کد خبر: 770858
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۱:۱۹
زهرا شكوهي‌طرقي

«سعيد پاشو ببين بيرون چه برفي نشسته»؛ سعيد با شنيدن صداي مادرش با عجله از تخت پايين آمد، پرده اتاقش را كنار زد: «خداي من، چي مي‌بينم؟ برف!» اين اولين برف زمستاني بود. برق شيطنت را مي‌شد در گوشه چشمانش به خوبي ديد. اما در دلش خدا خدا مي‌كرد كه مدرسه تعطيل نباشد تا بتواند به هواي مدرسه بيرون برود و بازي كند. آخر مادرش اجازه نمي‌داد با دوستانش برف بازي و سرسره بازي كند و هميشه مي‌گفت: «سرسره بازي خيلي خطرناكه، امكان داره خداي نكرده دست و پات بشكنه.» اما سعيد فكر مي‌كرد مادرش زيادي سخت مي‌گيرد.

با خودش فكر كرد اگر مدرسه تعطيل بود مادرش صبح زود بيدارش نمي‌كرد. بلند شد و دست و صورتش را شست و بعد از خوردن صبحانه لباس گرم و كلاه و دستكش خود را پوشيد و از خانه بيرون رفت.

برف‌هاي روي نرده‌هاي حياط را جمع، گلوله‌اي درست و به سمت در پرتاب كرد.

مادر پنجره را باز كرد و گفت: «سعيد جان تو راه مدرسه نايستي مادر، مستقيم برو مدرسه و بعد از مدرسه هم زود برگرد خونه» انگار دلش نبود بگويد چشم. اما گفت: «چشم مادر» و با خود ش فكر مي‌كرد: « چرا اينقدر مادر گير ميده؟ من ديگه بزرگ شدم.» همين طوركه داشت قدم مي‌زد و با دستش برف برمي‌داشت و به اين طرف و آن طرف مي‌انداخت حواسش نبود و روي يك قسمت از سراشيبي كه با برف پوشيده شده بود سر خورد. سريع بلند شد و اين طرف و آن طرف را نگاه كرد و از اينكه كسي آنجا نبود خوشحال شد، خودش را جمع و جور كرد و دوباره به راه افتاد. صداي قرچ، قروچ برف زير پايش حس خوبي به او مي‌داد. به مدرسه كه رسيد متوجه شد به خاطر سرما‌ي هوا بچه‌ها بدون صف به كلاس‌هايشان رفته‌اند. سري چرخاند و چشمش به اكيپ دوستانش افتاد.

گلوله‌ برفي بزرگي درست، آن را پشتش پنهان و خودش را به آرش نزديك كرد، بعد آن را به سمت او پرتاب كرد. آرش كه متوجه قصد سعيد شده بود جا خالي داد، گلوله برف چرخيد و چرخيد و چشمتان روز بد نبيند در آخرين چرخشش به صورت ناظم برخورد كرد. ناظم با صورت سرخ و منجمد شده فرياد زد: « مگه نمي‌گم بريد سركلاس؟ سعيد از نمره انضباطتت كم مي‌كنم. » سعيد كه اين اول صبحي حسابي حالش گرفته شده بود تا آخر ساعت مدرسه جرئت نمي‌كرد دست به برف بزند. زنگ آخر درحال جمع‌وجور كردن وسايلش بود و در حالي كه با خودش فكر مي‌كرد: «چرا اينقدر بزرگ‌ترها الكي سخت مي‌گيرند». آرش آمد كنارش و گفت: «به چي فكر مي‌كني؟ بي‌خيال بابا! ناظم يه چيزي گفت تو كه از عمد اون كار رو نكردي؟ ما با بچه‌ها بعد از مدرسه مي‌خوايم بريم تپه پشتي مدرسه سرسره بازي. حامد يه تيوپ بزرگ داره ميگه همه توش جا مي‌شيم مياي بريم؟ خيلي خوش مي‌گذره.» سعيد از طرفي ياد حرف مادرش مي‌افتاد، از طرفي دلش مي‌خواست حسابي برف بازي كند.

با خودش فكر مي‌كرد: «شايد امسال ديگه همچين برفي نياد، بهتره با دوستام برم، جواب مامانمم يه كاريش مي‌كنم»جواب داد: «آره ميام اما به شرطي كه زود برگرديم» آرش گفت: «باشه بابا!»

بعد از مدرسه حامد كه خانه‌شان نزديك بود رفت و با كمك يكي از بچه‌ها تيوپ را آوردند. تيوپ بزرگ بود و همه توي آن جا مي‌شدند. تپه پشت مدرسه حسابي شلوغ بود و از بزرگ و كوچك همه آمده بودند.

با كمك همديگر تيوپ را به بالاي تپه بردند و همگي سوار شدند و سر خوردند. حسابي به همه‌شان خوش مي‌گذشت، بلند بلند مي‌خنديدند و فرياد مي‌زدند. بازي هيجان انگيزي بود. آنقدر سرگرم بازي بودند كه سرماي هوا را حس نمي‌كردند.

يكدفعه سعيد ياد مادرش افتاد كه احتمالاً تا الان نگرانش شده، مي‌خواست از بچه‌ها خداحافظي كند و به خانه بازگردد كه آرش گفت: «بيا دور آخر را هم بريم بعد همه با هم برمي‌گرديم.» سعيد قبول كرد. اين دفعه تيوپ را بالاتر بردند تا مسير بيشتري را سر بخورند همگي سوار شدند و سعيد اين‌بار جلو نشست. در ميانه راه بچه‌اي كه سرگرم بازي بود و متوجه دور و برش نبود سر راه آنها قرار گرفت كه اگر به او برخورد مي‌كردند حتماً اتفاق بدي مي‌افتاد. سعيد با پايش مسير حركت را تغيير داد و اين كار باعث شد كه همگي آنها روي يخ‌ها سر بخورند و روي هم بيفتند. دست راست سعيد زيرش مانده بود و آستينش پاره شد، دستش حسابي خراش برداشته بود و خون مي‌آمد. آرش هم دست و پايش در رفته بود و نمي‌توانست تكان بخورد، حامد بدنش كوبيده شده بود و حسابي كبود بود و فقط رضا و سهيل كه روي آنها بودند سالم ماندند.

مردم با ديدن اين صحنه به سمت آنها دويدند تا كمكشان كنند. با تماس يكي از مردم آمبولانس خودش را به آنجا رساند و بعد از مداواي سر پايي سعيد، حامد و آرش را به بيمارستان انتقال دادند. بعد از رفتن آمبولانس يكي از مردم براي سعيد تاكسي گرفت تا به خانه برود. سعيد توي راه مدام خودش را بازخواست مي‌كرد كه چرا به حرف مادرش گوش نداد و با حرف آرش وسوسه شد. نمي‌دانست جواب مادرش را چطور بدهد و هزاران فكر و خيال ديگر ذهنش را درگير كرده بود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار