
بسماللهالرحمنالرحيم. بنده در دوران جواني، بهرغم اينكه با بسياري از علما و چهرههاي شاخص ديني و سياسي ارتباط داشتم، اما دو چهره بيش از ديگران مرا جذب كردند. يكي مرحوم آقاي فلسفي بود كه با ايشان نسبت فاميلي هم داشتيم. داخل پرانتز بايد عرض كنم متأسفانه جايگاه و شأن آقاي فلسفي بهدرستي براي عموم مردم، بهويژه جواناني كه منابر ايشان، دانش و بينش عميق ايشان را از نزديك درك نكردهاند، هنوز روشن نشده است. ايشان مقام معنوي بالايي هم داشت كه در اين زمينه داستانهاي زيادي وجود دارد كه مناسب ميدانم به يكي از آنها اشاره كنم. آيتالله سيد احمد علمالهدي ـ كه الان امام جمعه مشهد مقدس هستند ـ برايم نقل ميكردند كه چندي پس از رحلت مرحوم پدرم، آيتالله حاج سيد علي علمالهدي كه از علماي شاخص و پرآوازه مشهد بود، ايشان را خواب ديدم. در خواب از ايشان سؤال كردم شما هنوز به زيارت پيامبر اكرم(ص) موفق شدهايد يا نه؟ ايشان پاسخ دادند: هنوز خير، اما به من وعده دادهاند وقتي آقاي فلسفي بيايند، پيامبر اكرم(ص) به ديدن ايشان خواهند رفت و در آن زمان شما هم ميتوانيد ايشان را زيارت كنيد!من به خاطر اينكه اين داستان در تاريخ بماند، از ايشان خواستم اين خاطره را مكتوب كنند و به من بدهند كه در جايي منتشر كنيم كه اين كار را هم كردند. آقاي فلسفي چنين جايگاهي داشت كه متأسفانه به درستي هم شناخته نشد.
چهره دومي كه خيلي ما را جذب كردند، مرحوم آيتالله مهدوي كني بودند. در آن دوره ايشان در مسجد جليلي نماز ميخواندند و در بسياري از موارد، ما در نمازهاي جماعت ايشان و مخصوصاً در برخي از محافل و مجالس ايشان در شبهاي احيا، شركت ميكرديم. در مجالس احياي ايشان چهرههاي شاخصي از مبارزين شركت ميكردند و در واقع يكي از محلهاي تجمع شخصيتهاي مبارز در آن دوره بود. مثلاً مرحوم آيتالله طالقاني و ديگران هم بهرغم اينكه خودشان مساجد آباد و پررونقي داشتند، در مجالس مسجد جليلي شركت ميكردند. در پايان يكي از همين جلسات احيا، ايشان را دستگير و ابتدا به بوكان تبعيد كردند و بعد هم به موازات پرونده جديدي كه در اثر اعترافات وحيد افراخته براي بسياري از علما، از جمله ايشان باز شد، مجدداً به زندان اوين منتقل شدند كه تا مدتها هم در آنجا بودند.
البته آن بزرگواران هم به ما لطف داشتند، اما در آقاي مهدوي كني خصيصهاي وجود داشت كه نه تنها من، بلكه بسياري از افراد به ايشان نزديكتر ميشدند و آن، عاطفه و محبت سرشار و در عين حال تواضع بسيار زياد ايشان بود. از وقتي كه با ايشان آشنا شدم، جذب همين عواطف و الطاف ايشان شدم. خانواده ايشان هم خانواده بسيار بزرگواري هستند.
اخوي بزرگشان آيتالله باقري كني هم كه از ايشان بزرگتر و از علما هستند، ادب، وارستگي و زهد عجيبي در رفتارشان مشاهده ميشود. خاطرم هست قبل از انقلاب، اين بزرگوار براي اينكه از وجوهات شرعيه استفاده نكنند، كارهاي حسابداري يك تاجر برنج را در خيابان پامنار انجام ميدادند! اين درجه احتياط آقاي باقري كني را نشان ميدهد. پس از پيروزي انقلاب هم ايشان در تمام جايگاههايي كه در كنار برادر بزرگوارشان حضور داشتند و كمك كار مرحوم آيتالله مهدوي كني بودند، بدون اجازه ايشان، كوچكترين اقدامي نميكردند. ايشان سالهاست عضو مجلس خبرگان هستند، اما كوچكترين نام و اظهار وجودي كه شائبه خودنمايي داشته باشد، در وجود ايشان نيست. ايشان هم از نظر اخلاقي واقعاً شخصيت بارز و ارزشمندي هستند.
در دورهاي كه در بوكان تبعيد بودند و همينطور در دورهاي كه در زندان بودند، امكان ارتباط بسيار كم بود. در بوكان يكي دو نفر از رفقاي مسجد جليلي به ديدن ايشان ميرفتند و از ايشان احوالي ميگرفتند و به بقيه خبر ميدادند. در زندان اوين هم ملاقات براي غير از افراد خانواده ممنوع بود و سختگيري ميكردند تا اطلاعاتي رد و بدل و پيغامي به بيرون منتقل نشود. بنابراين ما در آن دوره سعادت ديدار ايشان را نداشتيم، اما وقتي آزاد شدند و شوراي انقلاب تشكيل شد، در جلساتي كه به نوعي براي خطدهي درباره مبارزات تشكيل ميشد، ايشان را زيارت ميكرديم. بسياري از اين جلسات كه توجيهي و براي آماده كردن اقشار مختلف جامعه براي انقلاب بود، در منزل ما برگزار ميشدند. خاطرم است يك روز شهيد بهشتي به من زنگ زدند و گفتند: شما به كريم آقا بگوييد رأس ساعت چهار بعد از ظهر، به منزل شما بيايند! منظور ايشان آقاي دكتر سنجابي رهبر جبهه ملي بود كه قرار بود در دولت موقت، وزارت خارجه را به عهده بگيرند. سر ساعت جلسه تشكيل شد و آقاي بهشتي گفتوگوهاي لازم را با ايشان كردند و چون عادت داشتند مذاكرات مكتوب باشد، از من كاغذي خواستند كه صورتجلسهاي را بنويسند و هر دو امضا كنند. من كاغذي را به ايشان دادم و خاطرم است گفتند: اين كاغذ كوچك است و كاغذ بزرگتري را به من بدهيد! ايشان در آن مفاد مذاكرات را نوشتند و از آقاي سنجابي هم امضا گرفتند. البته آقاي سنجابي مدت كوتاهي وزير بود و نتوانست ادامه بدهد و استعفا داد.
يكي ديگر از جلسات مهمي كه در منزل ما برگزار شد، جلسه با مديران مسئول مطبوعات بود. مطبوعات در اعتراض به سانسور، حدود 61 روز اعتصاب كردند. يك شب كه قرار بود اين اعتصاب پايان بگيرد، مديران مسئول آنها به منزل ما دعوت شدند كه با رهبران روحاني انقلاب ديداري داشته باشند. در آن جلسه آيتالله مهدويكني، آيتالله مطهري، آيتالله بهشتي و مرحوم آقاي فلسفي حضور داشتند و هر كدام به فراخور، نظرات خودشان را به سردبيران جرايد اعلام كردند. در آخر آقاي بهشتي با قدرت جمعبندي و مديريتيشان، مجلس را در دست گرفت و شايد كسي كه توانست در آن جلسه به بهترين نحو، مطالب را به سردبيران منتقل و مجلس را ختم كند، ايشان بود. خاطرم است بعد از اتمام جلسه به شهيد مطهري گفتم: حالا كه قرار است مطبوعات كار خودشان را شروع كنند، بهتر است با پيام حضرت امام باشد. ايشان با آقاي فردوسيپور در پاريس تماس گرفت و امام فردا صبح پيامي را از طريق تلفن به ايران فرستادند و من كلمه به كلمه يادداشت كردم و در اختيار مطبوعات گذاشتم كه تيتر همه روزنامهها شد.
تأسيس دانشگاه و تدارك زمين آن داستان مفصلي دارد كه معمولاً هم گفته شده است. در آغاز هيئت امنايي براي آنجا تشكيل شد كه اكثر آنها از وابستگان آقاي منتظري بودند و از نظر روش، سبك زندگي و سياستگذاري با آقاي مهدوي كني هماهنگ نبودند. حتي يك بار در رأيگيريهايشان، آقاي مهدوي كني را از رياست آنجا برداشتند! امثال ما هم كه به نوعي در تأسيس اين نهاد، تمهيد و تدارك آن سهيم بوديم، از رفتار اين عده ناراضي بوديم تا اينكه آقاي منتظري از قائم مقامي عزل شد و چند ماه بعد هم امام رحلت كردند و آيتالله خامنهاي رهبر شدند. بعد از رهبري ايشان با حكمي كه به آيتالله مهدوي كني دادند، عملاً اداره آن دانشگاه را به ايشان سپردند و از آن جماعت رفع يد شد. به نظر من دانشگاه امام صادق(ع) از لحاظ دستاورد، يكي از موفقترين تجربيات آموزشي نظام در طول اين 35 سال، براي تربيت مديران آينده است. خود آقاي مهدوي هم مكرراً ميفرمودند: اميد من، اين جوانها هستند و قبلاً كه صحبت از تأسيس و اداره اين دانشگاه بود، پيشبيني نميكردم اين مركز تا اين حد در زمينه تربيت نيروهاي انساني توفيق داشته باشد. خوشبختانه فارغالتحصيلان اين دانشگاه به هر جايي كه رفتند و مسئوليتي را به عهده گرفتند، خوش درخشيدند.
به هر حال در جريان تأسيس و اداره دانشگاه امام صادق(ع) تا مقطع رحلت ايشان، در حدود 33 سال، همكاري نزديك داشتيم. هر دوشنبه جلسات هيئت امنا بود و من چون دبير جلسه بودم، صورت جلسات را هم مينوشتم. گاهي در آغاز جلسات چند آيه قرآن هم ميخواندم و ايشان با لطف و محبتي كه داشتند، همان آياتي را كه بنده براي تيمّن و تبرك و آغاز جلسه خوانده بودم، معني و تفسير ميكردند. دوره بسيار شيرين و خاطرهانگيزي بود.
بعد از شرايط فتنه 88 بسياري از اعضاي مجلس خبرگان از رئيس وقت آن مجلس انتقاد داشتند و اين انتقادات را هم در حضور خود ايشان و هم در نطقهاي پيش از دستور، بيان ميكردند. طبعاً با توجه به شرايطي كه براي رياست وقت مجلس پيش آمده بود، اداره مجلس براي ايشان كار سختي شده بود، چون اكثر نمايندگان نسبت به ايشان نگاه انتقادي داشتند. طبعاً همه نگاهها به شخصيت بارز آن مجلس يعني آيتالله مهدوي كني برگشت و همه سعي كردند ايشان را متقاعد كنند رياست خبرگان را بپذيرند.
اين مسئله با مقام معظم رهبري هم مطرح شد و ايشان فرمودند: البته اين تصميم به عهده خبرگان است كه رئيس را انتخاب كنند، اما من مخالفتي ندارم، منتها بهگونهاي رفتار كنيد كه آقاي هاشمي لطمه روحي و شخصيتي نخورد! رفتار اخلاقي آيتالله خامنهاي در آن شرايط براي ما فوقالعاده عبرتآموز بود.
به هر حال مرحوم آيتالله مهدويكني در شرايطي رياست مجلس خبرگان را پذيرفتند كه واقعاً چند بيماري همزمان داشتند و مخصوصاً ديسك كمر بسيار ايشان را اذيت ميكرد، منتها براي حفظ مصالح نظام و انقلاب در انتخابات رياست مجلس خبرگان شركت كردند و رأي بالايي هم آوردند و در همان نطقي كه آن روز ايراد فرمودند، واقعاً بزرگواري و اخلاقمداري درخشاني را از خود نشان دادند.
ايشان در طول سه دهه اخير، شايد چند بار تا نزديكي مرگ پيش رفت، اما به شكل معجزهوار به زندگي برگشت! قرصهاي ايشان هميشه همراهشان بود. حتي در روز آخر كه در مراسم سالگرد ارتحال امام شركت كرده بودند، شاهد بودم در وسط مراسم قرصهايشان را به ايشان ميدادند. هر چند بسياري معتقدند اگر ايشان در آن روز در آن مراسم شركت نميكرد، شايد اين اتفاق برايشان نميافتاد. به هر حال ايشان در طول اين سالها با بيماري قلبي دست و پنجه نرم ميكردند كه بخشي از آن معلول شكنجههاي فوقالعاده طاقتفرسا و دلخراشي بود كه در كميته مشترك ضدخرابكاري ساواك به ايشان داده شده بود. براي مدتي دكتر قلب ايشان، آقاي دكتر ملكي بودند كه در چند مورد وقتي ايشان بر اثر ناراحتي قلبي به ايشان مراجعه كرده بود، دكتر ملكي گفته بودند: اگر امروز نميآمديد و ويزيت نميشديد، شايد كارتان تمام بود! و همين حالت معجزه داشت كه در لحظه متوجه و خود را به پزشك رسانده بودند، وگرنه كار تمام شده بود.
در جلسات هم گاهي اوقات بيحالي بر ايشان عارض ميشد! به هر حال با همه اين كسالتها، سختيها و ضعفها سعي ميكردند وظيفه خود را انجام بدهند و اين احساس وظيفه ايشان در آن وضعيت دشوار برايم بسيار جالب بود.
در روز عيد سعيد مبعث با عدهاي از كارگزاران و مسئولان نظام خدمت رهبري رسيده بوديم. بعد از اينكه ايشان سخنراني كردند و به حياط بيت رفتيم، با آقاي مهدوي روي يكي از نيمكتها نشستيم و ايشان خيلي پدرانه، با محبت و به شكل غيرمنتظره و كمنظيري از بنده تفقد كردند. حدود يكي، دو ماه قبل از آن در مشهد برايم عارضهاي پيش آمد و پايم شكست. دو ماه هم در گچ بود. ايشان وقتي مرا ديد با محبت زيادي از وضعيت جسميام سؤال كرد و اينكه بهتر است به دكتر جديدي سر بزني و معالجاتت را پي بگيري. در همين حين هم سخنراني آقاي خامنهاي تمام شد و به حياط تشريف آوردند و روي نيمكت در كنار ما نشستند. تفقد و لطف زيادي كه آقاي مهدويكني در ديدار آخر با من داشتند، برايم اندكي غيرعادي بود و بعدها فهميدم به ايشان الهام شده بود كه اين آخرين ديدار ماست!رحمت الله عليه، رحمه واسعه.