آسيبي آسيبزا
بدون شك ريشه بسياري از آسيبهاي اجتماعي و مشكلات جامعه را به نوعي در ارتباط تنگاتنگ با كاركرد عدم سلامت نهاد خانواده بايد دانست. تعارض شخصيت افراد، اختلال در رفتارهاي فردي و اجتماعي، جرايم ويژه، افت تحصيلي و گريز از مدرسه و خانه، خشونت، اعتيادهاي مدرن و سنتي، خودكشي و طلاق، بيماريهاي اخلاقي و رفتارهاي ناسالم جنسي و...، ريشه در فضاي ناسالم و آشفته فرهنگي و تربيتي خانواده دارد.
از مهمترين آسيبهاي خانوادگي طلاق است و كارشناسان نيز بر اين باورند كه فرآيند طلاق در اكثر مواقع اين سير را طي ميكنند. اختلافات جزئي، تكرار اختلافات جزئي و جدي شدن آنها، جدايي يا بيميلي يكي از زوجين به طرف مقابل، قهرهاي طولاني و تكرار آن، خستگي زوجين از قهرها و درگيري، طلاق عاطفي و طلاق قانوني.
روانشناسان و صاحبنظران اين حوزه پديده طلاق را نوعي گسستگي عاطفي زوجين يا حداقل يكي از زوجين ميدانند. اين گسستگي عاطفي بدون شك دردناك است و مسلماً اين پديده توام با ضايعات و آسيبهاي متفاوت براي زوجين است. طلاق علاوه بر اينكه پديده فردي و پيچيدهاي است، يك پديده اجتماعي نيز محسوب ميشود به همين دليل طلاق ميتواند پايه و اساس بحرانهاي مختلف ديگر تلقي شود.
فضاي بيروح و كمنشاط خانوادگي، گفتمان منفي و رفتارهاي تحقيرآميز و پر تحكم والدين و اعضاي خانواده نسبت به يكديگر و تقويت نيروي گريز از منزل موجبات تعلق ناپايدار والدين و فرزندان به كانون خانواده و بعضاً فرار و پناه بردن آنها به كانونهاي مجازي و پر خطر را فراهم ميآورد. در خانواده متزلزل، مشكلات و مسائل جزئي به آساني به جدل و بحران تبديل ميشود، اميد به زندگي و فرداي روشن و سازنده كاهش مييابد، انتقادهاي غيرمنصفانه و رفتارهاي غيرصادقانه و پر خشونت جايگزين شيوههاي عاطفي و منطقي ميشود.
نظارت والدين بر تماسها و رفتوآمدهاي فرزندان ناكافي است و در عين حال برچسب زدن و بعضاً ابهام، جايگزين برخوردهاي خوشبينانه و اعتمادآميز ميشود و همچنين كمتوجهي و غفلت نسبت به نيازهاي طبيعي فرزندان به ويژه در دوره نوجواني موجب رشد نيازهاي غيرواقعي و كاذب و انحرافهاي اخلاقي و احساسي آنها ميشود.
در جامعه فقط طلاق شرعي نداريم و گاهي در خانوادهها طلاق عاطفي به وجود ميآيد و باعث ايجاد روابط عاطفي ضعيف در خانواده ميشود كه آثار منفي آن از طلاق بيشتر است و باعث گريزان شدن فرزندان از محيط خانواده ميشود. هر چه همبستگي و تعامل در محيط خانواده كاهش يابد فردگرايي بيشتر ميشود و هر فرد هر كاري كه ميخواهد انجام ميدهد و در نتيجه ميزان آسيبها افزايش مييابد.
در اين خانوادهها افراد نسبت به خانه خود حسي كه بايد داشته باشند را ندارند. همه افراد خانواده به هر نحوي ميخواهند زمان كمتري را در خانه سپري كنند. جو سرد، بيروح و سكوت خالي از شور و نشاط در خانه حاكم است و اين جو همه را فراري ميدهد. بچهها در اين خانه هيچ حس امنيت و آرامشي دريافت نميكنند و بيشتر تمايل دارند وقت خود را بيرون از خانه و با دوستان خود بگذرانند. جامعه ناامن آماده پذيرش اين افراد است و متأسفانه اين بچهها تمايل به استفاده از مواد مخدر، ارتباطهاي ناسالم و نامشروع و انجام كارهاي خلاف و غيرعرف نشان ميدهند و هم به خود و هم به جامعه آسيب وارد ميكنند و برخي نيز دچار افسردگي و در خود فرو رفتن ميشوند و مسلماً چنين بچههايي براي آينده خود و تشكيل يك زندگي جديد هيچ الگوي مناسبي پيش رو نداشته و شايد آنها نيز در آينده دچار مشكل پدر و مادرهاي خود شوند.
طلاق خاموش به عنوان يك طلاق غيررسمي، موذيانه در كمين روابط همسران نشسته است و شايد بي راه نباشد كه بگوييم اصلي ترين قربانيان را از ميان فرزندان خانواده انتخاب ميكند. بنابراين با توجه به افزايش ميزان طلاق در كشورمان و اثرات منفي اين پديده شوم در ميان زوجين، بررسي برخي علل احتمالي اين موضوع ضرورت مييابد.
تفاوتهاي فردي و فرهنگي، اولين عامل موثر
بسياري از اختلافات در روابط زناشويي به دليل عدمتناسب زوجين از نظر ويژگيهاي فردي و فرهنگي است. برخي از اين ويژگيها عبارتند از تناسب سن، تناسب فيزيكي، باورها و عقايد فكري و مذهبي، وضعيت اقتصادي و بافت فرهنگي - اجتماعي.
ازدواج و روابط مشابه آن در داخل يك بافت فرهنگي رخ ميدهد كه اين بافت، چگونگي ازدواج را تعريف ميكند. به عبارتي استانداردهاي رابطه در بافت فرهنگي، مطرح و تقويت ميشود. زوجيني كه از نظر زمينه فرهنگي- قومي و نژادي با هم تفاوت دارند، انتظارات و باورهايشان در مورد روابط زناشويي نيز متفاوت است. البته اين تفاوت در پيشفرضها، مفروضات و باورهاي زوجين، در صورتي كه زوجين بتوانند عاقلانه نقاط قوت و تفاوتهاي فرهنگيشان را در نظر بگيرند، ميتواند منبع قدرت يك رابطه باشد. اما در عين حال، تفاوتهاي محسوس در انتظارات زوجين ميتواند منبع مهم تعارض بين زوجين نيز باشد.
مشكلات شديد شخصيتي و رواني
شاخص خطرآفرين براي رابطه و طلاق، اختلال رواني شخص در گذشته يا حال است. قسمت اعظم مشكلات ارتباطي و طلاق در ميان افراد مبتلا به اختلال رواني شديد، افسردگي و برخي اختلالات اضطراري گزارش شده است. به طوري كه ميتوان گفت تعارضات زناشويي و اختلالات روانشناختي به طور متقابل روي يكديگر تأثير دارند. يكي از اختلالاتي كه در بين زوجين مراجعهكننده به دادگاهها بسيار مشاهده شده و عامل بسيار مهمي در بروز طلاق است، اختلال شخصيت پارانوئيد است.
اين اختلال كه هسته مركزي آن را عدم اعتماد به ديگران و بدبيني و بددلي تشكيل ميدهد، از عوامل مشكلساز جدي در روابط با ديگران و روابط زناشويي است.
بددلي نسبت به همسر از ويژگيهاي بارز اين قبيل افراد است. آنان تمايل جدياي به دانستن تمام ابعاد روابط همسرشان با جهان خارج دارند. نسبت به جزئيترين گوشههاي روابط همسرشان با خانواده، دوستان و آشنايان حساسيت جدي دارند. بنابراين سعي دارند نهايت كنترل و نظارت را بر اعمال، رفتار و روابط همسرشان داشته و هر گونه روابط مبهم از جانب همسر ميتواند باعث ايجاد احساس شديدي از اضطراب و حتي خطر در اين افراد شود.
عدم بلوغ عاطفي و فكري
بلوغ عاطفي متضمن وجود بده بستان عاطفي و قابليت درك احساس ديگري يا همدلي است و فراتر از همه به رسميت شناختن نيازهاي ديگري و پذيرش مسئوليت برآوردن آن نيازهاست. ازدواج و تشكيل خانواده به معني پذيرش اين مسئوليت براي همه عمر و قبول تأمين نيازهاي شريك زندگي است. افرادي كه به بلوغ عاطفي نرسيدهاند تنها در زندگي به خود فكر ميكنند. هدف اين افراد از ازدواج فقط حمايت شدن است، به طوري كه به دنبال يك جاده يكطرفه در ازدواج هستند. به اصطلاح عاميانه آويزان شدن به شخصي به عنوان شوهر يا زن. اينان در ازدواج نه به دنبال همسر بلكه در پي ميزباني براي ارتزاق هستند.
اعتياد ويرانگر يك رابطه است
اعتياد به مواد مخدر يا الكل تأثيرات زيانباري بر فرد، خانواده و جامعه داشته و از عوامل مهم تأثيرگذار در بروز طلاق است. اعتياد به مواد مخدر بلاي ويرانگر خانواده و جامعه و مخربترين عامل روح و روان آدمي است. بررسيهاي آسيب شناختي نشان ميدهد كه اعتياد والدين، سردي كانون خانواده و سستي پيوند عاطفي، احساس شرمساري و سرانجام از همگسيختگي ساختار خانواده را در پي دارد و احتمال تبهكاري و بزهكاري اعضاي چنين خانوادهاي ميرود. اعتياد عوارض جسمي، رواني، اقتصادي و اجتماعي گستردهاي دارد. از جمله اين عوارض ميتوان به ناراحتيهاي عصبي مانند اضطراب و پرخاشگري، ضعف اراده، بيتوجهي به مسئوليتهاي فردي، ضعف حافظه، به هم خوردن تعادل رواني، بيكاري و لطمه به اقتصاد خانواده و جامعه اشاره كرد.
خيانت، ضربهاي جبرانناپذير
خيانت به عنوان يكي از علل مهم طلاق و جدايي گزارش شده است. صاحبنظران اين حوزه سه نوع خيانت را مشخص كردهاند. خيانت جسمي، عاطفي و تركيبي از هر دو. در واقع كارشناسان معتقدند ممكن است در يك ازدواج خيانتي اتفاق بيفتد اما هرگز نزديكي فيزيكي اتفاق نيفتاده باشد. به هر حال خيانت از هر نوعي باشد باعث آسيبهاي عاطفي و روحي فراواني در ازدواج ميشود و اين مسئله با از دست دادن عشق، از بين رفتن اعتماد، بيتوجهي و دور شدن زن و شوهر از يكديگر اتفاق ميافتد.
به علاوه تحمل از دست دادن اعتماد و صدمه ناشي از احساس فريبخوردگي براي برخي از زوجها بيش از تحمل جنبههاي فيزيكي خيانت، سخت است. شواهد نشان ميدهد تأثيرات آسيبزاي ناشي از هر نوع خيانت به قدري قوي است كه نشانههايي شبيه آسيب ديگر مانند اختلال استرس پس از ضربه دارد.
دخالت اطرافيان، عامل تسهيلكننده طلاق
در ايران بسياري از اختلالات و اختلافات زناشويي نتيجه دخالتهاي نابهجا و غيرمنطقي خانوادههاي اصلي در روابط زناشويي زوجين است. بسياري از خانوادهها پس از ازدواج به استقلال فرزندان خود احترام نميگذارند و به خود اجازه هر گونه مداخله را ميدهند. در بسياري از موارد پدران و مادران از هر لحاظ، فرزندان خود را تكهاي از وجود خود ميدانند و اين اجازه را به خود ميدهند كه درباره مسائل زناشويي آنها تصميمگيري يا اظهارنظر كنند.
در اين گونه موارد والدين به تمايز خود از فرزندان خويش نرسيدهاند. در مواردي هم مشاهده ميشود كه فرزندان به تمايز خود از ديگري نرسيدهاند. اين تمايز به معناي قطع رابطه نيست بلكه به اين معناست كه والدين و فرزندان ضمن حفظ حس استقلال خويشتن و احترام به حريمهاي خصوصي يكديگر، همچنان به هم محبت كنند و در عين دوست داشتن يكديگر، اجازه دخالت به حريمهاي خصوصي و زناشويي را ندهند. اين به معناي بياحترامي به يكديگر و در عين حال به معناي پرستش يكديگر نيست.
عدممهارتهاي ارتباطي
تحقيقات نشان داده است كه وجود نقطه ضعفهايي در ارتباط و حل تعارض بين زوجين در 10 سال نخست ازدواج منجر به طلاق و نارضايتي از رابطه ميشود. تعاملات نامناسب و بد كاركردي كه زوجين درگير آن ميشوند، در همان چند سال اول ازدواج منجر به افزايش پرخاشگريهاي زباني و بدني در رابطه زوجين ميشود. مهارتهاي ارتباطي شامل چگونگي صحبت كردن و شنيدن، ابراز محبت، مبادله رفتارهاي مثبت و لذتبخش، حل تعارض و اختلاف، داشتن باورها و انتظارات صحيح و واقعبينانه، حمايت متقابل و... است. ابراز فعالانه محبت و ساير عواطف مثبت با تداوم رضايتمندي از رابطه در ارتباط است. در مقابل الگوهاي ديگر از قبيل اهانت كردن، بيزاري، ترس يا كنارهگيري عاطفي از همسر، پيشبينيكننده فروپاشي رابطه بوده و گامهايي در جهت جدايي است. به علاوه هنگام بحث و گفتوگو در مورد مشكلات، زوجين آشفته غالباً عجله و انتقاد ميكنند و ميخواهند يكديگر را تغيير دهند. همچنين زوجين آشفته هنگام صحبت راجع به مشكلات به طور مداوم به يكديگر گوش نميدهند و از بحث پيرامون مشكلات طفره ميروند.
به علاوه باورها و انتظاراتي كه افراد در هنگام ورود به رابطه دارند، خطر آشفتگي رابطه و طلاق را در نخستين سالهاي ازدواج بيشتر ميكند. زوجيني كه باورها و انتظارات غيرواقعبينانهاي در مورد اهميت رابطه، روشهاي موثر حل تعارض، اهميت خانواده و دوستان و نقشهاي جنسيتي دارند، نسبت به زوجيني كه بر اين باورها نيستند دچار فروپاشي بيشتري در رابطه ميشوند. اسنادهاي منفي كه در آن زوجين مشكلات رابطهشان را به صفات منفي و غيرقابل تغيير همسرشان نسبت ميدهند نيز باعث فروپاشي رضايتمندي از رابطه ميشود. به هر حال تعامل ضعيف، درك زوجين از يكديگر را كاهش ميدهد و باعث ميشود كه زوجين نتوانند از يكديگر حمايت كنند.
به طور كلي عوامل متعددي ميتواند يك ازدواج را آسيبپذير سازد. شدت تأثيرگذاري اين عوامل در تحقيقات مختلف، متفاوت ارزيابي شده است. آنچه مهم است پيدا كردن عواملي است كه قابل مداخله بوده و بتوان با تغيير آنها از وقوع طلاق پيشگيري كرد. در اين صورت ميتوان نسبت به آگاهسازي زوجين و خانوادههاي آنان در زمينه عوامل مؤثر در انتخاب همسر مناسب، برخورد صحيح زوجين با يكديگر و عوامل خطرساز بروز طلاق را در جامعه كاهش داد. به ويژه اهميت مشاورههاي روانشناسي قبل از ازدواج، در طول زندگي زناشويي در افراد متقاضي طلاق و در هنگام بحران، در پيشگيري و كاهش از همپاشيدگي خانوادهها، بايد مورد توجه قرار گيرد.
*
پژوهشگر مسائل فرهنگي
باسلام وتشکر از نویسنده