ماه رمضون بود و هوا گرم. در خونه رو كه بستم راه افتادم. نزديك مدرسه كه رسيدم، فكر كردم جايي مطمئن گذاشتمش يانه؟ اصلاً با خودم آوردمش يا نه؟ من به سعيد قول داده بودم امروز بهش بدم. نكنه يه وقت تو راه انداخته باشم.با سرعت توي كيفمو نگاه كردم و از بودنشمطمئن شدم. سعيد مبصر كلاس بود براي همين هم وقتي توضيحات آقاي ناصري - معلم بينش اسلامي- تموم شد به سعيد گفت: «وفايي، پاشو اسمكساييكه ميخوانتو اينكارمشاركتكنند رو بنويس».سعيد وفاييهم دفترچه را به دستگرفت و از رديف اول شروعكرد به نوشتناسم بچههاييكه داوطلب بودند.
با خودم گفتم بابا بيخيال من كه اهلش نيستم. مگه بيكارم دستي دستي بدم بره. چند ماه صبر كردم به قول بزرگترا از نون شبم زدم، تا تونستم قناعت كردم و جمع كردم بعد يكدفعه همه رو بدم كه چي بشه؟ اصلاً به ما چه؟ مگه ما وكيل وصي ديگرانيم، هركي براي خودش يه عالمه مشكل داره. تازه مگر با اين چندرغاز ما چقدر مشكل اونا حل ميشه؟ اصلاً مسئولان بايد يه فكر اساسي بكنن نه ما كه خودمون هزار و يك مشكل خفن داريم.
گيرم كه بخوام بدم، جواب سعيد رو چي بدم چون من قول دادم كه امروز بيارم بهش بدم، تازه اين من بودم كه اصرار داشتم به من بده وگرنه سهراب از همون اول طالبش بود. اگر اصرارهاي من نبود كه سعيد داده بودش به سهراب اما چون ديد من خيلي خواهانم قولشو به من داد، حالا بزنم زيرش؟ بگم پشيمون شدم، شرمنده، اونوقت سعيد نميگه اگه نميخواستي پس چرا نذاشتي بدمش به سهراب. الانم اگه بزنم زيرش و بهش بگم پشيمون شدم معلوم نيست كه ديگه سهراب بخواد. نه واقعاً اين ديگه نامرديه.
سعيد كه مشغول نامنويسي بود، آقاي ناصري دوباره شروع كرد به صحبت كردن و گفت: وقتي آدم از احوال بعضي باخبر ميشه كه براي ابتداييترين نيازهاشون دچار مشكل هستند واقعاً پيش خودش شرمنده ميشه. به عنوان نمونه همين آقاي رستگاري دبير رياضي ميگفت تو همسايگي ما خانوادهاي زندگي ميكنن كه وضعيت مالي خوبي ندارن پدر خانواده فوت كرده و مادر با 4 تا بچه زندگي سختي رو ميگذرونن به حدي كه گاهي براي خريد نان دچار مشكل هستند، رستگاري ميگه بارها به بهانه خوراك مرغ و خروس از در و همسايه نان خشك جمع ميكنند اما ميدونم كه مرغ و خروس بهانه است و نان خشكها رو براي استفاده خودشون جمع ميكنند. البته باز ميگم هيچ اجباري در كار نيست. هركس به هر اندازه كه توان داره مشاركت كنه و اگه كسي هم تمايلي به اين كار نداره، مشكلي نيست ميتونه تو اين كار شركت نكنه. اصلاً كارهاي خير بايد با رضايت دل باشه نه از سر تعارف و رودربايستي.
صحبتهاي آقاي ناصري كه به اينجا رسيد حالم يه جوري شد، با خودم گفتم واقعاً؟ مگه ميشه؟ مگه داريم؟ يعني تو همين شهر و محله ما آدمهايي در اين حد كه محتاج نون شبشون باشن زندگي ميكنند و ما بيخبريم؟ ديگه از تصميمي كه گرفته بودم منصرف شدم و از خير خريدن تبلت سعيد گذشتم و تصميم گرفتم همه پولا رو بدم برا نيازمندا. گفتم بيخيال، من كه تا حالا تبلت نداشتم حالا بازم تا يه مدت ديگه هم همين جوري بدون تبلت باشم چي ميشه مگه؟ دوباره شروع ميكنم پولامو حسابي جمع ميكنم اون وقت ميرم به جاي تبلت دست دوم سعيد يه دونه نوشو ميخرم.
با ديدن سعيد كه حالا به نيمكت جلويي ما رسيده بود و داشت اسم و مقدار پولي كه بچهها ميدادند رو مينوشت، دلشوره گرفتم يادم به اون روز افتاد كه اصرار داشتم تبلتش رو به من بفروشه. با خودم گفتم كاش سماجت نميكردم و سعيد ميدادش به سهراب كه الان من تو رودربايستي نميموندم. آخه الان چي بهش بگم؟ بگم سعيد ببخشيد لطف كردي كه به سهراب نفروختي ولي من منصرف شدم ديگه تبلت نميخوام، بعد اگه اون بگه: آخه نامرد من رو قول تو حساب كرده بودم ، سهراب رفته يكي ديگه خريده من چه جوابي بهش بدم؟ تو همين افكار غوطهور بودم كه سعيد به نيمكت ما رسيد همانطور كه تو دفترش مينوشت، بلند گفت: سهيل احساني. بعد رو كرد به من گفت: سهيل پولو الان ميدي يا بعداً مياري؟
با گفتن اين جمله ياد قرارمون افتادم كه بهش قول داده بودم امروز بعد از كلاس پول خريد تبلتش رو بدم. يكدفعه از نيت كمك كردن پشيمون شدم گفتم ولش كن ديگه نميشه كاريش كرد از خير كار خيرگذشتم فعلاً كه اين پول شر شده. گفتم سعيد بله، من امروز پولو آوردم كه بابت تبلتت بهت بدم... كه سعيد حرفمو قطع كرد و گفت اي واي سهيل! من يادم رفت بهت بگم، قول داده بودم تبلتمرو به تو بدم ولي وجداناً ديروز بعد از كلاس سهراب پولشو جلوم گرفت و گفت: يالا يا تبلتو بهش بفروشم يا برا هميشه دوستيمونو قطع ميكنه، منم تو رودربايستي قرار گرفتم مجبور شدم بهش بفروشم، يادم رفت بهت بگم جداً شرمنده سهيل، وجداناً سهراب منو خفت گير كرد نتونستم تو روش بگم نه.
با گفتن اين جمله از ته دل خوشحال شدم فوراً ژست طلبكارانه گرفتم و گفتم: اينجوريه؟ سعيد تو بهم قول داده بودي تبلتت رو به من بفروشي. من الان مدتيه همه پولاي تو جيبي مو جمع كردم، از خورد و خوراكم گذشتم اون وقت تو... كه آقاي ناصري وقتي پچ پچ من و سعيد را ديد گفت: سعيد اونجا چه خبره؟ من كه گفتم اگه كسي نخواست كمك كنه مجبورش نكن. سعيد خواست چيزي به معلم بگه كه من نگذاشتم، بلند گفتم: نه آقا ما از ته دل راضيم تو اين كار خير شركت كنيم. فقط ميشه بگين قراره با جمعآوري اين پولا براي نيازمندان افطاري تهيه كنيد يا موادغذايي خام ميدين؟ ناصري گفت: تصميمش با همگي، شماها چي پيشنهاد ميكنيد؟