
مامان گفت «امروز رو تعطيل كن، نميخواد با اين حال بري دانشگاه»
مامان خيلي خوب ميداند كه كلاس روزهاي سهشنبه با استادي است كه اجازه يك جلسه غيبت را هم نداده و شوخي هم ندارد. همان روز اول گفت: «بهانه نياوريد، مريض بودم، پدرم بيمارستان بود، مهمان آمد و گربه همسايهمان تب كرد، باعث نميشود حتي يك جلسه غيبتتان را موجه كند، با من هم چك و چانه نزنيد». صدايي از ته كلاس خوشمزگي كرد كه «اعلاميه فوتمان موجه است؟ يا مرگ هم قبول نيست استاد؟» بچهها خنديدند و استاد هيچ عكسالعملي نشان نداد تا همه دستشان بيايد با چه قانون سفت و سختي طرفند.
لباسهايم را به سختي ميپوشم و همزمان به مامان ميگويم: «شما كه ميدونيد سهشنبهها امكان غيبت كردن نيست، هر طور شده بايد برم».
مامان لقمه غذا و يك ليوان چايي نبات دستم ميدهد و ميگويد: «پس مواظب خودت باش مامان».
چايي نبات را، داغ داغ ميخورم و لقمه را روي اپن آشپزخانه جا ميگذارم.
تا ايستگاه اتوبوس ميدوم، دستهايم انگشتهايش را بغل كرده و چپيده ته جيب كتم كه كمتر سردش شود. اتوبوس آنقدر شلوغ است كه دماغ آخرين نفر يك سانت تا در، فاصله دارد. حالت تهوع گرفتهام.
دو كلاس پشت سر هم با استاد سختگير، جان و تواني برايم نميگذارد. بايد برگردم خانه، بروم و چند ساعتي استراحت كنم. كمرم درد وحشتناكي دارد. حالت تهوع هنوز خوب نشده و سردرد هم به همهشان اضافه شده.
سرم را ميگذارم روي صندلي و فكر ميكنم به مسيري كه تا در دانشگاه بايد پياده طي كنم و مسير طولاني بعدي تا ايستگاه اتوبوس، سميرا از راه ميرسد و ميگويد: مگه كلاس نداري؟ سرم را بلند ميكنم و ميگويم: «دارم، ساعت 2، ولي جون ندارم تا اون موقع بمونم.»
ـ ميخواي برم برات چايي بگيرم؟
ـ نه، ممنون.
ـ ميتوني تا ساعت 2 تو نمازخونه هم بمونيها.
فكر خوبي است. وسايلم را برميدارم و ميروم سمت نمازخانه، اگر بتوانم تا دو ساعت ديگر كمي دراز بكشم و چشمهايم را ببندم تا اين مسكنها اثر كنند، حالم بهتر ميشود. نمازخانه آنقدر شلوغ است كه امكان دراز كشيدن ندارد. اما همين كه بشود روي زمين بنشينم هم بهتر از هيچي است. كفشهايم را هل ميدهم زير جاكفشي فلزي و به سختي خودم را از ميان دانشجوها ميرسانم به وسط نمازخانه، كنار پرده حائل، يك جاي كوچك است، تا ميآيم بنشينم، دختري با دست اشاره ميكند كه اينجا جاي كسي است. چرخي ميزنم و جايي پيدا نميكنم. نميتوانم با دخترها دست به يقه شوم كه براي كسي جا نگيرند يا وسايلشان را جمع و جور كنند تا جاي من هم بشود، نااميدانه برميگردم، كفشهايم را ميپوشم و چشمم ميافتد به پشت پرده حائل و خلوتياش ميخكوبم ميكند. چند دانشجوي پسر به راحتي دراز كشيدهاند و چندتايي هم نماز ميخوانند.