کد خبر: 765723
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۴ - ۱۱:۰۰
شب جمعه بود و خونه سعيد اينا هم پر از مهمان. از عمو‌ها، عمه‌ها و بچه‌هاشون همه و همه خونه سعيد اينا دور هم جمع شده بودند‌.
زهرا شكوهي‌طرقي

مردها اتاق نشيمن را اشغال كرده و دربست تلويزيون را در اختيار گرفته بودند و هر از گاهي هم صداي قهقهه‌شان به گوش مي‌رسيد. خانم‌ها هم در آشپزخانه جمع شده بودند و به مامان سعيد، مرضيه خانم كمك مي‌كردند. دخترها هم در اتاق سعيده مشغول صحبت كردن بودند. پسرها هم طبق معمول در اتاق سعيد پاي دستگاه پلي‌استيشن نشسته و نوبتي دو به دو بازي مي‌كردند، بقيه هم مشغول تشويق همديگر بودند. آنقدر صداي بازي كردنشان بلند بود كه اتاق را تبديل به استاديوم كرده بودند: «برو برو ، بزن... اكه هي... اين چه بازي كردنيه؟!»

كامران پسر عموي سعيد كه به‌خاطر داد و فرياد گلويش خشك شده بود، براي آب خوردن از اتاق بيرون آمد‌. او متوجه شد تلويزيون فيلم فضايي ترسناكي دارد و بزرگ‌ترها با چشم‌هاي گرد و خيلي جدي فيلم را تماشا مي‌كنند‌. كامران كه عاشق اين‌جور فيلم‌ها بود و پدر و مادرش اجازه تماشا به او نمي‌دادند سريع با يك ليوان آب به اتاق برگشت تا پسرها را قانع كند كه تلويزيون ببينند و نهايتاً موفق شد. هومن كه از همه بچه‌ها بزرگ‌تر بود متوجه شد گوشه سمت راست صفحه تلويزيون علامتي است كه نشان مي‌داد اين فيلم مناسب همسن و سال‌هاي او نيست. به همين خاطر رو به بچه‌ها گفت: «بچه‌ها بياييد اين فيلم رو نبينيم‌. اين فيلم مناسب سن ما نيست، حتماً يه چيزي ميدونن كه ميگن ما نبايد اين فيلم رو ببينيم.» بچه‌ها با شنيدن اين حرف زدند زير خنده و به او گفتند: «بچه ترسو اگه جرئت نداري فيلمو ببيني برو بيرون!»

در حالي كه پسر بچه‌ها مشغول تماشاي فيلم بودند، پدر سعيد در زد و با ظرف ميوه وارد اتاق شد. چشمش كه به تلويزيون افتاد با مهرباني گفت: «بچه‌ها چي مي‌بينيد؟ اين فيلم كه مناسب سن شما نيست!» حرف پدر سعيد تمام نشده بود كه همه شروع كردن به غر زدن و اينكه «عمو ما بزرگ شديم، دايي جون ما كه نمي‌ترسيم، مگه ما دختريم؟!!» پدرسعيد بدون اينكه اصرار كند از اتاق بيرون آمد.

آن شب پسرها تا آخر فيلم را ديدند و حتي بعد از تمام شدنش، مشغول تجزيه و تحليل فيلم شدند. كامران گفت: «اصلاً ترس نداشت. اين بزرگ‌ترا فكر مي‌كنند ما بچه‌ايم!»

خلاصه اينكه آن شب مهماني تمام شد و همه به خانه‌هايشان رفتند. سعيد و بقيه اعضاي خانواده‌اش هم كه خيلي خسته بودند، هر كدام به اتاقشان رفتند تا بخوابند.

فرداي آن روز سعيد با صداي اذان ظهر كه از مسجد مي‌آمد بيدار شد. دست و صورتش را شست و صبحانه خورد و به اتاقش رفت. همين كه مشغول آماده كردن كتاب دفترهايش بود يادش افتاد كه فردا امتحان دارد‌.

عصر همان روز قرار بود خانواده سعيد براي برف بازي به خارج از شهر بروند اما سعيد چون فردا امتحان داشت و نمي‌توانست همراه خانواده به گردش و برف بازي برود. مامان سعيد گفت: «سعيد جان بيا با ما بريم زود بر‌مي‌گرديم‌. تنها تو خونه نمون.» سعيد كه اصلاً خودش را براي امتحان آماده نكرده بود، گفت: «مامان جون اگه بيام امتحان فردام بد ميشه. از طرفي من ديگه بزرگ شدم و مي‌تونم تنها تو خونه بمونم‌. مامان مگه من بچه‌ام؟» با اصرار سعيد، پدر و مادرش قبول كردند كه در خانه بماند تا درس بخواند. با رفتن آنها سعيد به اتاقش رفت و شروع كرد به درس خواندن، چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه يكدفعه برق خانه قطع شد. سعيد كه از تاريكي مي‌ترسيد چند دقيقه‌اي با چشمان گرد شده اين سو و آن سو را نگاه كرد. سكوت خانه را فرا گرفته بود و صداي زوزه باد از لابه‌لاي پنجره‌ها مثل جيغ و فرياد به گوش مي‌رسيد. در غروب آن روز زمستاني سايه درختان كه با باد حركت مي‌كردند روي ديوار اتاق سعيد افتاده بود...‌. . سعيد صحنه‌هاي فيلمي را كه روز قبل ديده بود در ذهن مرور مي‌كرد و ترس و وحشت همه وجودش را فرا گرفته بود‌.

بلند شد خودش را جمع‌و‌جور كرد، ژست مردانه گرفت و به سمت كنتوربرق رفت. فيوز را زد و به اتاقش برگشت. چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه دوباره فيوز پريد. سعيد حسابي ترسيده بود، سابقه نداشت كه فيوز كنتور پشت سر هم بپرد. به سمت آشپزخانه رفت تا شايد چيزي براي روشن كردن پيدا كند‌. همين طور كه آرام آرام قدم مي‌زد و آب دهانش را با ترس قورت مي‌داد احساس‌كرد كسي پشت سرش است، برگشت و چشمش به يك موجود سياه رنگ افتاد كه بين زمين و هوا معلق است... با تمام وجود شروع به دويدن كرد و‌خودش را به حياط رساند‌همين طور‌‌ كه از ترس مي‌لرزيد‌ روي پله‌ها نشست‌. هوا حسابي سرد بود. نفسش‌جا نيامده بود كه سايه جسم‌‌گردي را كه از بالاي سرش پرواز مي‌كرد را،احساس‌‌كرد. صداي ترسناكي از به زمين افتادن چيزي خبر مي‌داد. سعيد كه غرق فكر و خيالات شده بود، با خودش‌گفت: «فضايي‌ها! حتماً كار فضايي‌هاست، اونها برقو قطع‌كردن، اونها با بشقاب پرنده حمله كردن...» سراسيمه‌گوشي همراهش را از جيب در آورد و شماره مادرش را گرفت: «مشترك مورد نظر در دسترس نمي‌باشد.» شماره پدر را گرفت او هم گوشي‌اش را جواب نمي‌داد. با خودش گفت: «آهان سعيده، سعيده.» و با دستان لرزان شماره خواهرش را گرفت: «سعيده كجاييد پس؟ چرا نمي‌ياييد؟»

- «ما توي ترافيك گير افتاديم، فكر نمي‌كنم به اين زوديا برسيم.»

- «زود بياييد برق خونه رفته.» حرف سعيد تمام نشده بود كه سعيده گفت: «آهان ترسيدي؟ ترسو چرا با ما نيومدي؟» سعيد كه نمي‌خواست خواهرش مسخره‌اش كند، گفت: «نه خير نمي‌تونم درس بخونم تو اين تاريكي.» سعيد وقتي شنيد آنها در راه برگشتند خوشحال شد اما همچنان مي‌ترسيد.

با آمدن صداي در خيال سعيد راحت شد، بالاخره خانواده سعيد به خانه برگشتند. سعيد كه غرورش اجازه نمي‌داد ترسش را رو كند، حرفي نزد. پدر به سراغ كنتور رفت و بعد از چند دقيقه برق وصل شد و همه وارد خانه شدند‌.

در راه سعيد چشمش به پالتوي پدر افتاد كه به ديوار آويزان كرده بود تازه متوجه شد آن موجود معلق سياه رنگ بدون سر و پا همان پالتوي پدر بوده. مادر به آشپزخانه رفت تا آبي براي سعيد بياورد. با خودش فكر مي‌كرد: «پس اون بشقاب پرده‌اي كه تو حياط ديدم چي بود؟» همين طور كه در حال فكر كردن بود زنگ در خانه زده شد. سعيد رفت تا در را باز كند‌. پسر همسايه بود و توپش را كه چند دقيقه پيش در حياط سعيد اينا افتاده بود مي‌خواست. سعيد حياط را گشت، توپ را پيدا كرد و تازه متوجه شده بود كه ترس باعث مي‌شود هر چيزي بزرگ‌تر و تاريك‌تر از واقعيت خود جلوه كند. توپ را برداشت و به پسر همسايه داد و با خنده گفت: «بيا بشقاب پرنده‌ات را بگير.» پسر همسايه كه متوجه منظور سعيد نشده بود توپش را گرفت، تشكر كرد و رفت.

سعيد آن شب متوجه شد كه نبايد فيلم‌هايي راكه مناسب سنش نيست ، ببيند و با خودش افسوس خورد كه كاش آن شب به حرف پدرش گوش داده بود‌. سعيد ديگر وقتي براي درس خواندن نداشت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها