کد خبر: 799991
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۷:۱۲
استاد مي‌گويد: «تا اون زمان، چند تا جلسه دفاع رو شركت كنيد.»
مريم كمالي‌نژاد
استاد مي‌گويد: «تا اون زمان، چند تا جلسه دفاع رو شركت كنيد.»
«بله، حتماً» را مي‌گويم و از استاد خداحافظي مي‌كنم. تمام فكر و ذهنم درگير پايان‌نامه است. مستقيم مي‌روم سمت كتابخانه دانشگاه، كارت دانشجويي‌ام را تحويل مي‌دهم و كليد كمد كوچك را مي‌گيرم، پيدا كردن كتاب‌هايي كه مي‌خواهم كار سختي نيست. خيلي زود از كتابدار تحويلشان مي‌گيرم و شروع مي‌كنم به ورق زدن.
پشت سر كتابدار، يك قفسه بزرگ پر از پايان‌نامه دانشجوهاست. يكي، دوتا نيستند. نگاهشان مي‌كنم. هيچ فرقي با هم ندارند. يك شكل و يك رنگ. با خودم فكر مي‌كنم اين همه زحمت منم قرار است بيايد اينجا، بنشيند توي يكي از اين قفسه‌ها و تا ابد خاك بخورد. خيلي كه شانس بياورم يك دانشجوي ديگر موضوعي مشابه موضوع من انتخاب كند و مجبور شود براي پيشينه‌‌اش به تلاش يك‌سال و نيمه من رجوع كند. افسوس مي‌خورم. يك‌سال و نيم گذشته تمام مدت مشغول خواندن و نوشتن بودم، چه كارهاي ديگري به جاي پايان‌نامه مي‌توانستم انجام دهم. چقدر كتاب‌هاي مورد علاقه و كاربردي‌تري مي‌توانستم مطالعه كنم. كار كنم يا. . .
«لعنت بر شيطان» را گفته و نگفته سرم را دوباره برمي‌گردانم سمت كتاب‌هايي كه جلويم باز است. شروع مي‌كنم به خواندن و نوشتن و خودم را دلداري مي‌دهم كه چيز ديگري نمانده. پايان همين ماه تمام مي‌شود. ساعتم را نگاه مي‌كنم و يادم مي‌آيد كه تا نيم ساعت ديگر جلسه دفاع يكي از دانشجوهاست، روي يك كاغذ سفيد، موضوع و اسم دانشجو و استاد راهنما و ساعت را زده و چسبانده بودند به تابلو. استاد راهنمايمان يكي بود. تصميم مي‌گيرم جلسه دفاع را شركت كنم.
نيم ساعت بعد نشسته‌ام روي نزديك‌ترين صندلي به در خروجي. كسي را نمي‌شناسم. استاد راهنما و دو استاد مشاور و يك استاد داور، با فاصله كمي از من رو به دانشجو نشسته‌اند و آرام گوش مي‌كنند. دانشجو مسلط است. توضيح مي‌دهد و به سؤالات اساتيد جواب مي‌گويد. آخر كار از ما مي‌خواهند سالن را ترك كنيم تا اساتيد در مورد نمره پايان‌نامه به نتيجه برسند. بيرون سالن، روي ميز كوچك جعبه شيريني و چند آب ميوه چيده‌اند. شيريني را برمي‌دارم و مي‌روم سراغ دانشجويي كه دفاع داشت، با دوستانش مشغول بگو و بخند و جواب دادن به تبريكات است. سلام مي‌كنم و مي‌گويم مي‌توانم سؤالي بپرسم. با خوشرويي مي‌گويد: «بله، البته»
ـ موضوع پايان‌نامه من...
نمي‌گذارد حرفم تمام شود، مي‌پرسد؟ خودتون مي‌خواين بنويسيد؟
با تعجب نگاهش مي‌كنم و مي‌پرسم: بله ديگه! پس كي بايد بنويسه؟
سرش را مي‌آورد كنار گوشم و مي‌گويد: بده برات بنويسن، منم همين كارو كردم، شماره‌شو بهت ميدم، كارش حرف نداره. دو تومن مي‌گيره برات مي‌نويسه ولي ارزشش رو داره...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار