
بيترديد ماه محرمالحرام سال 1342 شمسي، از فرازهاي مهم نهضت اسلامي ايران به رهبري امام خميني به شمار ميرود. اين فصل از تاريخچه آغاز نهضت، هنوز جاي خوانش و تحقيق فراوان دارد و كماكان اسناد و خاطراتي ناب وجود دارند كه ميتوانند جريان اين بازخواني را غنا بخشيده و آن را بارورتر سازند. نوشتاري كه پيش رو داريد، با هدف تبيين خاطرات ناب و خواندني رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيتالله العظمي خامنهاي (دام ظله) از اين مقطع زماني به نگارش درآمده است. اميد است در اين آغازين روزهاي ماه پيروزي خون برشمشير مفيد و مقبول افتد.
زمينهسازي امام براي محرم42بيترديد توفيق نهضت اسلامي در بسياري از عرصههاي مهم و خطير آن، به قدرت تصميمگيري امام خميني (ره) به عنوان رهبري آگاه و زمانشناس بازميگردد. اين توانايي در آستانه ماه محرم سال 1342 شمسي، بيش از پيش خود را نماياند و زمينهساز بهرهگيري مناسب از اين فرصت مهم تاريخي و مذهبي گشت. اين امر به طور ويژه در روايت رهبر معظم انقلاب اسلامي از وقايع منتهي به محرم 42، مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است:«حادثه فيضيه ماه شوال بود. ماههاي ذيقعده و ذيحجه ميگذشت و ماه محرم ميرسيد. يعني با فاصله دو ماه و پنج روز ماه محرم ميرسيد و امام همانطور كه در آخر دوران مبارزه هم معلوم شد، هميشه به محرم اعتقاد غريبي داشتند و واقعاً آن را «ماه پيروزي خون بر شمشير» ميدانستند. امام از اول ماه محرم را هدف گرفت و مشخص بود، چون برنامهاي كه امام در محرم مطرح و ابلاغ كردند و عملي شد، دفعي نبود، بلكه برنامهاي بود كه اقلاً دو ماه وقت ميخواست تا اينكه بشود اين برنامه را درست پخته و پياده كرد.
بنابراين ميتوانيم بفهميم امام بلافاصله بعد از اينكه حادثه فيضيه اتفاق افتاد ديدند از اين حادثه بايد در محرم استفاده شود. خودشان پيش از محرم شروع به نامهنگاري و تبادل اطلاعات به صورت آشكار و پنهان كردند. مرحوم حاجآقا مصطفي گفت:«آقا شبي دو يا سه ساعت ميخوابد و بقيه شب را تماماً نامه مينويسد. هيچوقت در زندگي امام در زماني كه ما طلبه بوديم و قبل از ما هم كساني بودند سابقه نداشت امام در غير درس و روضه با طلبهها مجمع داشته باشد و بنشيند. وقتي مبارزه شروع شد، در غير درس و روضه يعني هر شب بعد از نماز امام نشسته بودند. گاهي روزها و عصر هم همينطور بود. در خانه و اتاقهاي امام پر از جمعيت طلبه بود و گاهي يك نفر يا دو نفر يا پنج نفر با ايشان ديدار خصوصي ميكردند، دائماً خدمت امام ميرفتند و امام براي اينها صحبت ميكردند.»
به عزم مشهد براي رساندن پيام امام
همانگونه كه اشارت رفت، بسيج علما و روحانيون شهرستانها براي واكنش مناسب به جنايات شاه از جمله واقعه فيضيه، از جمله مواردي بود كه در محرم42، مورد اهتمام امام خميني قرار داشت. قبل از آغاز اين ماه، آيتالله خامنهاي نيز از جمله شاگردان مبارز امام بود كه براي ارسال پيام ايشان به علما و مراجع مشهد مقدس، انتخاب شد. ايشان بعدها در اينباره گفتند:«نزديك محرم كه رسيد ايشان براي شهرستانها برنامهاي را طرح كرد و اين برنامه عبارت بود از اينكه طلاب و فضلا را به اطراف و اكناف كشور بفرستد و بخواهند، هم از خود اين طلاب و فضلاي اعزام شده و هم به وسيله آنها از علما و منبريهاي شهرستان كه دهه محرم را از روز هفتم به مسئله فيضيه اختصاص بدهند.(1) يعني از روز هفتم منبريها در منبرشان ماجراي فيضيه را مطرح و بيان كنند و از روز نهم دستجات سينهزني اين كار را بكنند و در نوحهخوانيهايشان مدرسه فيضيه را مطرح كنند تا همه مردم ايران بفهمند در حادثه فيضيه چه گذشت. واقعاً هم وقتي انسان فكر ميكند ميبيند هيچ راهي بهتر از اين وجود نداشت تا مردم سراسر ايران حادثه فيضيه را بفهمند و به مبارزه كشانده شوند و هيجان پيدا كنند. خودم در اين باره جزو كساني بودم كه اعزام شدم و اثرش را ديدم. ايشان به من گفتند به مشهد بروم. وقتي به آنجا رفتم از طرف ايشان به آقاي ميلاني و آقاي سيد حسن طباطبايي قمي پيغام بدهم و از اين آقايان بخواهم مخفي و پوشيده بماند و پيامي هم به همه علماي مشهد بدهم. آن پيغام به همه علماي مشهد اين بود كه براي مبارزه آماده باشيد كه يهود و صهيونيست دارند بر اوضاع كشور مسلط ميشوند و علما وظيفه شرعي دارند. اين پيغامي بود كه به همه بايد داده ميشد. پيغامي كه به آقاي ميلاني و آقاي قمي بايد ميدادم، غير از اينكه همين مطلب بايد به آقايان گفته ميشد، اين بود كه از روز هفتم محرم به همه منبريها بگوييد در منبر روضه فيضيه را بخوانند و از روز نهم همه دستجات سينهزني هيئات اين كار را بكنند.»
واكنش مراجع و علماي مشهد به پيام امام
برحسب آنچه در خاطرات رهبر معظم انقلاب آمده است، مراجع و علماي تراز اول خراسان و شهر مشهد، نسبت به پيام امام واكنشهاي متنوعي داشتند. به عبارت ديگر به رغم توافق جملگي آنان بر مبارزه با رويكردهاي غيرديني رژيم، نوع انديشه و عمل آنان در اين باره، با يكديگر تفاوت داشت. اين امر به شرح ذيل در خاطرات آيتالله خامنهاي بازتاب يافته است: «به مشهد رفتم و آن پيغام اول را به عدهاي از علماي مشهد كه به منازلشان رفتم دادم. البته هر كسي در مقابل آن پيغام عكسالعمل خودش را داشت و آن پيام خيلي تحويل گرفته نميشد. شايد تنها كسي كه اين پيغام را درست گرفت و درك كرد و عكسالعمل نشان داد مرحوم آيتالله حاج شيخ مجتبي قزويني و يك مبارز بود. خدمت ايشان هم رفتم. واقعاً پيغام را قبول داشت و هر چه ميگفتي ميگفت: بله همينطور است. قطعاً همينطور است. ايشان به امام خميني اظهار ارادت هم ميكرد و پيگير قضيه بود، لكن بعضي ديگر از آقايان اينگونه نبودند. يادم ميآيد يكي از علماي محترم آن وقت مشهد به من وقت داد و به منزلش رفتم و گفتم آقاي خميني به شما پيغام دادند كه يهود دارد بر كشور مسلط ميشود و ما وظيفه داريم. اينها دين را از بين خواهند برد. بايد اقدامي كنيم. ايشان گفت: «بله، اگر يهود مسلط شوند حتماً چنين تكليفي وجود دارد، اما برايم ثابت كنيد»حقيقتش اين است كه بنده خودم در اين مسئله آنقدر بصيرت نداشتم كه بتوانم براي او ثابت كنم يهود دارند مسلط ميشوند، اما امام واقعاً اين را به رأيالعين ميديد و روي صهيونيسم، صهيونيستها و شبكه نفوذ آنها حساسيت زيادي داشت و بهخوبي بدان وارد بود و خوب ميدانست، اما هيچ شاهد ملموسي كه آدم بتواند بگويد اينجور است و فلان كس فلان جا مسلط شده است و اين كار را كردهاند، دست ما نبود كه بخواهيم آن را ثابت كنيم. هر چه اصرار و بحث كرديم ايشان زير بار نرفت. گفت الا و لابد اين حرف توهم محض است و يهود به ما كاري ندارند و نميخواهند مسلط شوند. گفت: «اگر روزي ثابت شود چنين چيزي است قيام خواهم كرد.» اين فرد يكي از علماي مشهد بود و اينطور جواب داد.
