کد خبر: 827142
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۳۹۵ - ۱۷:۱۲
وقتي از بابا خداحافظي كردم، انگار تمام غم دنيا را ريخته باشند توي دلم، تا در خوابگاه اشك ريختم و ...
مريم رضوي
وقتي از بابا خداحافظي كردم، انگار تمام غم دنيا را ريخته باشند توي دلم، تا در خوابگاه اشك ريختم و اين اولين‌بار بود كه نگران نگاه مردم نبودم. با «بابا» آمده بوديم براي ثبت‌نام و گرفتن خوابگاه، يكي دو روزي طول كشيد، دو شب را خانه‌ دخترعمويم مانديم. بعد هم كه من آمدم خوابگاه و بابا خداحافظي كرد و رفت. دلم مي‌خواست تا چشمم مي‌بيند بروم و اشك بريزم. پشيماني دست از سرم برنمي‌داشت و هرچه سعي مي‌كردم خودم را راضي كنم به ماندن، نمي‌شد. مردم طوري نگاهم مي‌كردند كه انگار مي‌دانستند من از آنها نيستم، غريبه‌ام. يكي با كنجكاوي، يكي با ترحم، يكي با اخم و خشم و...
دم غروب بود كه بابا رفت و هوا داشت تاريك مي‌شد. نمي‌توانستم زياد از خوابگاه دور شوم. مي‌ترسيدم. اولين بار بود كه بدون همراه، داشتم مسيري را تنها طي مي‌كردم، آن‌هم نه در شهر كوچك خودم، كه در شهري بزرگ و غريبه! وارد سوپرماركت شدم و سعي كردم بدون لهجه صحبت كنم، اما كار ساده‌اي نبود. فكر مي‌كردم از پسش برآمده‌ام كه هنوز جمله اول تمام نشده، صاحب مغازه سرش را بلند كرد و نگاهي به من انداخت و لبخندي زد كه:‌«شهرستاني هستي؟»
چقدر از اين جمله متنفرم. يك‌جوري مي‌گويند «شهرستاني هستي» كه تحقير شدن را تا ته وجودت حس كني. سروكله زدن با دخترهاي دانشگاه و ناديده گرفته شدن و دست و پا زدن براي يافتن يك دوست كه نه تحقيرآميز نگاهت كند، نه ترحم‌انگيز «آخي» و «عزيزم» بگويد انگار كه گربه خانگي‌اش باشي، نه سعي كند كارهاي درسي‌اش را سرت بريزد و فكر كند از سادگي‌ات چطور سوءاستفاده كند، كار ساده‌اي نبود.  حالا كه چهارسال از آن روزها گذشته، من ديگر آن دخترك ساده كه مي‌ترسيد تا سر خيابان تنها برود و زور مي‌زد لهجه‌اش را پنهان كند، نيستم. ديگر لهجه ندارم. چم و خم‌هاي ارتباط با آدم‌هاي اينجا را ياد گرفتم. كلي دوست پيدا كردم. اسم خيابان‌ها را، ايستگاه‌هاي اتوبوس و مترو را، فروشگاه‌هاي پررفت و آمد را خوب از حفظم.  خو گرفته‌ام به زندگي تنهايي و مستقل. حالا كه بايد تا چند ماه ديگر، امضاهاي آخر را از مسئولان دانشگاه بگيرم و مثلاً فارغ‌التحصيل شوم، از بازگشت به شهر كوچكمان مي‌ترسم. دلهره دارم از روبه‌رو شدن با محدوديت‌هايي كه آن زمان به چشم محدوديت نگاه‌شان نمي‌كردم و بيشتر امنيت بود تا محدوديت.  دارم همه تلاشم را مي‌كنم كه اين آزادي را كه به سختي به دست آمده، استقلال و زندگي‌اي كه برايش هزينه‌هاي زيادي كردم از دست نرود، اما نمي‌دانم چطور! ساناز مي‌گويد:‌«اگه ارشد دانشگاه خودمون قبول شي، دو سال ديگه هم مي‌موني، شايد ازدواج كردي و ديگه لازم نشد برگردي شهرت» مي‌خندم!
سهيلا نظرش روي كار پيدا كردن است. مي‌گويد:‌«يه كار پيدا كن و يه اتاق اجاره كن و همين‌جا بمون» از پيشنهاد سهيلا دوباره ته دلم تكان مي‌خورد، مثل روزهاي اول، از تصورش مي‌ترسم. انگار آنقدرها كه بايد هم شهري نشده‌ام. مي‌گويم: «حالا بايد بهش فكر كنم و ...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار