
خلاصه اينقدر در گوش من و خانواده خواندند كه قبول كرديم. از همان روز خواستگاري شرط من براي ازدواج اين بود كه بايد درسم تمام شود. پدرم روز بله برون به همه گفت: «دختر من بايد حداقل تا ارشدش را بخواند بعد برود خانه خودش؛ دير هم نميشود، تازه ميشود 24-23 سالش!»
و آنها قبول كردند. محمد كه ميگفت تو تا آخر دنيا هم هي بخواهي دكترا بگيري من مخالفتي ندارم. خودم هم فكر ميكردم زودي ليسانسم تمام ميشود، ارشد هم فوري قبول ميشوم و برميگردم شهر خودم و در دانشگاه تدريس ميكنم. دو سال بعد هم باز براي دكترا اقدام ميكنم.
شب عقد، خودم شنيدم كه مامان به بابا ميگفت: «آقا رسول از اين بهتر برايمان پيدا نميشد، چرا نگراني؟ تازه ديگر خيالمان راحت است كه سر دخترمان به درس گرم است و كسي آنجا مزاحمش نميشود، بايد خدا را شكر كنيم.»
مامان راست ميگفت. من از روز اول از اين سري داستانهاي عاشقانه كه يكي خواستگاري كند، عاشق شود و عاشق شوم راحت بودم. من بيشتر از همه دنيا عاشق محمد بودم و همه فكر و ذكرم اين بود كه درسم به خوبي تمام شود. ولي هرچقدر جلوتر ميرفتيم سختتر ميشد. دوري محمد كلافهام كرده بود. وقتي ميديدم نامزد كسي ميآيد دانشگاه دنبالش تا او را به خانه برساند، وقتي دو نفر را با هم در پارك لاله و رستوران و سلف ميديدم، وقتي بچهها تعريف ميكردند قرار است با همسرشان به مهماني بروند، يك دنيا دلم به حال خودم و محمد ميسوخت كه بهترين دوران زندگي مان در دوري ميگذرد.
آخر همان سال دوم بود كه خودم پيگير خوابگاه متأهلي شدم، ولي معلوم شد پسرهاي شهرستاني در اولويتند و بايد حالا حالاها صبر كرد تا نوبت به يك دختر شهرستاني برسد. از طرفي خودم شرط گذاشته بودم و از طرفي ديگر شرايط براي هردومان واقعاً سخت شده بود.
محمد كه تاب و بيقراري من را نداشت، پيشنهاد داد كه مراسم سادهاي بگيريم و در خانهاي نقلي در همين شهر زندگيمان را شروع كنيم و او دو هفته عسلويه باشد دو هفته تهران، تا اين چند ترم باقي مانده بگذرد. خانوادهها هم كه اشتياق و عشق ما را ديده بودند نتوانستند قبول نكنند. حالا ميدانم در كنار درس خواندن مسئوليتهاي ديگري هم دارم، ولي مطمئنم روزهاي شيرينتري در راه خواهد بود.