کد خبر: 754753
تاریخ انتشار: ۳۰ آبان ۱۳۹۴ - ۰۸:۳۵
عذاب وجدان ولم نمي‌كرد. آخه چرا اينكار رو كردم؟ بعضي موقع‌ها يك رفتار به ظاهر كوچيك و بي‌اهميت چه خطرات بزرگي‌ كه به دنبال نداره. ديگه فكر اينجاشو نكرده بودم. خدا كنه كه مسعود طوريش نشده باشه.
حسين كشتكار

من كه نمي‌خواستم كار به اينجا بكشه. بعضي وقتا، بچه‌ها از اين كارا ميكنن. اين يه شوخي عاديه.

همينطور كه با خودم فكر ميكردم چشمم به مادرش افتاد. با دستمال اشكش رو پاك ميكرد. گاهي با خشم و نفرت نگاهم ميكرد. نمي‌دونستم در‌باره من چي فكر مي‌كنه؟ اما هر فكري بكنه بهش حق ميدم.

حال و روز پدر مسعود هم كم از مادرش نبود. مسير راهرو تا پشت در بخش مراقبت‌هاي ويژه رو بدون مكث قدم ميزد.

مادرم هم كه ديگه از بس نگران حال مسعود بود، تو اون شرايط چيزي بهم نمي‌گفت، ولي با نگاهاش بهم فهماند چه اشتباه بزرگي كردم.

درِ بخش مراقبت‌هاي ويژه كه باز شد پرستاري با عجله بيرون آمد.

مادر مسعود دويد به سمت پرستار و با نگراني گفت: «تورو جون هر كي دوس داري بگو بچه من حالش چطوره؟ به هوش اومده؟»

پرستار در حالي كه سعي ميكرد از مادر مسعود فاصله بگيره گفت: «بله به هوش اومده، جاي نگراني نيست اما وضعيت و روند درمانو از دكترش بپرسين، آقاي دكتر آرام. صبر كنيد كارش كه با مريض تموم بشه، خودش مياد شما رو در جريان مي‌گذاره. » مادرم با نگراني گفت: «خطري نيست؟» پرستار همينطور كه ميرفت، گفت: «گفتم كه از دكترش بپرسين. »

چند لحظه بعد از رفتن پرستار دكتر آرام از بخش مراقبت‌هاي ويژه بيرون آمد. مادر مسعود جلوي دكتر رفت و با نگراني پرسيد: «دكتر حال پسرم چطوره؟ بچه م چش شده؟» دكتر كه با لبخندي سعي ميكرد مادر مسعود را از نگراني در بياره گفت: «جاي نگراني نيست، با توجه به سابقه بيماري قلبي پسرتون كه احتمال سكته وجود داشت ،خوشبختانه به خير گذشته. امااگه يكبار ديگه همچين شوكي به مسعود وارد بشه مي‌تونه خيلي خطرناك باشه. » دكتر رو كرد به پدر مسعود و گفت: «تو گزارش پزشكي مسعود نوشته شده بود، مسعود بر اثر شوك ناشي از ترس بيهوش شده، پرستار هم بهم گفت كسي مسعود رو ترسونده، درسته؟»

پدرش اشاره كرد به من و با دلخوري گفت: «بله آقاي دكتر ايناها، كار اينه، آقا پسر همكلاسي مسعوده، زنگ تفريح مدرسه، وقتي مسعود تنها تو كلاس داشته درس ميخونده، ايشون يواشكي از پشت سر يك پاكت باد ميكنه و با دست، محكم به پاكت مي‌كوبه، به طوري كه صداي وحشتناكي توي كلاس مي‌پيچه و پسر من كه حواسش به درس خوندن بوده، بي‌خبر از همه جا يه دفعه از صداي تركيدن پاكت، شوكه و درجا بيهوش ميشه. »

دكتر برگشت به سمت من و قبل از اينكه حرفي بزنه گفتم: «دكتر، به جون مادرم من قصد بدي نداشتم. بچه‌ها تو كلاس زياد از اين شوخي‌ها ميكنن و اتفاقي هم نميفته ولي من از شانس بدم. . . »

دكتر حرفمو قطع كرد و گفت: «ببين پسرم، همه ما ميدونيم كه اصلاً منظوري نداشتي و حتي فكرش رو هم نمي‌كردي اينجوري بشه، اما واقعيت اينه كه اين جور شوخي‌ها واقعاً شوخي نيست بلكه يك كار خيلي خيلي خطرناكيه كه ممكنه اتفاقات غيرقابل جبراني پيش بياره، البته خوشبختانه مسعود از خطر سكته قلبي گذشت اما اگه به موقع تحت درمان قرار نگرفته بود شايد مشكلي براش پيش ميومد كه ديگه اونوقت‌ پشيموني سودي نداشت. تو هم قول بده ديگه از اين شوخي‌هاي خطرناك نكني...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار