«آهاي يواشتر.... هو ووي
چته، مگه با تو نيستم
دستت رو بردار...
ميگم هل نده چرا حاليت نيست».
و همينطور هي تند تند بهش بد و بيراه ميگفتم. او كه به خاطر فشار جمعيت نتونست سرش را كامل برگردونه همانطور گفت: « من هل ميدم، جمعيتو نميبيني؟ دست خودم كه نيست از پشت هل ميدن. همه هجوم ميارن، تو اين فشار جمعيت چطور ميشه كنترل كرد؟»
سرش داد زدم: « همه فشار ميدن؟ تو داشتي عمداً من رو هل ميدادي». يكدفعه برگشت و بهم خيره شد و هيچي نگفت.
حس كردم از اينكه سرش داد زدم ترسيده.
منم براي اينكه كم نيارم زل زدم بهش. نگاهي به قد و قوارهاش انداختم، قيافهاش نشون نميداد اهل بزن بزن و دعوا باشه. پسري حدوداً 16- 15 ساله تقريباً همسن و سال خودم كه هيكلش كمي لاغر نشون ميداد. چهرهاش سبزه بود. يك ساك مسافرتي دستش بود.مطمئن بودم، تودعوا با يه مشتزير چشاش، طرف ضربه فني ميشه.
گفتم: «چيه، شناختيش؟»
كمي مكث كرد. ساكش را دست به دست كرد و رويش را برگرداند و هيچي نگفت. منم حرصم بيشتر شد. صدامو بلندتر كردم و گفتم:
«هي با توأم مگه كري؟» دوباره برگشت و چيزي نگفت. از ته واگن يكي صدا زد: «بابا تو مترو اين چيزها عاديه، گذشت كنين ديگه.»
حتم داشتم از ترسشه كه چيزي نميگه، براي اينكه حاليش كرده باشم با كي طرفه گفتم: «شما تو شهرستان خيلي ادعا دارين اما اينجا كه مياين موش ميشين؟»
اينو كه گفتم يك دفعه با هر زحمتي بود برگشت. با خودم گفتم الان دست به يقه ميشيم دندونامو به هم ساييدم، چشمامو درشت كردم، مشتم رو آماده كردم بكوبم به صورتش. اما خيلي خونسرد گفت: «من شهرستاني نيستم ولي داري زيادهروي ميكني. هيچي بهت نميگم تو هم سوء استفاده نكن ديگه.»
فهميدم حسابيترسيده به قول بر و بچ يارو بدجور گورخيده، منم اعتماد به نفس بيشتري پيدا كردم و صدامو كلفتتر كردم و گفتم:
« اِ... نه بابا، راست ميگي اگه جرئت داري بگو ببينم چي ميخواي بگي؟» مردي كه كنار در واگن ايستاده بود خطاب به ما گفت: « اَ.... شما دوتا انگار تنتون واسه دعوا ميخاره خب بريد بيرون هر چي دلتون ميخواد بزنين همديگه رو لت و پار كنين.»
من واسه اينكه كم نيارم گفتم: «راست ميگه جنمشو داري پياده شو سوء استفاده رو نشونت بدم.»
در همين حال صداي بلندگوي واگن بلند شد:
«جوانمرد قصاب، ايستگاه بعد شهر ري»
سرش را كج كرد كه از پنجره بيرون را ببيند.
انگار دنبال آشنايي ميگشت. حتم داشتم از اينكه بياد بيرون از قطار حسابي ترسيده و داشت دنبال آشنايي ميگشت كه كمكش كنه . منم با اينكه ميبايست ايستگاه بعدي پياده بشم اما خودم رو آماده كردم كه بيرون از قطار يك گوشمالي حسابي بهش بدم. نميدونم چرا اون روز اينقدر ميلم به دعوا بود شايد سكوتش منو جريتر كرده بود. بدجور پيله كرده بودم. خودمم فهميده بودم دارم زيادهروي ميكنم. در قطار باز شد. در اون موقع از روز برخلاف معمول جمعيت زيادي تو ايستگاه بودند.
گذاشتم اول اون پياده بشه بعدش من.
ميخواستم اگر بخواد فرار كنه از پشت لباسش رو بگيرم و نگهش دارم. از اون همه جمعيت فقط تعداد انگشتشماري سوار قطار شدند و بقيـه ايستـادند. تعجب كردم، با اينـكه واگن تقريباً خالي بود ولي جمعيت سوار نشدند. قطار راهش را ادامه داد. خواستم صداش بزنم: «آهاي موش ترسو. كجا؟وايسا كارت دارم» قبل از اينكه داد بزنم يكدفعه ديدم جمعيت هجوم بردند به طرفش و هي ميبوسيدنش و خوشامد ميگفتن. يكي ميگفت آفرين آفرين. بنازمت. اون يكي ميگفت شير مادرت حلالت جوون سرفرازمون كردي. اون يكي ميگفت بنازم به همتت، آخر نتيجه تلاشتو ديدي. در اين ميان يك نفركه قدبلندي داشت با يك حركت بلندش كرد و گذاشتش روي شونههاش و بعد با صداي بلند گفت: «براي سلامتي قهرمون صلوات بلند» همه جمعيت يكصدا صلوات ميفرستادن. از كنار جمعيت يك نفر كه ظاهراً نشون ميداد بايد شخص مهمي باشه، شخص قد بلندي را به اسم صدا زد و حلقه گل را به او داد. مرد حلقه گل را گرفت و با يك خيز بلند، بر گردن پسر انداخت. جمعيت حركت كردند و از مترو خارج شدند و تا پاي ماشين گلكاري شده پسره رو روي دست بردند. من كه كنجكاو شدم، تا نزديك ماشين جمعيت را همراهي كردم. در لحظه ورود پسر به ماشين هنگامي كه برگشت تا سوار شود، براي لحظهاي چشمش به چشمم گرهخورد.لبخندي زد و داخل ماشين شدورفت. جمعيت هم سوارچند اتوبوس شدند و به دنبال ماشين حركت كردند. پشت اتوبوس بنري توجهم را جلب كردكه روي آن نوشته شده بود «صابر جان ضمن عرض خير مقدم، كسب مقام قهرماني نوجوانان آسيا در رشته رزمي كونگفو را تبريك ميگوييم.»
با خودم گفتم چه خوب شد دعوا نكرديم و گرنه چي ميشد؟
راهم را كج كردم به سمت مترو، بايد ايستگاه بعد پياده ميشدم. دريك لحظه حسي بهم دست داد، حسي كه تا آنوقت تجربه نكرده بودم؛ يك«حس موشي!»