
پرسش اينجاست كه چرا آنقدر راهحل و راهكار دادن در زندگي زن و شوهرهايي كه با هم مشكل دارند مهم است؟ چون راهكارهاست كه به رفتار دو طرف جهت ميدهد. اگر راهكاري اشتباه باشد رفتار زن و مرد اشتباه ميشود. رفتار اشتباه هدف اشتباهي به دست ميآورد و هدف اشتباه ضربهزننده است. وقتي راهحل اشتباه باشد اين ميشود كه زن و شوهر از حل مشكلاتشان غافل ميشوند و سراغ مقابلهبهمثل ميروند. بهجاي حرف زدن، تهديد ميكنند و بهجاي حرف از باهم بودن مدام اسم طلاق را ميآورند. نتيجه چنين رفتاري چه ميشود؟ طبيعي است كه جدايي اما از آن دست جداييهايي كه قطعاً بعد از چند سال نتيجهاش آن چيزي نيست كه انتظارش ميرفت. از آن دست جداييهايي كه دو طرف در لحظه فكر ميكنند تنها راه طلاق است و بعد از طلاق از مشكلات رها ميشوند اما در كمتر از يك دهه ميفهمند مسيري كه رفتهاند صددرصد اشتباه بوده است. اين بدترين و سختترين نتيجه زندگي هر انساني است. سخت است كه در لحظه فكر كني تا طلاق نگيري خلاص نميشوي و بعد از چند سال از طلاقت بفهمي اگر طلاق نميگرفتي قطعاً حال و روزت بهتر از امروز بود، پيشرفت كرده بودي، آرامش داشتي و زندگيات سر و سامان داشت.
10 سال قبل، يك تصميم ناپخته
«سودابه – ن» كه حالا حدود 10 سال از جدايي او و همسرش ميگذرد معتقد است، از طرفي كودكانه رفتار كردن دو نفر و از طرف ديگر خطدهيهاي بزرگترها ميتواند مسير زندگي دو زوج را طوري تغيير بدهد كه خودشان هم باورشان نشود. او درباره ناپختگي و عدماطلاع از عواقب طلاق در دوران تأهل ميگويد: «تابستان سال 85 بود كه من و همسرم با كلي اختلاف نظر و مشكلات ريز به اصرار مادر او تصميم گرفتيم ازدواج كنيم، چون مادر همسرم معتقد بود دور بودن ما از يكديگر باعث عصبي شدن فرزندش شده است. بعد از عروسي مشكلات بيشتر شد. اگر تا ديروز از هم دور بوديم و مشكلات كوچك آزارمان ميداد، حالا نزديك هم بوديم و مشكلات بزرگتر ديده ميشد. من سن و سالي نداشتم تازه دوران دبيرستان را تمام كرده بودم و خيلي سياست يا مهارتهاي رفتاري را بلد نبودم. مشكلات به سرعت عصبيام ميكرد. از بزرگي و زشتي طلاق مثل امروز خبر نداشتم، به همين خاطر بود كه تا عصباني ميشدم يا مشكلي پيش ميآمد در عالم نوجواني خودم حرف از طلاق و جدايي ميزدم. در مقابل همسرم كه هفت سال از من بزرگتر بود به شدت از اين واژه هراس داشت تا جايي كه وقتي كلمه طلاق را از زبان من ميشنيد كلي التماس و عذرخواهي ميكرد كه من ديگر آن كلمه را بازگو نكنم.»
پشت گوشَت را ديدي، دختر من را هم ميبيني!
سودابه كه به قول خودش در عنفوان جواني ازدواج كرده از پايين بودن ظرفيت و تحمل آن روزهايش گلايه دارد و ميگويد: «حالا من 10 سال بزرگتر شدهام. يك دختر در هر سال از عمرش كلي داشته و مهارت ياد ميگيرد، چه برسد به اينكه يك دهه از عمرش بگذرد. اين روزها وقتي برميگردم و گذشته را مرور ميكنم ميفهمم اگر من هوش و مهارت امروزم را داشتم قطعاً اولين تصميمم در مقابل مشكلاتم طلاق نبود، چون روزي كه من براي آخرين بار خانه مشتركمان را ترك كردم و به منزل پدرم آمدم، دعواي مهمي نشده بود ما حتي زد و خوردي هم نداشتيم، تنها اين بود كه مادرشوهرم با من يك درگيري لفظي داشت و من چون ميخواستم خانوادهام پشتيبانم باشند، كمي در بيان ماجرا غلو كردم، البته من همه دعواها و مشاجرهمان را به خانوادهام ميگفتم چون آن روزها خيال ميكردم اگر بگويم بهتر است و اگر تصميم به جدايي بگيريم آنوقت كسي من را مقصر نميداند و همه از جريان باخبر هستند، غافل از اينكه اين خبر دادن ميتواند آستانه تحمل آنها را پايين بياورد. به مرور زمان مادرم كه ميديد دخترش عذاب ميكشد و مشكلات بزرگتر ميشوند همان روز بعد از مشاجره آمد دست من را گرفت و به مادر همسرم گفت به پسرت بگو پشت گوشش را ديد دختر من را هم ميبيند. شنيدن اين حرف براي مادر همسرم سخت بود و طبيعي بود كه غرور همسرم هم خدشهدار شده باشد. او نيامد دنبالم، مادرم هم به تصور مادرانهاش تلاش ميكرد روي حرفش بماند تا هم عزت دخترش حفظ شود، هم مطمئن شود كه شوهرم از رفتارهاي سابقش پشيمان است. روزها گذشت و از خانواده همسرم خبري نشد. فقط يكبار خودش پيام فرستاده بود كه برگرد. مادرم هم زنگ زد به واسطه و گفت آدم يك مرغ از خانهاش بيرون ميرود دنبالش ميرود ببيند كجا رفته، چه بلايي سرش آمده دختر من كه عروس آن خانه است بماند. مادرشوهرم هم در جواب گفته بود خودش رفته خودش هم برميگردد. خلاصه اينكه غائلهاي درست شده بود كه در ميان قيل و قال همه بزرگترها، ديگر من و شوهرم حرفي نميزديم. همه حرف ميزدند و نظر ميدادند جز ما، آن هم نه حرف و نظرهاي منطقي و عاقلانه، نه، حرفهايي فقط و فقط براي شاخ و شانه كشيدن و رسيدن به طلاق. هيچكس هم نبود آن وسط بگويد پس اين دو نفر چه كنند. روزهاي دادگاه در سالن هم اين تهديدكردنها ادامه داشت، اما وقتي ميرفتيم داخل اتاق، همسرم به قاضي ميگفت من را دوست دارد و طلاقم نميدهد. باور ميكردم، اما وقتي بيرون ميآمدم مادرم ميگفت همه اينها نقشه است براي اينكه تو را محكوم به ناشزه بودن كند و نفقه نگيري... خلاصه اينكه بد گذشت و امروز بعد از 10 سال ميبينم من اگر كمي بيشتر تحمل ميكردم و از هر كاهي كوه نميساختم براي خانوادهام، قطعاً بزرگترها آنطور روبهروي هم نميايستادند. مطمئناً ما كارمان به جدايي با هزار توهين و تحقير نميكشيد و فرزند من امروز يك كلاس سومي بود نه اينكه ترس از مطلقه بودنم باعث شود دور ازدواج را براي هميشه خط بكشم.»
همسرم روحش هم خبر از طلاق نداشت
«گاهي اوقات آدم فكر ميكند جز طلاق راهي ندارد. فكر ميكند چون خودش وسط دعواهاي زناشويي است بيشتر از بقيه ميفهمد و هيچ كس شرايط او را درك نميكند. نتيجه اين تفكر اين ميشود كه فقط و فقط به جدايي فكر كني، آن هم نه به دلايل مهم بلكه از روي بيعقلي و ناپختگي». اين بخشي از صحبتهاي «علي – پ» است. او حدود 15 سال پيش از همسر اولش جدا ميشود و بلافاصله ازدواج دوم ميكند؛ ازدواجي كه به قول خودش براي بهبود شرايط و گريز از حرفهاي آن موقع بوده، غافل از اينكه كار را بدتر ميكند كه بهتر نميكند. علي درباره تصوراتش در زمان زندگي زناشويي و دعواهايشان از طلاق ميگويد: «ما دعوا زياد داشتيم و طبيعي بود كه زمان عصبانيت به هر چيزي فكر كنيم. در دعواي سالهاي اول خيلي به جدايي فكر نميكرديم، اما از وقتي كه به ايران برگشته بوديم (من سالها براي ادامه تحصيل در مقطع دكترا همراه همسر و فرزندانم در كانادا ساكن بودم) دعواها بيشتر شده بود. من بيانصافي كردم، اما آن روزها متوجه اين بيانصافي نبودم، چون اگر متوجه بودم قطعاً بيشتر گذشت ميكردم تا كار به اينجاها نكشد. كاش آن روزها در اوج عصبانيت كمي از گذشتها و فداكاريهاي همسرم را در كشور غريب مرور ميكردم و آرام ميشدم. فراموش كردم او چقدر با نداري و شرايط سخت من ساخت و دو فرزند پسرمان را با چه مشقتي بزرگ كرد تا به خيال خودش من دكترا بگيرم و در كارم پيشرفت كنم. او حتي از تفريح خودش هم در زمان غربت زد تا به من و بچهها بيشتر برسد اما نميدانم چرا اين چيزها آن روزها يادم نيامد تا تصميم عجولانهاي نگيرم؟! چند هفتهاي بود كه وقتي دعوا ميكرديم همديگر را تهديد به جدايي ميكرديم. شنيدن كلمه طلاق برايم مثل گذشته ترسناك نبود، شايد به همين خاطر بود كه يك روز وقتي دعوا كرديم بدون آنكه فكر كنم از خانه بيرون زدم و پيش از رفتن به دانشگاه (من رئيس يكي از دانشگاههاي مهندسي تهران بودم) مستقيم رفتم دادگاه خانواده و درخواست طلاق دادم. با عقل امروزم كه فكر ميكنم ميبينم چقدر كارم مسخره بود! همسرم در خانه بود و حتي روحش هم خبر نداشت كه بعد از دعواي صبح من چه تصميمي گرفتهام. در مسير بهجاي آنكه با خودم بگويم او همسر من است و تا امروز برايم فداكاري كرده، فقط به خودم ميگفتم چرا بايد با چنين موقعيت اجتماعي و درآمدي وقت و اعصابم را براي دعواهاي اينجوري بگذارم. يك هفته گذشت. اوضاع مثل هميشه بود، خوب و بد با هم. شب كه رسيدم خانه ديدم همسرم نامه دادگاه را گرفته اما هنوز در خانهام مانده است! حتي آن شب هم به زشتي كارم پي نبردم. در اين مدت به خواهرانم از تصميمم گفته بودم و همه به شكلي غيرمستقيم تشويقم ميكردند كه تصميمت درست است. بچهها را در بين همه تصميمهايم ناديده گرفته بودم. بعد از دو جلسه دادگاه وقتي همسرم ديد تصميمم جدي است وسايلش را جمع كرد و رفت.»
كاش كمي فكر ميكردم
«علي – پ» اطمينان دارد كه جهتدهي اطرافيان در روند طلاق مؤثر است، چون دقيقاً اين اتفاق براي او رخ داده است. او ميگويد: «هنوز من و همسرم قطعي جدا نشده بوديم كه يكي از خواهرهايم خانمي را كه خودش قبلاً متاركه كرده بود براي ازدواج معرفي كرد. روزهاي اول غافل از اينكه ممكن است هر آدمي براي جلب نظر طرف مقابل نقش بازي كند فريفته رفتارش شدم و حضورش باعث شد از همسر اولم دل بكنم. جلسات دادگاه گذشت. حضانت بچهها به من داده شد و مهريه همسرم را نقداً پرداخت كردم. بعد از جدايي به پيشنهاد خواهرانم زود با مليحه (خانمي كه با او آشنا شده بودم) ازدواج كردم و چون ميدانستم خبر ازدواجم به گوش همسر اولم ميرسد تا توانستم ريخت و پاش كردم. حلقه 10 ميليون توماني خريدم، مراسم عروسي را در هتل برگزار كردم، خانه قبلي را فروختم، خانهاي جديد با وسايل نو خريدم و هزار سكه مهر كردم. در همان چند ماه اول همسرم گفت كه چون پسرهايم بزرگ هستند دوست ندارد با ما زندگي كنند. من هم كه در ساختمان ارث پدري چند واحد آپارتمان داشتم بچهها را فرستادم كه بروند و تنها زندگي كنند. الان چند سال از ازدواج دومم ميگذرد، در اين مدت همسر دومم نه تنها هيچ شباهتي به روزهاي اول آشنايي ندارد بلكه كلاً از قالب زن و همسرم خارج شده است. او هيچ وقت لباس نميشويد، اتو نميكند و كلاً وظيفه لباسهاي هردويمان بر عهده خشكشويي محل است. گوشت و مايحتاج خانه را كاملاً آماده شده سفارش ميدهد و به همين خاطر هزينهها چند برابر شده است. همه اينها به كنار دائم به من شك دارد و چون فكر ميكند با زن ديگري در ارتباطم شككردنهايش به دعوا و مشاجره رسيده است. كار به جايي رسيده كه در سن 60 سالگي ميخواهم براي بار دوم جدا شوم چون مدام با هم دعوا داريم و من اغلب شبها در ماشين ميخوابم. اين روزها مدام در حال مقايسه رفتارهاي خودخواهانه همسر دومم با گذشتهاي همسر اولم هستم. به خودم ميگويم كاش يكي بود و آن روز كه تصميم به طلاق گرفتم، برايم مرور ميكرد خوبيهاي همسرم را. كاش يكي بود و از بيرون ميگفت راهحل دعواهاي سادهمان طلاق نيست. كاش خواهرهايم اجازه ميدادند نبودن و تلخي دوري همسرم باعث شود از موضع طلاق كوتاه بيايم. كاش بعد از طلاق چند ماه تنها بودم و به خاطرات خوبم فكر ميكردم تا بتوانم برگردم و از همسرم دلجويي كنم، نه اينكه به سرعت وارد يك رابطه متظاهرانه جديد شوم. همسر اولم تمام اين سالها بهجاي رفتار كودكانه و ازدواج عجولانه من صبر كرد. كار و تنهايي زندگي ميكرد.
هم مراقب زندگي خودش بود، هم به پسرها سر ميزند اما من خودم را وقف زندگي دومم كرده بودم و از بچههايي كه حضانتشان را داشتم هم غافل شدم. همسرم سال پيش بعد از سالهاي تنهايي بالاخره ازدواج كرد و حالا من با كلي مشكلات و تلخي براي بار دوم ميخواهم جدا شوم. ميدانم كه اينها همه آسيب است. كاش عقل، تجربه و گذشت امروز را آن روزها داشتم تا هم خودم آسيب نميديدم، هم پسرهايم از ما جدا نميشدند، هم زندگيام تا امروز كلي پيشرفت كرده بود. كاش قبل از آن تصميم عجولانه كمي فكر ميكردم.»