تابستان امسال در شهرستان، زن ميانسالي از همسايگان قديمي را ديدم که پس از باز کردن سرصحبت درباره آنچه سرنوشت محتوم فقرا ميدانست، ناگهان گفت: «کاش اين تابستان لعنتي زودتر تمام شود!؟» بعد چشمانش را روي هم فشار داد و لبخندي بر گوشه لب نشاند تا ببيند من از اين جمله پرسشبرانگيز بيتفاوت عبور ميکنم يا دليلش را ميپرسم. راستش از حرف و جدل و چانهزدنهاي کلامي با برخي از قديميها خسته نميشوم، از بس که پرانرژي و با لحن و صوت مخصوص به خود که انگار از هيچ گلوي ديگري شنيدني نيست، سخن ميرانند. گاهي از هر سه جملهاي که پشت سر هم ميگويند، دوتايش ضربالمثل است و چون در هر مثلي دريايي از کلام و کنايه نهفته است، از فهم کلامشان جا ميماني و مجبور ميشوي مرتب به بهانهاي وارد حرفشان شوي تا عقب نماني! بعد آنها که ضعف حريف و قدرت خود را خوب ميشناسند، گاهي تو را به خامي و جوانيات ميبخشند و از ضربه فنيات چشم ميپوشند تا ميان آن درياي مثلهاي قديمي و متلکهاي جديد، غرق نشوي! گاهي نيز که از بيان عبارتهاي نسل سوم و لاتين ناگزير ميشوند، آن را هوشمندانه تحقير ميکنند تا تو گمان نکني حالا که چهارتا لغت جديد ميداني، بهتر از آنها هم ميفهمي!
اين همه را گفتم تا بگويم همسايه قديمي ما هم از آن نمونههاي خاص پرانرژي است، حتي وقتي از گراني و بيداد قيمتها حرف ميزند، آنقدر ظرافت به خرج ميدهد که ناقل انرژي منفي يا نااميدي نباشد. پس به حکمت خدا و دنيايي که از عطسه بز ماده بيارزشتر است و ثروتي که وفا نميکند و مالي که جز با حرام انباشته نميشود، گريزي ميزند تا مبادا آن همه شيريني سخن را فداي گراني قيمتها کرده باشد! گفتن اين لازم بود تا معلوم شود منبع آن همه انرژي مثبت تمام نشدني نه کنترل تورم دولت يازدهم است و نه هنرنمايي مديران مملکت در دستگيري از محرومان!
همسايه ما هنوز چشمانش را در همان حالت پرسشگري نگه داشته بود که من هم ژستي مثل خود او گرفتم. فهميد که بايد توضيح دهد چرا از تابستان متنفر است. احساس کردم حرفي زده است و کاري کرده است که ادامه دادنش برايش مشکل است، اما بالاخره دهان باز کرد و حرفش را زد. آنچه که گفت، آبروي مرا پيش خودم برد! چيز ديگري نميتوانستم بگويم و خود او هم با آن همه بلبلزباني و شيرينکلامي، حرف زدن برايش سخت شده بود. لعنت خدا به اين شغل خبرنگاري! بارها از مادرم خواستهام که به همسايهها توضيح مبسوط ندهد که من خبرنگارم و چه و چه! همسايهها فکر ميکنند خبرنگار صداي ملت است! فکر ميکنند ميتوانند از زبان خبرنگار حرف دلشان را به مسئولان دولتي برسانند! نميدانند ديگر نه زباني باقي مانده است و نه گوش شنوايي!
کاش هرگز نميگفت، اما همسايه قديمي گفت: «تابستان با اين گرماي سوزانندهاش دلخوشيم که ميوههاي رنگارنگ دارد اما لعنت به اين تابستان داغ که دارد تمام ميشود و هنوز از ميوه آن نخوردهام!»
بعد با احساس خاصي ادامه داد: «نوهها همهاش سؤال ميکنند. زمستان که ميشود، برايشان بهانه دارم. ميگويم پرتقال مزه گس دارد، سيب هم نفخ ميآورد، اما تابستان با گيلاس و زردآلو و هلو و سيب گلاب و آلبالو يا خربزه و طالبي و گرمک، برايم جاي بهانه تراشي باقي نميگذارد!»
ميگفت:«700 هزار تومان مستمري شوهرم را ميگيرم، اما آبروي مهمتر از ميوه خوردن دارم. آبرويم را خدا حفظ ميکند. زمستان ميروم به خواب زمستاني، اما از تابستان و گرمايش متنفر شدهام.»
مطمئن بودم همسايه قديمي اين حرفها را پيش هيچ کس نزده است و ديگر هم نميزند. همان لحظات احساس کردم که به اندازه همه عمر از گفتن رازي که با آن آبرويش را پيش نوههايش حفظ کرده است، پشيمان است. يک لحظه فقط براي آن که سکوت ميانمان را بشکنم، چيزي پرسيدم. با آنکه زود فهميدم که پرسش عجولانه و بيفايدهاي است: «يعني حتي هنوز يک کيلو آلو هم نخريدهاي؟!» حرف را ادامه نداد. فهميد که تأثير خوبي روي من نداشته است. او يکي از ميليونها ايراني است که زير خط فقر 3 ميليون توماني زندگي ميکند و ما با نفهمي تمام فکر ميکنيم همينکه زنده است، پس چرخ زندگياش ميچرخد و افتادهايم دنبال اولويتهاي رفع حصر و پيروزي در انتخابات 96 و پيروزي در انتخابات بعدي و بعدي و بعدي.