کد خبر: 743944
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۳۹۴ - ۰۹:۵۴
حسين كشتكار

چشمامو باز كردم ديدم صبح شده اما هوا هنوز گرگ و ميش بود. دوباره فكرش آمد به سراغم. تازه مدتي بود كه رانندگي را به كمك بابا ياد گرفته بودم. بابا شب‌ها تو كوچه پس‌كوچه محلمون رانندگي را يادم داده بود. احساس مي‌كردم ديگه راننده شدم. چند بار به بابا گفتم سوئيچ ماشين رو بده تا خودم به تنهايي رانندگي كنم اما بابا اجازه نميداد. ميگفت تا به سن قانوني نرسي و گواهينامه نگيري نميذارم تنها پشت فرمون بشيني... ماشين سواري بد‌جور فكرمو مشغول كرده بود. تو رختخواب غلت زدم.

فكري به سرم زد گفتم امروز جمعه است و بابا تا يكي دو ساعت ديگه ميخوابه. هوا كاملاً روشن نشده بود و خيابونا هنوز خلوت بود. ميتونستم يه دوري با ماشين بزنم و از خيابوناي فرعي هم برم كه پليس نباشه.

بعد يواشكي سوئيچو از جيب بابا برداشتم. ماشين رو روشن كردم و راه افتادم. از فرعي اول كه پيچيدم از دور چشمم به يك نفر افتاد. نزديك شدم. يك مرد شكم‌گنده سبيلو با ساك مسافرتي ايستاده بود. دست بلند كرد، گفت: «دربست!»

يك حس خوبي بهم دست داد ، ترمز كه كردم خم شد و از پنجره ماشين نگاهي بهم كرد و انگار كه پشيمون شده باشه چيزي نگفت. خواست برگرده كه گفتم: «كجا؟» با تعجب نگاه كرد و گفت: «بچه‌جون چشم بابا رو دور ديدي اومدي ماشين بازي؟»

گفتم:‌«شما ‌بياييد بالا ببينيد‌ماشين ‌بازيه ‌‌يا رانندگي؟»

گفت:‌«فكركردي‌اين‌وقت‌صبح‌اينجا‌ايستادم،بيكارم؟» گفتم: «باشه، ميل خودتونه من اصراري ندارم» و تا آمدم حركت كنم، گفت:«صبر كن» نگاهي به ساعتش كرد و گفت: «مثل اينكه چاره‌اي نيست. عجله دارم ميخوام برم فرودگاه.رانندگيت خوبه؟ بلدي خوب بروني؟ فِس و فِس نميكني؟ من، از آدم فِس فِسو بدم ميادا.»

بعد بدون اينكه منتظر جواب من شده باشه فوراً نشست روي صندلي جلو و گفت: «زود برو كه خيلي ديرم شده، 45 دقيقه است كه منتظر تاكسي ام اما خبري نيست. به چندتا آژانس زنگ زدم يا تعطيل بودن يا راننده نداشتن. بايد زود برسم فرودگاه‌وگرنه به‌پرواز نميرسم.اگه جا بمونم بد‌بختم ميشم. با يه شركت خارجي قرار ملاقات گذاشتم،اگه به موقع نرسم قراردادم فسخ ميشه آنوقت تمام سرمايم ميره رو هوا ، اگه ميتوني تند برو ولي با احتياط‌، آفرين بچه‌جون.»

از اين طرز بچه‌جون گفتنش لجم گرفت. تصميم گرفتم بهش ثابت كنم كه ديگه بچه نيستم .پا رو گذاشتم روي پدال گاز. ماشين سرعت گرفت. براي اينكه پليس منو نبينه، سعي كردم تا جايي كه ميشه از راه فرعي برم. خوبيش اين بود كه خونه ما تا فرودگاه خيلي دور نبود از چند تا كوچه پس‌كوچه كه گذشتم مسافر گفت: «تو چرا از تو خيابون نميري؟» گفتم: «راه ميانبر ميرم مگه نميگي عجله داري؟» مسافر گفت: «ها؟ بله خب.» گفتم: «چقدر وقت داري؟». با نگراني به ساعتش نگاه كرد و گفت: « تا پرواز 45 دقيقه ولي حداقل، نيم ساعت بايد قبل از پرواز تو فرودگاه باشم ببينم يه ربع ديگه ميرسيم؟» گفتم: «بله راهي نيست يه ربعه ميرسيم.» پا رو گذاشتم رو گاز. تو ذهنم نقشه مسير‌هاي فرعي رسيدن به فرودگاه را مرور كردم. با خودم گفتم كاشكي بابا به اين زودي‌ها بيدار نشه. وقتي پيچيدم تو يك كوچه نسبتاً باريك، در يك لحظه سرو‌كله يك ماشين پليس جلوم ظاهر شد. شوكه شدم . سريع وايستادم. بعد دنده عقب رفتم كه برگردم اما مأمور پليس كه از اين حركت من مشكوك شده بود از بلندگوي ماشين صدا زد: «خودروي پيكان لطفاً توقف كنيد.» از ترس توقيف ماشين، به دستور پليس توجه نكردم. سعي كردم بي‌معطلي دور بزنم كه صداي آژير ماشين پليس وحشتم رو زيادتر كرد. دستپاچه شدم. وحشتزده فرمون ماشين رو چرخوندم كه دوربزنم و همين باعث شد چرخ ماشين از روي زمين كنده بشه و ماشين در يك لحظه به بغل روي زمين بيفته. همه اين جريان‌ها فقط در عرض چند ثانيه اتفاق افتاد. من و مسافر هر دو از كمربند ايمني آويزون شده بوديم. بلافاصله دو مأمور پليس رسيدند. مسافر در حالي كه تقلا مي‌كرد تا كمربند ايمني را باز كنه با نااميدي فرياد ميزد: «‌اي هوار، ‌اي هوار، ‌ بياييد كمك،آتيش افتاد به جانم به مالم، بد‌بخت شدم ،خودم هوا، سرمايه‌ام هوا، زندگيم هوا» بعد رو كرد به مأمورها و گفت:« بياييد بگيريد ببريد اين بچه تخس رو، نزديك بود منو به كشتن بده.» من هم گيج و منگ بودم. از ديدن اين صحنه وحشت كرده بودم. از شدت ترس چشمامو بسته بودم. قدرت ديدن اين وضع رو نداشتم و زبانم بند اومده بود. يكي از پليس‌ها شونه‌ام را گرفت و هي تكون ميداد و ميگفت:« حالت خوبه؟ چيزيت نشده؟‌از تو ماشين‌ميتوني بيايي بيرون؟»‌و هي تكونم ميداد ميگفت:« بيا بيرون خوابي مگه؟ هي با توام.» با تكون‌هاي شديد يكدفعه چشمم رو باز كردم ديدم مامان شونه‌ام رو گرفته و در حال تكون دادن ميگه: «با توام، بسه‌‌‌‌ديگه.‌پاشو، چقدر‌ميخوابي؟پاشو ببينم،لنگ ظهره.» بعد از اتاق رفت بيرون. عرق‌كرده بودم. با اينكه بيدار شده بودم اما هنوز گيج و منگ بودم. باورم نمي‌شد كه همه اون اتفاقات يك خواب باشه. خوشحال شدم. انگار دنيا رو بهم داده بودند. يكدفعه صداي فروشنده دوره‌گردي را شنيدم كه از تو كوچه داد ميزد: «‌اي هوار ‌اي هوار،اي مردم بياييد ببريد حراجش‌كردم،‌آتيش زدم به مالم،‌خربزه نگو عسل پاره،‌‌اي هوار،بدو زنبيلو بيار...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار