مجاهدين است، تحت القائات فردي به نام تقي شهرام به تدريج از اسلام رو گردانده و به يك ماركسيست مطيع مبدل ميشود. وي پس از ترور يك مستشار نظامي امريكايي دستگير ميشود، بدون هيچگونه فشار و شكنجهاي از سازمان بريده و با ساواك همكاري ميكند. كل تيم و تشكيلات لو رفته و باعث دستگيري و اعدام ساير اعضا ميشود و اين سرآغازي است براي سقوط سازمان مجاهدين خلق و ظهور سازمان منافقين.
نكته جالب «سيانور» نگاه تاريخي آن در كنار روايت داستان است. در اين فيلم از بدو تشكيل و اهداف اوليه سازمان ميشنويم و شاهد چگونگي تغيير زاويه و انحراف آن هستيم. از ازدواجهاي تشكيلاتي و اختلافات درون سازماني تا تصفيههاي خونين و هفتتيركشي جوانان روي رفقاي خود به خاطر اعتقادات و ايدئولوژي و نهايتاً روندي كه سازمان مجاهدين را به گروهك منافقين مبدل ميكند.
نكته متفاوتي كه «سيانور» نسبت به ديگر كارهاي مشابه خود دارد اين است كه ما در فيلم ديگر همان تصوير كليشهاي و تكراري را از ساواك نميبينيم، بلكه حتي با ساواك همراه ميشويم يا حتي شاهد ساواكي خوب هم هستيم كه سعي دارد نقش يك ناجي را براي معشوق قديمياش كه اكنون چريكي از جان گذشته است بازي كند. اين نگاه جديد به ساواك به اين علت در كار مينشيند كه ضدقهرمان و شخصيتهاي منفي ساواكيها نيستند، بلكه اعضاي خود سازمان هستند كه منش ماركسيستي و چريكي را برگزيدهاند و به جاي انجام تكليف در پي تحقق نتيجه هستند و در اين راه حتي دوستان و ياران قديمي را هم حذف ميكنند. بر اين اساس قهرمان و ضدقهرمان فيلم چنانچه در آثار قبلي ديدهايم مبارز و ساواكي نيستند، بلكه قهرمان مبارز مذهبي و ضدقهرمان فيلم مبارز دين گريز است.
شعيبي در ساخت اين فيلم كوشيده است مخاطب را راضي نگه دارد. از آنجايي كه اصولاً اين گونه فيلمها ميتوانند كسل كننده هم باشند فيلمساز با انتخاب درست بازيگرانِ و هدايت درست قصه و پرداخت نسبتاً مناسب در خرده روايتها، توانسته است جهت فيلم را تغيير دهد تا «سيانور» مخاطب پسند باشد. «سيانور» از مختصات ساختاري سينمايي مناسبي برخوردار است، فيلمنامه استاندارد (در 20 دقيقه ابتدايي فيلم)، قابهاي دكوپاژ شده، طراحي صحنه و لباس كه يادآور تهران دهه 50 است و موسيقي كه جدا از حال و هواي فيلم نيست، اين فيلم را بعد از «دهليز» براي بهروز شعيبي گام روبه جلويي تصوير ميكند.
اما دركنار همه اين محاسن «سيانور» خالي از اشكال نيست. مخاطب تا 20 دقيقه اول با فيلمي كاملاً بيطرف و روايتي مستند وار روبهرو ميشود اما از جايي به بعد اين لحن از دست كارگردان خارج شده و مخاطب با حجم انبوهي از شعار مواجه ميشود. قصه عاشقانه فيلم نچسب از آب درآمده و براي مخاطب قابل قبول نيست. روايت غير خطي بسيار جذاب است اما آنجايي كه نياز به اين كار باشد. در «سيانور» روايت غير خطي تنها باعث گسستگي برخي سكانسها و ايجاد سؤال براي مخاطب ميشود. پايان فيلم و فصل طغيان دختر چريك هم كاملاً غيرقابلباور است.
«سيانور» در نهايت و در سينماي ريسكناپذير و ترسوي اين سالهاي ما حركتي جسورانه و نيتي مهم در سينماي ايران به حساب ميآيد اما اينكه اين فيلم تا چه ميزان نيتش را به انجام رسانده جاي سؤال و تأمل دارد. آنچه ميتوان در بياني كلي درباره فيلم گفت اين است كه شعيبي موفق به ايجاد اتمسفر و داستانگويي ميشود و فارغ از تمام ايرادهاي فيلم ميتواند مخاطب را تا انتها با فيلم و شخصيتهاي آن همراه كند كه دستاورد كمي نيست.