کد خبر: 777844
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۸:۵۴
با شنيدن صداي بوق ماشين مثل اسپند روي آتش از جا پريد. فكر كرد همه رفته‌اند و او جا مانده است. وارد حياط كه شد پدر، مادر و خواهرش را ديد كه هركدام وسيله‌اي را در صندوق ماشين مي‌چيدند.
زهرا شکوهی طرقی
با شنيدن صداي بوق ماشين مثل اسپند روي آتش از جا پريد. فكر كرد همه رفته‌اند و او جا مانده است. وارد حياط كه شد پدر، مادر و خواهرش را ديد كه هركدام وسيله‌اي را در صندوق ماشين مي‌چيدند. از سمت خيابان هم صداي خانواده خاله فرزانه مي‌آمد. سامان كه ديرتر از همه از خواب بيدار شده بود، فقط رسيد آبي به دست و صورتش بزند و لباس بپوشد.
مثل بيشتر اوقات سامان سوار ماشين خاله‌اش شد تا كنار پسر خاله هم‌سن و سالش سهيل خوش بگذرانند. سامان و سهيل در يك مدرسه درس مي‌خواندند.
دو خانواده از شهر خارج شدند و به سمت ارتفاعات پارك جنگلي زيبايي كه از قبل قرار گذاشته بودند حركت كردند. چشم‌انداز زيبا و حيرت‌انگيز طبيعت بهاري آنچنان چشم‌ها را به خود خيره كرده بود كه كسي متوجه گذر زمان نبود و گويا در چشم به‌هم‌زدني به محل اتراق رسيده بودند. بار و بنه از خودروها تخليه شد و پدر سامان و احمدآقا پدر سهيل بعد از برپا كردن چادرها به سراغ منقل رفتند تا بساط آتش و زغال را براي چاي و كباب روبه‌راه كنند.
سامان و سهيل كه سرگرم بازي و ورجه وورجه بودند با ديدن طناب ضخيمي كه در ميان وسايل بود دلشان هواي تاب‌بازي كرد. سامان سر طناب را گرفت و از درخت بالا رفت و آن را به شاخه‌اي از درخت بست. سهيل هم بالشي آورد و دوتايي شروع به تاب‌بازي كردند. مادر بزرگ كه كارهاي پسربچه‌ها را زيرنظر داشت گفت: «بچه‌ها اين درخت گناه داره، اون شاخه جوون كه تحمل وزن شما دوتا وروجك رو نداره. ببينم، شما دوست داريد كسي به دستاتون طناب ببنده و تاب بخوره؟ اگرم ميخوايد تاب‌‌بازي كنيد تابتونو به يه شاخه محكم‌تر ببنديد...»
سهيل و سامان كه مشغول تاب‌بازي بودند و صداي خنده آنها همه جا را پركرده بود، بي‌توجه به حرف‌هاي مادربزرگ به بازي خود ادامه دادند. هل دادن هيجاني و محكم بچه‌ها باعث شد تا شاخه جوان و نازك درخت ناگهان بشكند و سهيل روي زمين پرت و دستش زخمي شود. مادر بزرگ كه خود را بالاي سر سهيل رسانده بود و مشغول نوازش او بود آهي كشيد و گفت: «مادرجون فقط دست و بال تو زخمي نشده، درخت بيچاره هم الان داره بدجوري درد ميكشه...». بقيه بزرگ‌ترها هم از اتفاقي كه افتاده بود ناراحت شده بودند.
سهيل و سامان كه ديگر روي تاب‌بازي نداشتند خودشان را جمع وجور كردند و رفتند پيش بزرگ‌ترها...
سامان رو به عمواحمد كرد و گفت: «عمو! حالا كه اومديم بيرون چرا آتيش بزرگ‌تري درست نمي‌كنيد؟ اينجا كه ديگه براي كباب نيازي به منقل نيست! يكي از دوستام تعريف مي‌كرد وقتي براي تفريح بيرون مي‌رن يه آتيش بزرگ درست ميكنن، همه دورش جمع ميشن و حسابي بازي ميكنن و خوش مي‌گذرونن». عمواحمد همينطور كه زغال‌هاي درون منقل را زير و رو مي‌كرد گفت: «سامان‌جان مي‌دونستي اين كار خيلي خطرناكه؟ اين كار ممكنه هم به آدما آسيب برسونه و هم باعث آتيش گرفتن درخت‌ها و گياهان بشه».
سهيل كه كنار سامان نشسته بود و مي‌دانست پدرش اجازه آسيب رساندن به طبيعت را نمي‌دهد گفت: «بيا بريم سامان، بزرگ‌ترها هميشه ساز مخالف مي‌زنن!»
