کد خبر: 744471
تاریخ انتشار: ۱۲ مهر ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۴
اولاد آدم
اولاد آدم دارد براي خودش مي‌خواند. يعني زمزمه مي‌كند. يعني شنگول است. يعني آب زنيد راه را، حين كه نگار مي‌رسد را مي‌خواند... راستش همه چيز از خوش ركاب شروع شد. خوش‌ركاب، خر و اسب و قاطر چهارپا نبود! خوش‌ركاب يك كاميون بود. از همان‌ها كه پشتش مي‌نويسند: رفيق گريه‌هاتم آبجي! يا چيزهاي ديگر مي‌نويسند. حتي فيلم و سريالش را هم ساختند. اصلاً تاريخ صنعت بشري به دوره قبل از خوش‌ركاب و بعد از خوش‌ركاب تقسيم شد. خيلي‌ها هم براي ابراز فراواني در عشق، از لفظ كاميون استفاده كردند. مثلاً مي‌گفتند كاميون كاميون، عاشقتم! يا حتي براي مهريه از كاميون استفاده مي‌كردند. مثلاً يك كاميون بال مگس يا دو كاميون برگ گل سرخ يا سه كاميون.... مهم اين است كه حالا باز اولاد آدم دارد بر مي‌گردد به دوران خوش گذشته. يعني وقتي همه دارند بر مي‌گردند، چرا ما بر نگرديم؟ نمونه‌اش همين سيف خودمان. بله! رئيس كل بانك مركزي در جمع مديران عامل بانك‌ها با تأكيد بر آماده‌سازي شرايط جهت اجراي برنامه جامع اقدام مشترك (برجام) گفته: فعاليت همه بانك‌ها بايد سريعاً به شرايط قبل از تحريم برگردند... مي‌بينيد همه دارند بر مي‌گردند، آن وقت اولاد آدم بي‌خوش‌ركاب، روزگار بگذراند كه چه بشود؟ وزرا و وكلا همه دارند دستور مي‌دهند كه برگرديد! و همه ما هم كه حرف گوش كن و... آن وقت اولاد آدم برود پي بازيگوشي و لگد به بخت خود بزند؟
مي‌دانم كه شامه‌تان را داريد تيز مي‌كنيد تا ببينيد اين‌بار به چه عقبگرد مي‌كنيم؟ آخر همه‌اش كه به چپ چپ و به راست راست نمي‌شود! اولاد آدم هم دل دارد. اصلاً عرض دارد.... عرض كنم كه حالا وقتش است كه آن خبر بزرگ را بگويم و دل شما عاشقان را بلرزانم: واردات كابين كاميون مستعمل با هر نوع نشان تجاري تحت رديف تعرفه 87079030 بلامانع شد. اين يك پيروزي است! دروغ هم نمي‌گويم. نشان به آن نشاني كه بر اساس تصميمات اتخاذ شده در كميته ماده يك آيين‌نامه اجرايي قانون مقررات صادرات و واردات و با توجه به بند (3) ماده (42) اين آيين‌نامه ورود كابين كاميون مستعمل با هر نشان تجاري تحت رديف 87079030 تعرفه با رعايت ساير مقررات امكانپذير خواهد بود. هر چند بنا بر اعلام سازمان توسعه تجارت، ورود و ترخيص كالاهاي مستعمل از طريق بازارچه‌هاي مرزي مقدور نيست و ورود اين نوع كالاها صرفاً با ارز متقاضي امكانپذير است اما اين به آن معني نيست كه هر چقدر پول بدهي به همان ميزان‌ آش نمي‌خوري! بلكه به اين معني است كه آش كشك خاله است و... يعني ديگر اگر شما «ارز متقاضي» داشته باشي نه تنها چيز ممنوعي براي ورود وجود ندارد بلكه ما حتي ديگر چيز محرمانه‌اي هم نداريم كه بخواهي بابت دانستنش «ارز متقاضي» خرج كني! ارز را شما بده و خوش‌ركابت را سوار شو! چيزهاي محرمانه كه براي من و شما نيست. اصلاً لازم هم نيست بدانيم. يعني مگربريتيش پتروليوم است كه در خفا وارد ايران بكنيمش و اسمش را بگذاريم سفر چراغ خاموش مقامات بريتيش پتروليوم به ايران! و بعد بگوييم كه جزئيات مذاكرات محرمانه است‌! يك كابين خوش‌ركاب است ديگر....
حالا اولاد آدم بايد بگردد ببيند چه كسي عرض دارد؟ - نه ببخشيد – منظورم ارز بود نه عرض. آن هم ارز متقاضي. آن وقت اولاد آدم مي‌رود و با ارز متقاضي كابين كاميون متعلق به جنگ جهاني اول يا دوم را از بلغارستان بر مي‌دارد و مي‌آورد اينجا تا بساط سور و ساتمان به پا شود و عيشمان... اصلاً چرا فقط اولاد آدم اين كار را بكند؟ اين پول‌هاي بلوكه شده كه دارند آزاد مي‌شوند را اسمش را بگذاريم «ارز متقاضي دولت»! دولت هم برود مانند اولاد آدم خوش‌ركاب وارد كند! برود صنعت خودروي نيم قرن پيش دنيا را وارد كند. اصلاً هر چه را كه از رده خارج شده بخريم و تمام پول‌هايمان را آتش بزنيم كه بازيمان برد- برد شده و با هم بزنيم و بخوانيم.
اولاد آدم ياد شعري از مولوي در مورد خوش‌ركاب آن دوره افتاد. داستانش اين بود؛... يك صوفي سوار بر الاغ به خانقاه رسيد و از راهي دراز آمده و خسته بود و تصميم گرفت كه شب را در آنجا بگذراند پس خرش را به اصطبل برد و به دست مردي كه مسئول نگهداري از مركب‌ها بود سپرد و به او سفارش كرد كه مواظب خرش باشد. خود به درون خانقاه رفت و به صوفيان ديگر كه در رقص و سماع بودند پيوست. همانطور كه با صوفيان ديگر به رقص و سماع مشغول بود، مردي كه ضرب مي‌زد و آواز مي‌خواند آهنگ ضرب را عوض كرد و شعري تازه خواند كه مي‌گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت.
آن مرد تا اين شعر را بخواند صوفيان و از جمله آن مرد صوفي شور و حال ديگر يافتند و دسته‌جمعي خواندند خر برفت و خر برفت و خر برفت و تا صبح پايكوبي كردند و خر برفت را خواندند تا اينكه مراسم به پايان آمد. همه يك يك خداحافظي كردند و خانقاه را ترك گفتند به جز صوفي داستان ما. او وسايلش را برداشت تا به اصطبل برود و بار خرش كند و راه بيفتد و برود. از مردي كه مواظب مركب‌ها بود سراغ خرش را گرفت اما او با تأسف گفت خر برفت و خر برفت و خر برفت.
صوفي با تعجب پرسيد منظورت چيست؟ گفت ديشب جنگي در گرفت، جمعي از صوفيان پايكوبان به من حمله كردند، مرا كتك زدند و خر را گرفتند و بردند و فروختند و آنچه مي‌خورديد و مي‌نوشيديد از پول همان خر بود و من به تنهايي نتوانستم جلوي آنها را بگيرم.
صوفي با عصبانيت گفت تو دروغ مي‌گويي اگر آنها تو را كتك زدند چرا داد و فرياد نكردي و به من خبر ندادي؟ پيداست خود تو با آنان همدست بوده‌اي. مرد گفت من بارها و بارها آمدم كه به تو خبر بدهم و خبر هم دادم كه ‌اي مرد صوفيان مي‌خواهند خرت را ببرند ولي تو از ذوقت با ديگران مي‌خواندي خر برفت و خر برفت و خر برفت و من با خود گفتم لابد خودت اجازه داده‌اي كه خرت را ببرند و بفروشند. صوفي با ناراحتي سرش را به زير افكند و گفت آري وقتي صوفيان اين شعر را مي‌خواندند من بسيار خوشم آمد و اين بود كه من هم با آنها مي‌خواندم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار