سارا در حالي كه همراه دوستش از پلهها پايين ميآمد چشمش به مادرش افتاد، با ذوق و شوق از دوستش جدا شد و پلهها را دو تا يكي كرد و به مادر رسيد. مادر با او سلام و عليك سردي كرد كه سارا توقعش را نداشت. او از مژده خداحافظي كرد و با مادرش به راه افتاد. در راه مادر سكوت كرده بود و حرفي نميزد، اين سكوت مادر براي سارا معنيدار بود. سارا اين رفتار مادرش را خوب ميشناخت. وقتي مادر خيلي ناراحت بود ترجيح ميداد سكوت كند.
دوان دوان خودش را به مادر رساند، به زور دستش را در ميان دستهاي او جا داد، اما مادر دستش را كشيد و در كيفش برد و كاغذي را بيرون آورد و به دست سارا داد.
سارا چشمش كه به كارنامه نيم ترمش افتاد تازه علت ناراحتي مادرش را فهميد. همين طور كه مادر دورتر و دورتر ميشد سارا سر جايش خشكش زده بود.
آسمان پاييزي ابري بود و باد درميان شاخهها ميوزيد و ابرها شروع به باريدن كردند. با خوردن قطرههاي باران به صورتش به خودش آمد. با سرعت خودش را به مادر رساند.
مادر در خانه را باز كرد و هر دو وارد شدند.
مادر در حالي كه لباس كارش را عوض ميكرد گفت: «خب سارا خانم هر وقت دوست داشتي با هم در مورد كارنامه نيمترم و علت افت تحصيليات حرف بزنيم.»
سارا آنقدر پيش مادرش خجالت ميكشيد كه سرش را پايين انداخت و آرام گفت: «چشم» و به اتاقش رفت.
او حتي براي ناهار خوردن هم از اتاقش بيرون نيامد.
مادر خوب علت افت تحصيلي سارا را ميدانست اما ميخواست خود سارا هم متوجه شود.
سارا همين طور كه به شيشه باراني زل زده بود، در خودش فرو رفت و خاطرات اين مدتش را مرور كرد.
ياد روز اول مدرسه افتاد كه با ديدن مژده در كلاسش حسابي ذوقزده شد و با خوشحالي خودش را كنار او جا داد. ياد روزهايي افتاد كه معلمها دائم به هر دوي آنها تذكر ميدادند كه سر كلاس صحبت نكنند و نظم كلاس را به هم نزنند.
ياد آن روزي افتاد كه سر زنگ تاريخ براي اينكه راحت حرف بزنند هر دو به بهانه افتادن وسايلشان به زير نيمكت ميرفتند.
ياد روزي افتاد كه معلم رياضي در حال درس دادن بود و باز هر دو در حال پچ پچ كردن بودند. معلم كه در ميانه درس دادن رشته كلامش را از دست داده بود او را صدا زد و خواست تا چيزهايي كه گفته را تكرار كند. سارا كه هيچ چيز نميدانست شروع كرد به پرت و پلا گفتن، با تته پته كردنش همه همكلاسيهايش زدند زير خنده.
با خودش فكر كرد كه «دختر، همه اين حرفها ارزش نشستن اين نمرات اجق وجق توي كارنامهات رو داشت؟ و نهايتاً ناراحت شدن پدر و مادرت و حتي معلمهايت، آيا اين حرفها آنقدر مهمند كه نميشد تو زنگ تفريح بزني؟»
حسابي پشيمان و نادم بود. از اتاقش بيرون رفت و با مادرش صحبت كرد. مادر از سارا خواست راهحلي براي مشكلش پيدا كند.
سارا خوب ميدانست تنها راهحل اين مشكل چيست. فرداي آن روز مثل هميشه همراه مژده به مدرسه رفت. قبل از آمدن معلم مشكلش را با مژده در ميان گذاشت و راهحلش را پيشنهاد داد.
اولش مژده به فكر فرو رفت اما بعد از مدتي پذيرفت و حتي از آن استقبال كرد. سارا وسايلش را جمع كرد و به نيمكت ديگري نقل مكان كرد.
آن روز در زنگ رياضي سارا پاسخ تمام سؤالات معلم را داد. معلم به سارا لبخندي از روي تحسين زد.
وقتي زنگ تفريح به صدا در آمد سارا و مژده با هم از كلاس خارج شدند و تمام زمان زنگ تفريح را با هم بودند.
تصميمي كه سارا گرفته بود باعث شد بعد از مدتي هر دوي آنها به وضعيت تحصيلي سابقشان برسند. والدين و معلمهايشان از آنها راضي بودند و نهايتاً هر دوي آنها احساس خوشايندي داشتند.