استاد ميگويد: «تا اون زمان، چند تا جلسه دفاع رو شركت كنيد.»
«بله، حتماً» را ميگويم و از استاد خداحافظي ميكنم. تمام فكر و ذهنم درگير پاياننامه است. مستقيم ميروم سمت كتابخانه دانشگاه، كارت دانشجوييام را تحويل ميدهم و كليد كمد كوچك را ميگيرم، پيدا كردن كتابهايي كه ميخواهم كار سختي نيست. خيلي زود از كتابدار تحويلشان ميگيرم و شروع ميكنم به ورق زدن.
پشت سر كتابدار، يك قفسه بزرگ پر از پاياننامه دانشجوهاست. يكي، دوتا نيستند. نگاهشان ميكنم. هيچ فرقي با هم ندارند. يك شكل و يك رنگ. با خودم فكر ميكنم اين همه زحمت منم قرار است بيايد اينجا، بنشيند توي يكي از اين قفسهها و تا ابد خاك بخورد. خيلي كه شانس بياورم يك دانشجوي ديگر موضوعي مشابه موضوع من انتخاب كند و مجبور شود براي پيشينهاش به تلاش يكسال و نيمه من رجوع كند. افسوس ميخورم. يكسال و نيم گذشته تمام مدت مشغول خواندن و نوشتن بودم، چه كارهاي ديگري به جاي پاياننامه ميتوانستم انجام دهم. چقدر كتابهاي مورد علاقه و كاربرديتري ميتوانستم مطالعه كنم. كار كنم يا. . .
«لعنت بر شيطان» را گفته و نگفته سرم را دوباره برميگردانم سمت كتابهايي كه جلويم باز است. شروع ميكنم به خواندن و نوشتن و خودم را دلداري ميدهم كه چيز ديگري نمانده. پايان همين ماه تمام ميشود. ساعتم را نگاه ميكنم و يادم ميآيد كه تا نيم ساعت ديگر جلسه دفاع يكي از دانشجوهاست، روي يك كاغذ سفيد، موضوع و اسم دانشجو و استاد راهنما و ساعت را زده و چسبانده بودند به تابلو. استاد راهنمايمان يكي بود. تصميم ميگيرم جلسه دفاع را شركت كنم.
نيم ساعت بعد نشستهام روي نزديكترين صندلي به در خروجي. كسي را نميشناسم. استاد راهنما و دو استاد مشاور و يك استاد داور، با فاصله كمي از من رو به دانشجو نشستهاند و آرام گوش ميكنند. دانشجو مسلط است. توضيح ميدهد و به سؤالات اساتيد جواب ميگويد. آخر كار از ما ميخواهند سالن را ترك كنيم تا اساتيد در مورد نمره پاياننامه به نتيجه برسند. بيرون سالن، روي ميز كوچك جعبه شيريني و چند آب ميوه چيدهاند. شيريني را برميدارم و ميروم سراغ دانشجويي كه دفاع داشت، با دوستانش مشغول بگو و بخند و جواب دادن به تبريكات است. سلام ميكنم و ميگويم ميتوانم سؤالي بپرسم. با خوشرويي ميگويد: «بله، البته»
ـ موضوع پاياننامه من...
نميگذارد حرفم تمام شود، ميپرسد؟ خودتون ميخواين بنويسيد؟
با تعجب نگاهش ميكنم و ميپرسم: بله ديگه! پس كي بايد بنويسه؟
سرش را ميآورد كنار گوشم و ميگويد: بده برات بنويسن، منم همين كارو كردم، شمارهشو بهت ميدم، كارش حرف نداره. دو تومن ميگيره برات مينويسه ولي ارزشش رو داره...