عكسالعمل آيات ميلاني و قمي به پيام امامدر آن دوره به رغم حضور چهرههاي متنوع علمي و فقهي در حوزه مشهد، دوتن از آنان تبرز و وجههاي فراتر از ديگران داشتند، آيتالله العظمي سيد محمدهادي حسيني ميلاني و آيتالله العظمي حاج آقا حسن طباطبايي قمي. آيتالله خامنهاي در ديدار با اين دو شخصيت، پيام امام خميني را به آنان ابلاغ نمود. واكنش آنان به پيام رهبر نهضت اسلامي، در روايت آيتالله خامنهاي خواندني است: «در مورد آن پيغام مدرسه فيضيه خدمت آقاي ميلاني و آقاي قمي رفتم و پيغام آقاي خميني را دادم. آقاي ميلاني مرا شاگرد خودش و نزديك به خود ميدانست. همينطور هم بود. يعني به آقاي ميلاني هم واقعاً ارادت داشتم، حتي تا چند سال بعد از آن هم به ايشان علاقه زيادي داشتم. بعد يواشيواش ارادتمان به ايشان از آن گرمي افتاد. ايشان همان وقت به من اجازه روايتي داده بود، يعني سال 1337 كه ميخواستم از مشهد به قم بيايم، ايشان برايم اجازه روايتي نوشت و از قم با ايشان مكاتبه ميكردم و ايشان برايم نامه مينوشت. با اينكه يك بچه طلبه بودم، ايشان لطف زيادي به من داشت، لكن در مبارزه كسي را قبول نداشت و بهتر است بگويم هيچ كس را قبول نداشت. آقايان قم، از جمله آقاي خميني را مطلقاً در حد اينكه در كنار ايشان قرار بگيرند، نميدانست. وقتي به ايشان گفتم آقاي خميني اين پيغام را دادند، ناگهان ايشان گفت: «بله، من امر كردم؛ من به آقاي خميني امر كردم؛ من به آقاي شريعتمداري امر كردم، من به آقاي گلپايگاني امر كردم كه بايستي فلان كار انجام بگيرد.» ميگفت من به آقايان امر كردم اين كار را انجام بدهند. ايشان چنين روحيهاي را در مقابله با آقاياني كه در قم بودند داشت. گفتم: «به هر حال اين نظر آقايان بود.» ايشان گفت: «نه، با هفتم موافق نيستم، اين كار بايد نهم انجام بگيرد، هفتم زود است.»گفتم:«اتفاقاً هفتم مناسبتر است. به خاطر اينكه نهم روز سينهزني، هيئت، دسته و اين چيزهاست و مجالس عزاداري آن روز واقعاً همينطور بود. روزهاي نهم و دهم، روزهاي تاسوعا و عاشورا اينطور نبود كه مردم پاي منبرِ منبري خيلي حضور قلب پيدا كنند و بنشينند، غالباً به هيئات و دستجات توجه ميكردند.»گفتم:«آن دو روز، روزهاي هيجان مردم است و آن روزها براي اين گذاشته شده است كه هيئات و دستجات با شعارهاي مورد نظر مردم را به هيجان بياورند، لكن قبل از آن منبريها بايد ذهن مردم را آماده كنند و فضا بسازند.»ايشان الا و لابد اينجا هم مقاومت كرد كه نخير، هفتم مناسب نيست و نهم مناسب است. اين بود كه از پيششان بيرون آمدم و به آقاي قمي هم مطلب را گفتم. ايشان هم آماده بود و قبول كرد.»
در شهر بيرجند براي تبليغ نهضت اسلاميآيتالله خامنهاي پس از ابلاغ پيام امام خميني به مراجع و علماي شهر مشهد، براي تبليغ معارف نهضت اسلامي و آگاهيبخشي به مردم، شهر بيرجند را براي تبليغ انتخاب ميكند. او در اين شهر بهرغم مزاحمتهاي ساواك، موفق ميشود تا شب هشتم محرمالحرام به سخنرانيهاي خويش تداوم بخشد. «سيد» در شب هشتم دستگير و به زندان شهرباني منتقل و پس از سپري شدن چند روز، از وقايع 15 خرداد در شهرهاي ديگر مطلع ميشود:«خودم براي مسافرتِ منبري رفتم. شهري كه انتخاب كردم بيرجند بود. آنجا هم با علما مطرح كرديم، خود ما هم همانطور عمل كرديم. روزهاي محرم و حول و حوش 15 خرداد را در آن منطقه بودم كه بعد هم ما را دستگير كردند و به مشهد و زندان آوردند.(2) اين يك تير هدفگرفته هنرمندانهاي بود كه امام به قلب دشمن پرتاب و بدان اصابت كرد. ماه محرم مثل معمول شروع شد. دستگاه هم غافل از اينكه يك شبكه تبليغاتي يا ارتباطي منظمي وجود داشته باشد، ناگهان در روز هفتم محرم در سراسر كشور ديد گويندگان مذهبي، منبريها، سخنرانها ـ البته آنهايي كه دل به اين كار داشتند، عدهاي هم بودند كه دنبال اين حرفها نبودند ـ در مجالس و محافل يك مسئله جديد را مطرح كردند. غوغايي در ذهنهاي مردم به وجود آمد، طوفاني در فضاي ذهني جامعه ايجاد شد. دستگاه هنوز درست به خود نيامده بود كه با اين حادثه چگونه مقابله كند. بعضيها را گرفتند، برخي را زنداني كردند، بعضي از منبريها را كتك زدند. هنوز از گيجي روز هفتم محرم بيرون نيامده بود كه روز تاسوعا دستجات مذهبي و هيئات مذهبي با شعارهاي مربوط به فيضيه در شهرهاي مختلف به خيابانها آمدند. روز دهم محرم اوج اين حادثه بود. خود امام در قم آن سخنراني معروف را كردند. كساني كه آنجا بودند و براي ما نقل ميكردند، از كيفيت آن سخنراني و آمدن امام به مدرسه فيضيه و اجتماع عظيم مردم و حالتي كه مردم داشتند كه مدرسه فيضيه، صحن حضرت معصومه(س)، ميدان آستانه آن اجتماع عظيم چندين 10 هزار جمعيت جمع شده بودند و اين سخنراني را ميشنيدند، چه كساني كه اهل قم بودند و چه كساني كه از تهران و جاهاي ديگر رفته بودند. طوفان عظيمي در جامعه به وجود آمد.(3) امام در نطق عجيب و بنيانكن مدرسه فيضيه به اساسيترين مسئله تكيه و اشاره كردند كه دستگاه سلطنت با اسلام مخالف است و شاه را تهديد كردند كه چنانچه به همين ترتيب بخواهي عمل كني، اعلان خواهم كرد اين آدم دين ندارد و مردم تو را تحمل نخواهند كرد. اصلاً محور دين بود. وقتي اين سخنراني انجام گرفت، دستگاه كه از چند ماه قبل احساس ميكرد مبارزه عميقي در حال شكل گرفتن است و كانون اصلي اين مبارزه را هم پيدا كرده بود كه آن شخص امام، در رأس روحانيت مبارز بود، اين بود كه به فكر افتاد بايستي امام را از صحنه مبارزه خارج كند، از اينرو شبانه به منزل امام ريختند. شب دوازدهم محرم، شب 15 خرداد بود و امام را دستگير كردند و به نقطه نامعلومي بردند. بعد معلوم شد ايشان را به تهران آوردند و موقتاً در باشگاه افسران بازداشت كرده بودند. بعد امام را به زنداني بردند و مدتي در سلول انفرادي بودند.(4) حاجآقا مصطفي راوي و شاهد نزديك اين حادثه بود. هنگامي كه امام را دستگير كرده بودند، ايشان اولين كسي بود كه اين فرياد را بلند كرد. مردم قم را در جريان گذاشت و مردم با فرياد برانگيزاننده حاجآقا مصطفي به هوش آمدند، بيدار شدند و فهميدند چه اتفاقي افتاده است و امامشان را بردهاند.
آن روز مردم در صحن حرم جمع ميشوند و چند تن از طلبههاي فعال، جوان و مبارز و همچنين كسبه قم و چند نفر مشخصي كه به نام و نشان معلومند، به دليل وجهه اجتماعيشان مردم را در شعار و اين قبيل كارها هدايت و به آنها كمك ميكردند. در اين بين حاجآقا مصطفي هم روي منبر ميآيد. حضور ايشان در صحني كه از آن خون و آتش ميباريد و بوي مرگ ميداد واقعاً حركت عجيبي بود. آنطور كه نقل ميكنند، مردم را به هيجان آورده بود. كانون مبارزه اينجا شروع ميشود كه حاجآقا مصطفي به صحن ميآيد و در ميان جمعيت حاضر ميشود. ايشان مرد شجاع و واقعاً فرزند امام و حقاً و انصافاً شايسته بود او را پسر چنين مرد عظيم و چهره بزرگي بدانيم و شجاعتش را داشت كه در موضع پسر امام ظاهر شود. حركت عظيمي را در تهران، تبريز، شيراز، نزديكي تهران ورامين، امامزاده جعفر و بعضي شهرهاي ديگر به راه انداختند. اين خاطره عظيمي است و اولين قيام مردم خونين در مقابل رژيم طاغوت بود. البته قبل از آن قيامهايي وجود داشت، يعني تظاهرات و حركتهايي بود. بعضي هم به خونريزي جلادان دستگاه منتهي شد، منتها با اين وسعت و عظمت و در سطح كشور اولين باري بود كه چنين حادثهاي اتفاق ميافتاد. (5)همان وقتها قيام 15 خرداد را به اشتعال عظيمي تشبيه ميكردم كه فرض كنيد يك مقدار هيزم سخت و محكم را روي هم ميگذاريم، بعد براي اينكه اينها آتش بگيرند يك مقدار بوته، كاغذ، تراشه و اينجور چيزها رويش ميريزيم. قيام 15 خرداد اشتعال آن تراشهها، بوتهها و امثال اينها بود كه البته فوراً فرو نشست، اما بعد از فرو نشستنشان تازه نوبت آتش گرفتن هيزمهاي محكم و سخت بود كه آتشهاي ديرپا و بادوام داشت.»
*پينوشتها در سرويس تاريخ «جوان» موجوداست.