سهيل يواشكي كبريت و مقداري از نفتي را كه براي راه انداختن آتش آورده بودند برداشت و با سامان از خانواده دور شدند. دور از چشم ديگران با مقداري چوب خشك آتشي به پا كردند! و شروع كردند از روي آتش پريدن...
صداي خاله كه از دور بچه‌ها را صدا مي‌زد آنها را هول كرد. براي اينكه بزرگ‌ترها از كار پنهاني آنها باخبر نشوند مقداري خاك را با پا روي آتش ريختند و به سمت خانواده‌ها رفتند.
مادر سامان كيسه‌هاي زباله را به آنها داد و از آنها خواست تا زباله‌ها را در سطل بريزند. سامان و سهيل كه خيلي گرسنه شده بودند، همين كه چند قدمي رفتند از بوي كباب بي‌تاب شدند و زباله‌ها را داخل رودخانه ريختند و بدو بدو برگشتند. مادر از بازگشت سريع پسربچه‌ها تعجب كرده بود!
بعد ازخوردن ناهار پدر و عمواحمد پيشنهاد كردند تا براي آب‌بازي و ماهيگيري به سمت رودخانه و آبگيري كه پايين جنگل بود بروند. بچه‌ها كه از تابش آفتاب بهاري گرمشان شده بود با جيغ و هورا از پيشنهاد باباها استقبال كردند.
بچه‌ها به همراه پدرانشان با گذر از كنار رودخانه به آبگير پايين جنگل رسيدند. پدر سامان كه از ديدن حجم زياد زباله‌هاي درون آبگير خشكش زده بود گفت: «واي! چه منظره زشتي، ببين چه بلايي سر اين رودخونه زيبا آوردن، توي اين رودخونه فقط مي‌شه آشغال گرفت!». عمو احمد از شدت ناراحتي نمي‌توانست حرف بزند.
در همين حال پسركي هم‌سن و سال سهيل و سامان را ديدند كه دستكش در دست مشغول جمع كردن زباله‌ها از آبگير بود. عمو احمد كه چهره‌اش برافروخته شده بود به پسرك اشاره كرد و گفت: « نگاه كنيد! زحمت بي‌فكري يه عده آدم بي‌ملاحظه مي‌افته گردن ديگران. واقعاً اگه همه به فكر طبيعت و محيط زيستمون نباشيم چي ميشه؟ آشغال از سروكولمون بالا ميره».
سامان و سهيل كه متوجه عواقب بي‌فكري و سهل‌انگاريشان شده بودند از خجالت سرشان را پايين انداخته بودند.
بچه‌ها كه حسابي حالشان گرفته شده بود، بدون آب بازي و ماهيگيري به سمت محل اتراق بازگشتند.
خورشيد آرام آرام خود را به پشت كوه‌ها مي‌كشاند و باد بهاري هوا را كمي سرد كرده بود. كم كم موقع رفتن فرا‌رسيده بود، بزرگ‌ترها به همراه بچه‌ها وسايل را جمع كردند و به سمت خانه به راه افتادند. راه كه وقت آمدن به چشم برهم زدني طي شده بود حالا طولاني‌تر به نظر مي‌رسيد.
همگي پس از يك روز تفريح مفصل، خسته و كوفته به خانه رسيدند. پدر سامان كه براي ديدن اخبار شبانگاهي تلويزيون را روشن كرده بود با ديدن صفحه تلويزيون تعجب زده گفت: «اِ اِ، بچه‌ها انگار آتيش‌سوزي شده» در ميان تعجب همگان گوينده خبر مي‌گفت: «بر اثر سهل‌انگاري تعدادي از گردشگران و خاموش نكردن كامل آتش، وزش باد موجب سرايت آتش شده و تعدادي از درختان يكي از پارك‌هاي جنگلي در آتش سوختند».
سامان رنگش پريد و به ياد آتشي افتاد كه او و سهيل به پا كردند و حتي درست و حسابي خاموشش نكردند.
حالا احساس خوب و خوش آخر هفته براي سامان و سهيل تبديل به احساس گناه و پشيماني شده بود.
آن دو تا مدت‌ها صداي آه و ناله درختان آتش گرفته را در گوش خود مي‌شنيدند!
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
یلدا رست
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۷:۴۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۱۹
3
4
کار خیلی بد انجام دادند
داود چوبدار
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۹:۵۱ - ۱۴۰۰/۰۷/۱۸
1
3
عالییییییی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها