شيطان:«اي بابا چرا اينقدر فكر ميكني؟ تو كه سعي كردي پاكت رو به صاحبش برسوني ولي نشد. بازش كن ببين توش چيه حتماً كلي اسكناس هست از ظاهرش كه اينطور پيداست.»
فرشته:«تو چكار داري توش چيه. تو كه مالكش نيستي، چرا تا حالا جريان پيدا كردن پاكت رو به بابا نگفتي؟»
شيطان:«ببين به اين حرفا توجه نكن از ظاهر پاكت و اين مهر بانكي معلوم ميشه توش كلي اسكناس هست بالاي چند ميليون، پاشو اينقد فكر نكن. بازش كن بشمار ببين توش چقدر پوله؟»
فرشته:«نه اينكارو نكن محسن تو كه اينجوري نبودي.توداريامتحانميشي.ببينچقدرميتوني امانتدارباشي».
شيطان: «محسن توچقدر خوششانسي با يك مقدار از اين پول ميتوني يه تبلت خوب بخري. اصلاً مگه تو اينو دزديدي؟ تو اونو پيدا كردي خواستي به صاحبش هم برگردوني كه نشد. درثاني تو فقط به اندازه خريد تبلت از اون پول بردار بقيهشو ببر بده روحاني مسجد محله بگو پيدا كردم. اونا هم خرج نيازمندان ميكنن. تازه اگر فكر ميكني گناه ميكني اين يك گناه كوچكه كه به عوضش با دادن بقيه پول به نيازمندان گناهش بخشيده ميشه. فكرش رو بكن با اين پول ميتوني يه تبلت بخري چند مدل بالاتر از تبلتي كه حميد همكلاسيت داره. خوشحال باش پسر، پرنده شانس درست اومده نشسته رو شونت.»
فرشته:«محسن تو تا حالا دست به چيزي كه مال تو نبوده نزدي. نكنه گول بخوري. اصلاً به خريد تبلت فكر نكنيها. اينكه مال تو نيست. امانته، درسته كه صاحبشو نميشناسي اما اين دليل نميشه از اون پول استفاده كني. تو كه نميدوني صاحب اين پاكت الان چه حالي داره. شايد اين پول هزينه درمان يه بيماره. فكرش رو بكن صاحب اين پاكت امشب چه حالي داره. امانتداري و صداقت بهترين صفت يك انسان خوبه پس... .
فرشته ي وجدان محسن تا دير وقت با شيطان درونش در حال كشمكش بود تا خوابش برد.
محسن بعد از نماز صبح دعا كرد و از خدا كمك خواست تا پول رو به صاحبش برسونه. پاكت رو برداشت و با دقت نگاه كرد. روي پاكت چيزهايي نوشته شده بود: «شماره پرونده»، «بايگاني شد»، «الف/م پيوست» و «مسئول اعتبارات- محمودي». يك شماره تلفن همراه هم كه جلوش نوشته شده بود« اسكندري» توجه محسن را جلب كرد. فوراً رفت پيش پدر و ماجرا را توضيح داد. پدر هم با دقت پاكت را نگاه كرد. بعد به شماره تلفن روي پاكت زنگ زد، آقايي جواب داد.
- الو سلام شما آقاي اسكندري هستيد؟
- بله بفرماييد.
- آه خوب شد، ببينيد شما پيش من يك امانت داريد. يادتونه ديروز تو قطار مترو كنار دست من نشسته بوديد، تو ايستگاه امانت همانطور كه با تلفن صحبت ميكرديد، پياده شديد و حواستون نبود كه پاكت را جا گذاشتيد. من هم وقتي متوجه شدم كه ديگه شما پياده شده بوديد.
- بله درسته موقع رفتن حواسم نبود .
حالا اون پاكت دست شماست ؟باز ش كردين؟
- نه ولي از ظاهر پاكت و مهر بانكي روش احتمال ميدهم مبلغ زيادي پول توش باشه.
- مبلغ زياد؟ اوهوم خوب حالا ميخواي بهم برگردوني
- بله كجا و چطوري بهتون بديم؟
- باشه، آدرس را يادداشت بفرماييد: خيابان فرشته- كوچه اعتماد... ***
محسن به همراه پدر سر ساعت درمحل قرار حاضر شد. آقاي اسكندري هم چند دقيقه بعد رسيد. بعد از سلام و احوالپرسي، محسن پاكت را به آقاي اسكندري داد.
آقاي اسكندري خيلي خونسرد پاكت را باز كرد. پدر گفت: «ظاهراً خوشحال نيستيد از اينكه پولتان را پيدا كرديد.»
اسكندري گفت: «پول؟ امروزه ديگه كمتر كسي پول نقد اون هم به مقدار زياد حمل ميكنه.» بعد مقداري كاغذ را از درون پاكت بيرون آورد، آنها را نشان داد و گفت:«نه داخل پاكت پول نبود اينها فقط يكسري كپي از نامهها و اوراق درخواستي وام بانكي بودند. اما چون با نام و مشخصات من بودند مهم بودند وگرنه به درد كسي نميخورند.»
محسن با خودش گفت: «پس بيخود اين همه دلواپس و نگران شده بودم؟ منو بگو ديشب چي بهم گذشت.»
پدر ادامه داد:«خب صبح ،همون موقع كه تلفني صحبت ميكرديم جريان را ميگفتين تا براتون با پيك بفرستيم يا محسن خودش بياره ديگه چرا قرار گذاشتين همديگرو ببينيم؟» اسكندري ادامه داد: «اينكه چرا اومدم سر قرار و شما و پسر گلتان را به زحمت انداختم، براي من مهم بود كه پسر درستكارتونو ببينم و به شما براي داشتن چنين پسري تبريك بگم.»
پدر گفت:«ممنون از لطف شما محسن كاري نكرد جز اينكه فقط به وظيفهاش عمل كرد. من هم خوشحالم، خب ديگه پاكتو كه گرفتين اگه كاري نيست ما هم بريم.»
اسكندري ادامه داد:«راستي چند لحظه صبر كنيد. اگرچه از آقا محسن هرقدر هم كه تشكر كنم باز كافي نيست، اما دوست دارم به پاس امانتداري آقا محسن يك هديه ناقابل تقديم كنم تا علاوه بر تشكر، مشوقي باشه براي اين امانتداري آقا محسن.»
محسن بلافاصله گفت: «نه من براي تشويق اين كارو نكردم، وظيفم بود.» اسكندري گفت:«بله ميدونم كه براي تشكر اين كار را نكردي اما دوست دارم قبول كني.»
پدر با نگاهي به محسن، لبخندي از سر رضايت زد و اشاره كرد تا از دست آقاي اسكندري پاكت را بگيرد.
بعد از جدا شدن از آقاي اسكندري پدر گفت: «آفرين پسرم. خوشحالم كه از اين امتحان سربلند بيرون اومدي. تو ثابت كردي واقعاً پسر درستكاري هستي، راستي اين نزديكيها مغازههايي رو كه تبلت ميفروشند بلدي؟»
محسن ذوقزده گفت:«بله همين نزديكي تو پاساژ زرين فروشگاه آقاي امانتدار.»
پدر هم با دست به پشت محسن زد و با لحني كشدار گفت:«پس بزن بريم پسرم... .»