فرزندي براي سياحت و كسب تجربه بيشتر با پدرش همسفر شد. لوازم سفر را بر الاغ خود نهاده و سفر خود را آغاز كردند. در حال عبور از اولين روستا بودند كه شنيدند مردم به آنها اشاره ميكنند و ميگويند: اين پدر و پسر را ببينيد. چقدر ساده و بيفكرند! با اينكه الاغي را به همراه دارند، ولي پياده سفر ميكنند! فرزند به پدرش گفت: مردم درست ميگويند. بياييد تا بر الاغ سوار شده و زحمت راه را كمتر كنيم. آنها بر الاغ سوار شده و به راه خود ادامه دادند تا اينكه به عدهاي ديگر از مردم رسيدند. براي بار دوم هم متوجه حرفها و اشارههاي مردم شدند. اين پدر و پسر را ببينيد كه چقدر بيرحمند! هر دو بر پشت آن حيوان بيگناه سوار شدهاند و اصلاً به فكرش نيستند! فرزند براي حفظ احترام پدر، از الاغ بيچاره پياده شد و افسار را به دست گرفت و به راه ادامه داد. در راه بودند كه جمعي ديگر از مردم، از سنگدل بودن پدر سخن ميگفتند. چه پدر سنگدل و بيرحمي! خودش سوار بر الاغ است و فرزند دلبندش را پياده كرده!
پدر با شنيدن اين حرفها خجالت كشيد و جايش را با فرزند عوض كرد. هنوز راه زيادي را طي نكرده بودند كه با سخنان و اشارات دوباره مردم روبهرو شدند! اين پسر چقدر بيادب است! خودش سوار بر مركب شده و پدر پيرش را پياده كرده است! پدر و پسر كه از حرفهاي مردم به شدت كلافه شده بودند، الاغ خود را در بيابان رها كرده و پياده و بدون مركب به راه خود ادامه دادند. در ادامه راه، به خانه پيرمرد دانايي رسيدند و ماجراي آن روز را برايش تعريف كرده و نظر او را جويا شدند.
پير دانا به آنها گفت: شما اشتباه كرديد كه به نظر هر كسي گوش داديد و به خاطر رضايت مردم، خود را به زحمت انداختهايد. از آن بدتر اينكه، به خاطر رهايي از دست سخنان مردم، آن حيوان بيگناه را از دست دادهايد و رهايش كرديد! بله. در دروازه را ميشود بست، ولي دهن مردم را هرگز.
هر كسي داراي رأي و نظر خاصي است و آن را به راحتي به زبان ميآورد. اين ما هستيم كه بايد به بهترين نظر ترتيب اثر داده و از سخنان بيهوده پرهيز كنيم. مگر نشنيده و نخواندهايد كه خداوند در آيات 17 و 18 سوره مبارك زمر، ميفرمايند: اي پيامبر، بشارت بده به آن بندگاني كه حرف و سخن را ميشنوند، ولي از بهترين آنها پيروي ميكنند. آنان هستند كه خداوند آنها را هدايت كرده و آنها خردمند و عاقلند. همه ما مسافر اين دنياي فاني هستيم كه همسفران زيادي را گرداگرد خود ميبينيم. پدر و مادر، برادر و خواهر، همسر و فرزندان، اقوام و خويشان و... نبايد به خاطر برخي مسائل، از همسفري با آنها صرفنظر كنيم و آنها را از خود دور كرده يا خودمان از آنها دوري كنيم!
متأسفانه در جامعه ما، بيمهريها و قطع رابطههايي مشاهده ميشود كه دل هر انسان معتقدي را به درد ميآورد. پدر و مادر، از پنجره آسايشگاه، چشم به بيرون دوختهاند تا شايد از فرزندشان خبري شود و پس از ماهها دوباره به ديدنشان بيايد. فرزند بيگناه در راهرو دادگاه منتظر حكم قاضي مانده، تا بين پدر و مادر، يكي را انتخاب كند. صداي فرياد مرد، بر سر همسرش، تمام آپارتمان را پر كرده. من به تو اجازه نميدهم كه به خانه پدر و مادرت بروي. اخيراً هم در ديد و بازديدها، افراد جديدي را مشاهده ميكنيم كه آنها را نميشناسيم! بله خواهرزادهها و برادرزاده هامان چقدر سريع بزرگ شدهاند! و صدها نمونه ديگر از قطع رابطهها كه دل آدم زنده را به درد ميآورد.
يكي از اصليترين دليلهايي كه چنين فرجام شومي را بر زندگي ما تحميل كرده، دخالتهاي بيجاي افراد در زندگي يكديگر و از آن مهمتر توجه به دخالتها و گفتههاي ديگران است كه دار و ندارمان را به باد ميدهد، همان گونه كه دار و ندار آن پدر و پسر الاغسوار به باد رفت!