کد خبر: 810617
تاریخ انتشار: ۱۹ شهريور ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰
صداي قيژژژژژژژ در كلاس منو به‌خودم آورد... با گفتن بر‌پاي پروين مبصر كلاس، بچه‌ها به احترام معلم درس بينش اسلامي كه وارد كلاس شد همه ايستادند و...
حسين كشتكار
صداي قيژژژژژژژ در كلاس منو به‌خودم آورد... با گفتن بر‌پاي پروين مبصر كلاس، بچه‌ها به احترام معلم درس بينش اسلامي كه وارد كلاس شد همه ايستادند و با گفتن بفرماييد خانم عرفاني همه نشستند. باز غرق افكارم شدم دلهره رهايم نمي‌كرد. زير زبانم مدام‌ اي لعنت بر من تكرار مي‌شد. خوراك اين دوسه روزه من شده بود همين جمله. از روز چهارشنبه كه به شهرستان دايي حسام رفته بوديم تا الان كه روز شنبه است اين چند روزه فقط  نفرين بار خودم كرده بودم. تا حالا سابقه نداشت تو كاري تا اين حد سهل‌انگاري كرده باشم. آخر همه‌اش تقصير اين ذوق‌زدگي‌هاي بي‌حساب و كتاب من بود. چهار‌شنبه از مدرسه كه تعطيل شدم جلوي در خونه ماشين بابا را ديدم كه روي باربند ماشين ساك مسافرتي گذاشت. در همون حال مامان با وسايل مسافرتي ديگر از در خونه خارج شد و تا چشمش به من افتاد، گفت: مهسا بدو برو وسايلت رو بذار خودتو آماده كن داريم مي‌ريم شهرستان ديدن دايي حسام. با ذوق‌زدگي گفتم: «مگه دايي از سفر برگشته، كي اومده؟ چرا زودتر خبردار... » كه مامان حرفمو  قطع كرد خب حالا برو آماده شو، ما هم امروز صبح فهميديم تو راه بهت ميگم و همين ذوق‌زدگي باعث شد من فراموش كنم كاري را كه بايد انجام بدهم و ندادم، چون مامان و بابا با نگه داشتنش مخالف بودند نمي‌توانستم راجع به اون موضوع بهشون بگم. كار خودم بود. آه خدايا كاش امروز كلاس‌ها زودتر تموم بشه هر چند ديگه فكر نمي‌كنم زنده باشه.  از بعد از ظهر چهارشنبه تا امروز بدون آب و غذا، اونم با اون بدن مريضش حتماً ديگه تموم كرده. ‌اي لعنت بر من چرا دقت نكردم.                               ***


رحمتي بخون. رحمتي؟ مهسا رحمتي! كجايي دخترم تو كلاس نيستي انگار. با اين حرف معلم يكدفعه به خودم آمدم، گفتم: «ببخشيد خانم ما مسافرت بوديم، امروز صبح رسيديم چون دير شده بود پدر اول از همه من را تا در مدرسه رسوند و از مدير مدرسه خواهش كرد تا اجازه بدهند بدون كتاب و روپوش مدرسه تو كلاس حاضر باشم. ببخشيد كتاب و دفتر همراهم نيست.


خانم عرفاني گفت: «ببين دخترم من و مدرسه را مي‌شود توجيه كرد به شرطي كه ديگه تكرار نشه. اما اگر مسئوليت‌پذير بودي همون روز وسايل مدرسه را هم با خودت همراه مي‌كردي. آدم بايد احتمالات را هم در نظر داشته باشه، انسان بايد در قبال وظايفش مسئوليت‌پذير باشه و كوتاهي نكنه...» حرف خانم عرفاني كه به اينجا رسيد انگار آتش به جونم انداخته باشند. يادم به اون بيچاره افتاد كه دو سه روز بي‌آب و غذا ولش كرده بودم، خودش هم كه نمي‌تونست. ‌اي واي بر من چي كار كرده بودم، توآفتاب روز و سرماي شب بدون آب و غذا چي به سرش اومده؟ اصلاً تا حالا زنده مونده؟ زنگ پاياني كلاس كه خورد بي‌معطلي دويدم به سمت خونه. هر چي به سمت خونه نزديك‌تر مي‌شدم دلهره‌ام بيشتر مي‌شد. با خودم مي‌گفتم، تو يك قاتلي، يك قاتل بي‌رحم. قتل كه شاخ و دم نداره و حالا داشتم خودم رو آماده مي‌كردم براي ديدن يك مرده، جسدي كه من باعث مرگش شده بودم، حالا چه جوري به بابا و مامان بگم، اونا كه از روز اول به خاطر بيماريش مخالف بودند و مي‌گفتند مريضي‌اش ممكنه مسري باشه ولي من به‌دور از چشم اونا نگهش داشتم، شايد خوب بشه. خوب شدن كه هيچ، با اين سهل‌انگاريم اونو دستي‌دستي كشتم.


تو همين افكار بودم كه خودم رو جلوي در خونه ديدم. از دلهره داشتم مي‌مردم، چه جوري برم ببينمش، اصلاً تصورش هم برام سخت بود، من بهش عادت كرده بودم، الان برم و مرده‌اش را ببينم. ‌اي واي نكنه مامان و بابا زودتر از من موضوع را فهميده باشند، جواب اونارو چي بدم؟ قبل از اينكه زنگ در خونه را بزنم، صداي نرگس خانم زن همسايه منو به‌خودم آورد. نرگس خانم زن خيلي مهربوني بود، زبانزد اهل محل بود، اين خانم از خوبي هيچي كم نداشت مثل مادر خودم بود. سلام كردم جواب سلامم را كه داد، گفت: رسيدن بخير. سفر به سلامت. كجا بودين دوسه روز پيداتون نبود. كي اومدين كه من متوجه نشدم؟ مامان خونه‌اس؟ گفتم ممنون جاي شما خالي، رفته بوديم شهرستان ديدن دايي. آخه دايي چند سالي ايران نبود ما هم بدون برنامه‌ريزي يكدفعه خبر‌دار شديم، البته مامان موقع رفتن اومد براي خدا‌حافظي اما انگار منزل تشريف نداشتين. ما امروز صبح رسيديم، من خونه نبودم، الان از مدرسه رسيدم.


نرگس خانم گفت: يك لحظه صبر كن، بعد فوراً برگشت به منزلشون و چند لحظه بعد با يك كارتن كه دستش بود آمد و رو به من گرفت و گفت: « اين مال توئه يا مال برادرت امير؟»
چشمم به كارتن كه افتاد انگار آشنا بود.


دلم ريخت بله خودش بود كارتني كه اون كبوتر بال شكسته را توش نگهداري مي‌كردم. با نگراني گفتم: «بله دست شما چيكار ميكنه، اونو گذاشته بودم پشت بوم. وقتي مي‌رفتم شهرستان يادم رفته بود جلوش آب و دونه بگذارم، حالا مرده؟»  نرگس خانم مثل هميشه با خنده و مهربوني خاصي گفت: نه عزيزم شانس آورده. پنج‌شنبه صبح حسام موقع بازي توپش به پشت بوم شما مي‌افته، هرچي زنگ در رو زديم خبري نشد.


حسام بدون اطلاع و اجازه من از راه پشت بوم رفته بوده توپش رو بياره، چشمش به اين كارتن مي‌افته، مي‌بينه كه اين كبوتر بي‌حال افتاده. مياره خونه، ما هم بهش آب و دونه داديم، مثل اينكه بالش شكسته بود، ولي امروز ديدم بالش رو تكون ميده و‌ سر‌حاله احتمالاً داره‌خوب ميشه.
مهسا جون خوب كه شد ولش كن بره. كارتن رو گرفتم، چشمم به كبوتر افتاد، انگار دنيا رو بهم داده باشن،  در كارتن‌را كه باز‌كردم‌فورا نگاه ‌معنا‌داري به من‌كرد.‌تو چشماي‌عسلي‌ش‌كه نگاه‌كردم با نگاهاش‌بهم مي‌گفت: ...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها